تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
غربتي كه نام زندگي را يدك ميكشد...

در اينجا دوازده قطعه كوتاه از سروده هايم را كه در ادامه دلتنگيهاي منند تقديم ميكنم...

كلاغ سياههاي بالاي سپيدارها

قار ميزنند

كسي چه ميداند

شايد انها از دست سياهيشان

بتنگ امده اند!

__________________

خيابانهاي خالي ازعاطفه

غم ادمهاي صميمي را

در گوش باد

زمزمه ميكنند

و باد ولگرد

زوزه كشان

به خدا ميگويد

پس تو

ان بالا چه ميكني؟!

__________________

من در ميان كوچكترين اتاق

بزرگترين غم را بدوش ميكشم

تنهائيم اينهمه بزرگ نبود

تو با امدنت اتاق كوچكم را

اشيانه بزرگترين اندوه كردي

و من طاقت بزرگي اين غم را

ميان كوچكي اين اتاق

ندارم

براي حضور تو

اتاقي به بزرگي تداوم لازم بود

نه چهار ديواري تنهائي من!

__________________

لاك پشت بركه كند و ارامست

و سنجاقكها زود به اشيانه ميرسند!

__________________

قهوه ميخوري؟

ميگذاري با ته فنجان

برايت فالي بگيرم؟

قهوه بهانه بود

و فال تو

دلدادگي منست

بگذار دوستت داشته باشم!

__________________

چند پك سيگار تلخ

بتو ميانديشم

وقتيكه مفري ندارم

مگر خاطرات تو

اما چه سود

تو و خاطره ات

جملگي

راهي بي عبوريد

و بن بستي بي نام!

__________________

در كشاكش پرواز

وقتيكه كبوتر چاهي

با ان رنگهاي دور گردنش

سبز و ابي و خاكستري

اسمان را امنيت تصور ميكرد

صداي گلوله اي

بر همه تصورات ابي

خطي قرمز كشيد!

اسمان هم همچون زمين

دامي براي كشتن باور بود!

__________________

بچه هاي كوچك ديروز

بازيچه هايشان را گم كرده اند

چه فرق دارد هفت تير چوبي

با تفنگي كه براستي ميكشد!

پس بازيچه هاي امروزشان را

برميدارند

و به حقيقت

همديگر را ميكشند!

و تو بازهم ميخواهي

كه من حقيقت را دوست داشته باشم؟!

__________________

ميداني چه چيز منرا ارام ميكند؟

لابد تصور ميكني

كه درك من

براي تو دشوارست

بجاي زحمت فهميدنم

فقط منرا ببوس

كه يادم ميرود

خودم هم از درك خود

عاجز مانده ام!

__________________

ميدانستيكه من موسيقيدانم؟

من بودم كه صداي ترا

اينچنين محزون

و در نتهاي عاشقي

نوشتم

و تو وقتي

نامم را صدا ميزني

ارتعاش صدايت

با ابهتترين اهنگهاست

من بودم كه از صداي تو

غم انگيزترين نتهاي اشتياق را

نوشتم

و من بايد براي انچه خود ساخته ام

نوشته ام

براي ابد در پشيماني

باقي بمانم

كه چرا چنين غمي را

بدست خويش

همراه همه اوقاتم

ساختم!

__________________

ساكم را بستم

براي سفر به چشمان تو

به اندازه يك دوستت دارم

راهست

ميترسم بجاي رسيدن

در راه دوست داشتنت از پا بيفتم

و دوباره ساكم را

بر سر تنهائي بكوبم

شايد بهتر باشد

مسير بي منظره تنهائيم را

صدباره طي كنم!

__________________

ميداني زندگي چيست؟

مگر انها كه دانستند

كجايش را تغيير دادند!

من ترجيح ميدهم

به جاي فهم واژه زندگي

به درك اغوش تو پناه بياورم

چه فرق دارد

وقتيكه زندگي درداور است

لا اقل اغوش تو خواب را

نويد ميدهد

و من چنين خوابي را

دوست ميدارم

اغوشت را

براي فراموشي

دوست دارم

حميد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 5:22  توسط حمید  |