به كناره دريا خواهم رفت...به جائيكه رد پاهاي من بر ماسه هاي نرم يادگاريهائي كوتاه مدت خواهند بود و هر موجي انها را بي اثرتر و ناپديد خواهد كرد...انجا بيشتر خواهم ديد...بيشتر خواهم شنيد و مغز من از صداي غرش امواج دچار سمفوني رويازدگي خواهد شد...و من در نشئه ناگهان يك فراموشي خودم را در كنار احساساتم رها خواهم كرد تا انها انچه ميخواهند بر سر من بياورند و منرا در توهمات عاشقانه تسخير كنند...در جائيكه نه عشق و نه دوستي و نه انسانيت معنائي جز بيهوده گوئي ندارند من خودم را به ماسه هاي نرم فراموشي خواهم رساند و با صداي برخورد امواج به سنگهاي ساحلي سيگاري اتش خواهم زد و براي همه روياهايم ارزوئي خواهم كرد...
زندگي را دوست داشتم...و شايد اين زندگي بود كه منرا نفهميد و از ارامشها دورم كرد...در بهت رويا زده ساحلي من خودم را به بال سفيد پرندگان دريائي خواهم اويخت تا اسارتم را بپرواز در بياورند و بغضم را از ان بالا به دريا بيندازند تا ماهيها بدانند كه كسي دلش گرفته است...كسيكه اسارت را با پوست و خونش درك ميكند و ميداند كه فهم زيبائيها به اندازه تمامي انها غم انگيزست...و من ميدانم كه هر زيبائي جز اشتياق و دوري چيزي نخواهد داشت...و ميدانم كه تا چه اندازه احساساتم را به پاي همه زيبائيها برده ام و زنده به گورشان كرده ام...اما ترك اغوش خواسته هايم دليلي بر مرگ ارزوهايم نيست...
من همواره ارزومند ميمانم كه شايد دوباره متبلور بشوم و شايد دوباره ابرك من راه اين شاليزارهاي غم انگيز را پيدا كند و بر سر همه ساقه هاي برنج انقدر ببارد كه همه دنيايم را نشاهاي برنج فرا بگيرد و جز سبزينه ها چيزي نمانده باشد كه به زجر كش دقايقم بيايد...
اينجا روي ماسه هاي نرم ساحلي مردي تنها ايستاده است كه در نگاهش يك افق پيوستن به دريا جاريست...مرديكه در خوابهايش پرواز ميكند و در بيداريش اسمان ها را بدنبال يك كبوتر ميگردد و چه تنهاست دستانيكه به جاي گرمي يك دست هميشه بدنبال پاكتهاي مچاله سيگارش ميگردد تا فقط لحظه اي با ارزوي روياهايش گوشه اي ارام بنشيند و ترانه هايش را مرور كند...اما من يقين دارم كه روزهاي باراني هرگز به هوسهاي شور انگيز ما بدرود نخواهند گفت...و ميدانم كه اين اشفتگي عاطفي منرا سبكتر و بي تعلقتر از هميشه خواهد كرد...حتي ديگر ارزوي روز ديگري را در بهشت ندارم...براي من ماسه هاي نرم زير پاهايم تنها بهشت خداست كه هميشه رد پاها را بر قلبشان ميپذيرند اما باور نميكنند و انرا به كمك امواج محو مينمايند...زيرا ساحل تعلقي به اشنائيها ندارد و ساحل هميشه بدنبال امواج اشفته و عاطفي به دريا زل ميزند...و اين اوج رويا زدگيست وقتيكه من نياز دارم و همواره سعي ميكنم كه انها را از دور ديد بزنم زيرا براي من تنهائي سايه افكن شده است...به كناره دريا خواهم رفت...و در اين اشفتگي عاطفي خواهم ماند...شايد در دورترين احساساتم هنوز كسي مانده باشد كه براي نامم اشكي بريزد و همواره با ريزش باران بياد بياورد مرديكه بيش از همه دنيا باران را دوست داشت...حميد
