تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
سياهي من بروي كاغذهاي سفيد...

تا تنهائي باشد قلمم بيكار نميماند! تا خودم قصه گوي خود باشم كاغذها سفيد نميمانند! دردهائيكه عمقشان زيادست گفتنشان عين نگفتن ميماند! دلتنگيهائيكه ادمرا له ميكند ملموس ديگري نيستند! اينها جملگي نه بازي با كلماتند و نه هنر واژه پردازي! اين كلمات جملگي اندوه منند كه مفري بجز كاغذها ندارند! پس انها را همچنان به اشتهاي سيري ناپذير كاغذ و تنهائي ميسپارم!  هجده   قطعه كوتاه  از سروده هايم كه در من زندگي ميكنند را به كاغذها تقديم ميكنم...

قصه شب را
از شبزدگان بپرس
وگرنه
روزها همه شاعري را بلدند!
_________________
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
من هستم و يك تكه كاغذ
و چكه چكه هاي يادت!
وقتيكه شره ميكني جان ميگيرم
وقتيكه سيل ميشوي با تو ميروم
وقتيكه خشك ميشوي
ميميرم
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
_________________
عشق يك بادبادك را
فقط يك بچه ادراك ميكند
وقتيكه درپروازي بلند
نخ بادبادك از دستانش
رها شد!
_________________
ما كه ميرويم
ميميريم
چيزيكه رفتنيست
چرا زودتر ميكشيم؟!
به نام خالق افريده اش را
بي جان ميكنيم
با اين رزالت
چه خوب شد كه ما
خالق نشديم!
_________________
بادبادك مست كرده بود
وسط باد
به شوق دورترشدن
سر از پا نميشناخت!
_________________
درخت كاجي ميشناختم كه شبها
با كلاغها مست ميكرد
و روزها
براي قمريها
درد و دل
چه قانونيست كه ميان همه
فقط كاجها
در تمام فصول
سبز ميمانند!
_________________
گل رز از قاصدك پرسيد:
تو گلي يا هرجائي؟!
قاصدك دلش گرفت و گفت:
هرجا نميروم
مگر سراي دوست
توئي كه در بزم عشق يا هوس
هميشه خودت را فروخته اي
زيبائيت به اندازه لحظه اي
و پلاسيدنت هميشگيست!
_________________
مرا افريدي و رها كردي
مرا دانسته نفهميدي!
ترا فهميده منكر ميشوم!
_________________
شبم را اتش بزنيد
اي شعله هاي عشق
كاه بودن
عذاب اور شده است!
خشك و تنها
به گوشه طويله اي!
_________________
در جستجوي تو
شب را شناختم
تاريكتر شدم!
اين بود جلوه اي
از روشناي عشق!
_________________
در شهر دين پرستان
كو جرعه اي مدام
كه به مستي تمام عمر
 اين خرقه هاي ريائي
به اتش كشم شبي!
_________________
صبر نكردي كه بيايم!
براي اينكارت
يك عمر براي بستن بند كفشهايم
معطل ماندم!
_________________
براي نيمرو كردن  يك تخم مرغ
يك ماهيتابه لازمست
و يك دنيا تنهائي!
به اندازه لقمه اي
شاد نبودم!
_________________
چشمان تو زيباست
و من بي غرورم
تنها ميمانم!
تا كي التماسم را
به تماشا مينشيني؟!
تا كي چشمانت زيبا ميماند؟!
كاش كور بودم!
_________________
پاهايت را ميبوسم!
اينهمه راه
اينهمه دشواري
براي ديدنم؟!
اما چرا حالا
كه مرده ام!
_________________
كجا روز شبرا خواهد فهميد
كجا روز به شب خواهد رسيد؟!
وقتيكه نشانه روز
عبور شبست
كجا تو مرا خواهي فهميد؟!
مگر در كسوف!
انهم به اندازه
يك نگاه عجيب!
_________________
ميوه هاي گنديده!
وقتي دورشان مي اندازي
ايا تازگيشان را بياد مياوري؟!
تو نيز ميگندي!
و انوقت
هيچكس يادش نميايد
كه تو نيز روزي تازه بودي!
و مثل امروز
ترا دور خواهند انداخت!
_________________
زير پايم زمين خيس
روبرو شاليزار مه گرفته
هوا معطر
باران بسيار
دلم گرفته است
انگار بجز خودم
در اين جهان
كسي نبوده است!

حميد

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 6:0  توسط حمید  |