تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
رنگین کمان....

فرصت را از دست مده..اگر دیر به سراغم بیائی دیگر همه چیز تمام است...من دلم گرفته است...از اینکه همیشه همینطور میمانم..از اینکه طلوع صبح برایم چیزی جز رخوت و سستی ندارد دیگر...از این شب بیداریها...از اینهمه سیگار کشیدن و فکر کردن...من از هر چیزی که تکرارش کنم خسته میشوم... زود برای گفته هایم اشفته نشو..دست به نظر نبر زیرا که تو حال مرا نمیدانی...هیچکس نمیتواند خود را جای کسی قرار دهدو زجر دقایقش را بپذیرد..برای همین است که ما گوشمان به نصیحت بدهکار نیست و کار خودمان را میکنیم...احساس درد را دردمند دارد..نه پزشک..او میتواند علاج کند تنها ولی درد نمیکشد...دوباره سیگارم را اتش زدم..از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم...پر از خانه های کوتاه و بلند و یک شهر دود زده که از تنفس هوایش دارم خفه میشوم ...سرم درد گرفته و حال خوشی ندارم...کاش اینجا بودی..دست را محکم به میزم کوبیدم و این نوشته را اینجا خاتمه دادم..حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 12:22  توسط حمید  |