تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
حيف ازين روياي روشن...

آه...كه شب گسترده است و خيال رفتن ندارد...و شب يعني سكوت جاري من و عطش رها شدن و تصور زنجير وقتيكه دلم ميخواهد رها باشم...

مثل شب مثل شـــراب
تو پر از وسوســــــه اي
مثل شبنم واسه گــــل
عطش يك بوســـــه اي
اي غزل اي دلنــــــــواز
اي شروع قصه ســــاز

يكي بود يكي نبــــــود
زير گنبد كبــــــــــــــود
تو شدي قصه عشــق
وقتي عاشقي نبــــود

نميدانم از كجايش بايد نوشت...نه...ميدانم اما فايده نميكند...انقدر گفته اند كه من ترجيح ميدهم دلم را هزار باره بشكافم و دوباره از دل بنويسم...و دوباره بجاي نوشتن از مردمي كه حقشان را گدائي ميكنند از شب تاريك دلتنگي و وسوسه عشق بگويم...
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
روز با همه روشنايش ميايد و دلواپسيها رنگ ديگري ميگيرند و وقتي خورشيد از جايگاهش پائين ميايد و ميخوابد دوباره شب...دوباره دلتنگي و دوباره دلواپسيهائيكه رنگ صبح نيستند و مثل شب تاريك اما عميقند و سكوت زيباست اگرچه پر از دلتنگي...و سكوت رسيدن به درونست اگرچه ماتم زده...

توي سايه هاي شـــــب
توئي يك قطره نــــــــور
توئي سرپناه مـــــــــ
ـن
مثل يك كلبــــــــــه دور
توئي مقصد واسه مــن
تو منو صدا بــــــــــــزن

آه...يكي بود يكي نبود...زير گنبد كبود... انگارهيچكسي نبود...يك سراغازي بود كه به همه مي ارزيد...زير همين گنبد كبود...كه يكي بود و هيچكي نبود...من هنوز هستم...و تو سراغازي براي دلشكستگيهايم...و تو مرهمي براي دردم...و تو قصه اي براي نوشتنم...و من هنوز در عاشقي نفس ميكشم...اگرچه هنوز: زير گنبد كبود...يكي بود يكي نبود!!!

تو سراغاز منــــــــــــي
از هميشه تا هنــــــــوز
تو سراغاز منــــــــــــي
مثل خورشيد واسـه روز
واسه حرفاي كتـــــــاب
توئي معناي جديــــــــد
واسه پرواز خيـــــــــال
تو كبوتر سفيـــــــــــــد
تو مثل حادثــــــــــــــه
شب دل سپردنـــــــي
تو همون قصه يـــــــك
نگاه و عاشق شدنــي

شب گريه هاي داغ...شب خيس از دلتنگي...شب وسوسه هاي تازه...شب دلدادگي در هيچ...شب ماندن در تو...شب اغاز از تو...شب سرسام خاطره...شب چندين پيك بيشتر در مستي...سرم گر گرفته است...و خون من از انبساط خيال تو همه چمباتمه روز را درهم شكسته است...خيال رسيدن دارم...اگرچه به  هيچ چيزي  نرسم!!! شب من گفتنيهايش كم نيست...شب من اما بي حوصله است...اگر مداد را رها كنم تا صبح در اين حالت مستي مينويسد...انقدر كه تا پس از خودم نوشته ها جاري بمانند...انقدر كه من بميرم اما واژه هايم عاشقي كنند...پس همه اينها را گل واژه اي كن و بروي موهايت بزن...من سالهاست اعتقاداتم را به يك جرعه عاشقي فروخته ام...سالهاست كه هوائي خوشتر از مستي نديده ام...و امشب من از خيال تو مدهوشم...


بنويس ديوانــــــــــه تــــــو
به خود از عشق تو رسيــد


احساساتم را با گوشه پيرهنت ازصفحات سفيد بردار و لا به لاي گلهاي افتابگردان پيرهنت رها كن...يقين دارم دشتي از افتابگردان ترا وسوسه ميكند كه مرا دوست بداري و بگذاري كه بمانم و اخرين جرعه ها را بياد تو تمام كنم....يكي بود يكي نبود...يك مست ديوونه بود...كه هيچكسي نبود...اما هنوز زنده بود...و خيلي باروني بود...انقدر كه وقتي ابري ميشد همه جارا خيس ميكرد...گوشه به گوشه نمناك...واژه به واژه خيس...دل به دل جاده...خط به خط عاشقي...نفس به نفس حسرت...كوه به كوه نرسيد...ادم به ادم رسيد...
نزن بر طبل بي عاري
بزن بر طبل دلدادگي
كه انهم عالمي دارد
و اگرچه براي من در اين شب پر نياز عاشقي يك ذهنيت خيالي تصور ميشود اما من عاشقي كرده ام...سالهاست...ميدانم كه حس ان چقدر بزرگست...و من امشب دچار همان احساسات تميز شده ام...يكي بود يكي نبود...بيخيال كه كسي نبود...به جاي همه تو باش...به جاي منهم تو باش...اصلا همه را نوشتم كه نديده باور كني...نان روزمرگي خوردن ادم را كودن ميكند...اما من بياد ندارم كه يكروزم مثل ديروزش باشد!!! هر روزش غمگينترست...پس تفاوت با روز قبلش دارد...و اين غمها منرا دارد ميبرد به جاده تو...جائيكه من باشم...تو باشي..يكجائي زير همين گنبد كبود...نزديكست...يقين دارم...يكي بود يكي نبود...يه ديوونه اي بود...كه عطر تنت رو امشب همراه باد احساس كرد و ديوونه تر شد...هوا پر شده از غم...از عطر...از يك دشت افتابگردان...افتابگردانها زرد و بزرگند...از وسط دشت روز هزاران خورشيد در امده...هزار افتابگردان خورشيد را شرمنده ميكنند...بيا خورشيدك من...بيا تا اينهمه افتابگردان از حضورت شرمنده بشوند...بيا تا حادثه شب دلسپردن را دوباره تكرار كنيم...خيال بود... اما تصوري بكر كه منرا كنارت اورد...شايد پشت اين تصورات حقيقتي افتابي پنهان باشد...دلم را بخوان كه دلخسته ام...بلند بخوان كه احساسش كنم...حميد

باز يكشب يك دريچه...دو چشم قشنــــــگ
نامه اي خيس از ستاره...نت وچه بيرنــــگ
عكسي از ديروز دور...يادي از فصل غـــروب
پشت سر رد شبانه...بغضي از جنس ترانه
ساز ناكــــــــــــوك زمانــــــــه
اينهمه شعر و سرود...از تو و عطر تو بـــود
راه و خورجين اسب و زين تو
بدترينو بهتريــــــــن تـــــــــــو
سهم من فقط هميـــــــــــن
تـــو


2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 3:32  توسط حمید  |