يازده قطعه كوتاه از سروده هايم كه غربت پائيزي منند...
انجيرها ميرسند
و از رسيدگي مي افتند
______________
گاهي خورشيد
گاهي ابر
گاهي باران
گاهي شرجي
دلتنگي اما
گهگاه نيست
هميشگيست
هميشگي!
______________
حرفها
ادمها
همه يك چيز را ميگويند
و هيچكس معني گفتن را
نميداند!
ادمها حرفها
ادمها اندازه حرفش هم
ادميت را نشناخته اند!
______________
انگورهاي قرمز
در خمهاي شراب
تخمير ميشوند
ادمهاي زرد
در كوزه هاي زندگي
تخمير ميشوند
اما هيچكدام از ادمهاي زرد
اندازه يك جرعه انگورهاي قرمز
خاصيت ندارند!
______________
دلم هوائي شده است
اسماني نميبينم!
پس ديگر
دلم را پر نميدهم!
وقتيكه دل ميرود
بودن دشوارتر ميشود
______________
پسرك هشت سال داشت
و از تمام دنيا فقط
يك جعبه واكس
از پدرش به ارث برد
وقتيكه كفشهاي مرد نزول خوار محله را
برق ميانداخت
از خدا پرسيد:
ايا در بهشت هم
نزول خوار ي هست؟!
و يك جعبه واكس؟!
و خستگي پاها
و درد كمر
خدا قهرش گرفت!
و سكه هائي كه در انروز كار كرده بود
همگي به جوي اب افتادند!
______________
غم من
در دلم نيست
در چشمان منست
وقتيكه تو
هر روز
گرسنه نگاهم ميكني!
و دستت را
به گدائي
دراز
حق ترا ندادند!
حق تو خوردني بود
حق تو همين بود
كه حقت را گدائي كني!
______________
گلدانهاي حسن يوسف
هشتيهاي كاهگلي
نورگيرهاي بالاي سقف
كاسه هاي گلي
كوچه هاي خاكي
درهاي چوبي
حوضهاي كاشي
كرسيهاي خاك زغالي
از بس كه نو شديم
دلشان گرفت
ديگر كسي نديدشان
______________
هر انچه كه ميبينم
قصه هائيست
كه روزي فقط ميخواندمشان
غم انگيز بود
حتي تصورشان
و اينروزها
غم هم غم انگيز نيست
سنگينتر از تمامي قصه هاست!
______________
هر انچه كه هستي باش
هر انچه كه هستم باشم
براي اين گريز
ساك هم لازم نيست
دستم را بگير
بايد كه رفت
به هركجا كه شد
مقصد توئي
دستم بگير
بايد كه رفت
به هر كجا كه شد
______________
دوست داشتن
غم مياورد
تو عين غمي
عين دوست داشتن
حميد
