دختري خارج از روياي من......... دوباره عشق.....چشمان سبز و شيرينت را دوست داشتم.....رويا ها....اشكها...لبخندها در دوئل روزگار با من تير خوردند...دختري خارج از روياي من در من هر روز ميشكفت.....من بايد برم...به جزيره نا معلوم خويش...وداع نميكنم...عشق براي هميشه جاودانه است...دوباره...دوباره...اين هميشگيست....در روياي من شكست معني ندارد....ولي حقيقت را از رويا كنار بگذار...بگذار عمق چشمان شيرينت را ببينم.....عوض ميشود....شايد عشق روزي براي هميشه حاكم مطلق جهان گردد...اه قلبم تير ميكشد....چشمان شاعر به اينجا كه رسيد پر اشك شد....سيگاري اتش زدم....دختري خارج از روياي من...بايد برم...اينگار رخوتي قديمي پاهايم را سستتر ميكند...انتظار بوسه اي ندارم..كه روزگار جز زهر به كامم نريخت...عشق رويائي من.....مگر ميشود زنده ماند بي هواي چشمانت زيست؟ چه حس غمكناكي دارد..مستي هم ارامم نميكند....باز عشق.....نگاه كن در چشمهاي من...مستي هم ارامم نميكند...گريه هم ارامم نميكند......اه دوباره.....دستانم سرد و عرق كرده شدند.....نميدانم چطور متن را تمام كنم....!!!! اه در روياي من دختري بود فراتر از روياي من.....اه...سختست نفس كشيدن و جدا بودن......دوباره.....اه عشق...و شاعر خواست كه اينجا اين متن خاتمه پذيرد...اما..............حميد( دوست عزيزم اين دستنوشته ها همه شخصي و متعلق به من است. اگر كپي ميكنيد نام نويسنده را ذكر كنيد. زيباترين كار ارزش قائل بودن براي يك اثر هنريست.)