در اينجا دوازده قطعه كوتاه از سروده هايم را كه در ادامه دلتنگيهاي منند تقديم ميكنم...
كلاغ سياههاي بالاي سپيدارها
قار ميزنند
كسي چه ميداند
شايد انها از دست سياهيشان
بتنگ امده اند!
__________________
خيابانهاي خالي ازعاطفه
غم ادمهاي صميمي را
در گوش باد
زمزمه ميكنند
و باد ولگرد
زوزه كشان
به خدا ميگويد
پس تو
ان بالا چه ميكني؟!
__________________
من در ميان كوچكترين اتاق
بزرگترين غم را بدوش ميكشم
تنهائيم اينهمه بزرگ نبود
تو با امدنت اتاق كوچكم را
اشيانه بزرگترين اندوه كردي
و من طاقت بزرگي اين غم را
ميان كوچكي اين اتاق
ندارم
براي حضور تو
اتاقي به بزرگي تداوم لازم بود
نه چهار ديواري تنهائي من!
__________________
لاك پشت بركه كند و ارامست
و سنجاقكها زود به اشيانه ميرسند!
__________________
قهوه ميخوري؟
ميگذاري با ته فنجان
برايت فالي بگيرم؟
قهوه بهانه بود
و فال تو
دلدادگي منست
بگذار دوستت داشته باشم!
__________________
چند پك سيگار تلخ
بتو ميانديشم
وقتيكه مفري ندارم
مگر خاطرات تو
اما چه سود
تو و خاطره ات
جملگي
راهي بي عبوريد
و بن بستي بي نام!
__________________
در كشاكش پرواز
وقتيكه كبوتر چاهي
با ان رنگهاي دور گردنش
سبز و ابي و خاكستري
اسمان را امنيت تصور ميكرد
صداي گلوله اي
بر همه تصورات ابي
خطي قرمز كشيد!
اسمان هم همچون زمين
دامي براي كشتن باور بود!
__________________
بچه هاي كوچك ديروز
بازيچه هايشان را گم كرده اند
چه فرق دارد هفت تير چوبي
با تفنگي كه براستي ميكشد!
پس بازيچه هاي امروزشان را
برميدارند
و به حقيقت
همديگر را ميكشند!
و تو بازهم ميخواهي
كه من حقيقت را دوست داشته باشم؟!
__________________
ميداني چه چيز منرا ارام ميكند؟
لابد تصور ميكني
كه درك من
براي تو دشوارست
بجاي زحمت فهميدنم
فقط منرا ببوس
كه يادم ميرود
خودم هم از درك خود
عاجز مانده ام!
__________________
ميدانستيكه من موسيقيدانم؟
من بودم كه صداي ترا
اينچنين محزون
و در نتهاي عاشقي
نوشتم
و تو وقتي
نامم را صدا ميزني
ارتعاش صدايت
با ابهتترين اهنگهاست
من بودم كه از صداي تو
غم انگيزترين نتهاي اشتياق را
نوشتم
و من بايد براي انچه خود ساخته ام
نوشته ام
براي ابد در پشيماني
باقي بمانم
كه چرا چنين غمي را
بدست خويش
همراه همه اوقاتم
ساختم!
__________________
ساكم را بستم
براي سفر به چشمان تو
به اندازه يك دوستت دارم
راهست
ميترسم بجاي رسيدن
در راه دوست داشتنت از پا بيفتم
و دوباره ساكم را
بر سر تنهائي بكوبم
شايد بهتر باشد
مسير بي منظره تنهائيم را
صدباره طي كنم!
__________________
ميداني زندگي چيست؟
مگر انها كه دانستند
كجايش را تغيير دادند!
من ترجيح ميدهم
به جاي فهم واژه زندگي
به درك اغوش تو پناه بياورم
چه فرق دارد
وقتيكه زندگي درداور است
لا اقل اغوش تو خواب را
نويد ميدهد
و من چنين خوابي را
دوست ميدارم
اغوشت را
براي فراموشي
دوست دارم
حميد

