تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
صبح بخير...

روز كسالت اور شروع شده است!!!
به جاي نرمش صبحگاهي يك دهن دره كه اندازه باز ماندن دهان يك گربه طول ميكشد!!!
يك پارچ اب داخل كتري اب!
يالا زودتر!
بلند شو و روي پايت بايست!!!
پرده را كنار بزن كوچه نكبتي را زير نور افتاب نگاه كن!!!
گندشان بزنند!!! اشغالهاي ديشب را گربه ها پخش و پلا كرده اند وسط كوچه!!!
چند گربه اين محله دارد كه يكيشان دمش بريده است!!! يكيشان چاقترست!!! يكيشان زشتست!!! يكيشان نازتر است!!! چند تا بچه گربه هم دنبالچه دارند!!!
چه ديوارهاي بي قواره اي!!! با اينكه هر روز ميبينمشان باز انگار تازه بنظر ميايند!!! آه يادم افتاد!!! ان خانه پشتي را يك طبقه رويش ساخته اند!!! پشت سرش هم تا بالاي اسمان خانه رفته است!!! پشتش هم تا بالاتر از اسمان خانه ساخته اند!!! چه منظره يكنواختي دارد!!! انگار وسط لانه زنبور گير كرده ام!!!
اه يادم رفت...اب جوشيده است بايد چاي را دم كنم!!! نگاه من اينروزها مثل احمقها شده است!!! خيره ميشوم به هر چيزي!!!
سيگارم را روي شعله گاز روشن كردم!!!
شكم ناشتا چند پك غليظ!!! حالي ميدهد!!!
دارم ترانه اي از باب مارلي را به جاي شنيدن زندگي ميكنم!!!
جيغ و هوار چند تا بچه جغله ارامش كوچه بن بست را برهم ميزند!!! مرتب داد ميزنند!! فحش ميدهند!!! نميدانم در طويله انها چه يادشان داده اند جز انتر بازي!!! قديمها پدرم ميگفت لوطي انتريها با انترهايشان سر مردم را گرم ميكردند!!!
اينروزها سرگرمي زيادست....
انتريها به شكل ديگري سرگرم ميكنند!!! آه من چقدر با خودم  كلنجار ميروم!!! چاي را در استكانم ريختم!!! يك جرعه چاي و يك پك دود!!! اين نيكوتين هم عادت بدي شده است!!! كمبودش ادم را دچار استرس ميكند!!! اگرچه نا ملايمات در هوشياري و نشئگي باز كار خودشان را ميكنند!!!
قديمترها حوصله ام بيشتر بود و به كوه ميرفتم!!! انتريهاي زيادي براي نگاه كردن انجا بودند!!! يكبار كه از شيب كوه بطرف پائين مثل بز ميدويدم پايم روي شنريزه ها سر خورد و تا نزديكي لبه پرتگاه روي خاكها كشيده شدم!!! شانس اوردم  وگرنه الان در جهنم مشغول چاي درست كردن ميشدم!!!
اينروزها ديگر حوصله رفتن به كوه را هم ندارم!!! نرفته ميدانم انجا چه خبرست!!! براي يك قوري چاي اب زيپوئي گوش ادم را ميبرند!!! و يك نهار كنار طبيعت ده هزار توماني اب ميخورد!!! پنير هم كه اينروزها قيمتش با چلوكباب سلطاني يكي شده است!!! قبلترها نان و پنير طعام گداها بود و اينروزها همان هم سخت گيرشان ميايد!!!
اين مملكت يك شاخصه مهم نسبت به ديگر جاها دارد و ان اينست كه ادمهايش همگي كارشناس اقتصادي و سياسي شده اند!!! در انگلستان حتي بعضيها نخست وزيرشان را هم درست و حسابي نميشناسند!!!
من هميشه به زندگي گربه ها فكر ميكنم!!! تا درب تراسمان را باز ميكنم چند تايشان بالاي ديوار حياط اويزانند!!! ديروز هم از فرط دلتنگي با يك بچه گربه ريقو بازي ميكردم!!!
قديمها پدرم هميشه از پشت درب حياط ميگفت: پسر بزرگ شدي اين بچه بازيها را در نياور!!! گربه بازي نكن مريضت ميكنند!!!
آه پدر اينروزها همه مريضند!!! بيمارند...
سالها پيش  يك گربه سياه پشمالو داشتم...نامي هم برايش گذاشته بودم كه بخاطر تشابه اسمي انرا نميگويم!!! شبهاي گرم تابستان كه درب اتاقم روبه حياط هميشه باز بود ان گربه سياه تنها همدم تنهائيم ميشد!!! گاهي زمانيكه خواب بودم انبوه پشمهايش را روي صورتم احساس ميكردم!!! بيدار ميشدم و ميديدم كه بالاي كله ام چمباتمه زده و دمش روي صورتم ميرقصد!!! پس گردنش را ميگرفتم و به بيرون پرتابش ميكردم!!! هرجاي كوچه منرا ميديد دنبالم راه ميفتاد!!! تا اينكه چند روز به مسافرت رفتم واهل خانه گم و گورش كردند!!!
من اينگوشه دنياي متفاوتي براي خودم دارم!!! دلتنگيهاي من مثل ديوار خانه هاي قديمي طبله كرده اند!!! ريخته اند...گاهي بخودم ميگويم كه پاسپورتت را بردار و به جائي برو كه اينجا نباشد!!! اسمان همين رنگست؟!!! عيبي ندارد به جايش زمينش رنگ ديگريست!!!
جمعه خالي و دلتنگ از شدت اندوه منرا وادار به پوزخند كرده است!!! حالتي از ديوانگي كه بخاطر اشباع شدن بوجود ميايد!!! من وقتيكه غمباد ميگيرم و حتي يك هم صحبت هم پيدا نميكنم هميشه دچار جنون آني ميشوم!!! ميتوانم استريو را بلند كنم وموسيقي را با صداي بلند ببلعم!!! سرم را با ريتم موسيقي تكان بدهم و دچار يك لغزش آني مغزي بشوم و در نشئگي بگويم: بي خيال همه چيز...به جهنم كه درست نميشود!!! به درك كه تنها نشسته ام!!! تنها خوبيش انست كه ادم ابدي نميماند!!! اما اين حالت لحظه اي پيش ميايد!!! هميشه نميتوانم بيخيال همه چيزها باشم!!! حتي گفتن بيخيالش نشانه خيالات و شدت ازردگيست!!! يك قمار باز وقتيكه كه ميبازد هميشه ميگويد كه به فلانم!!! منهم دارم همينكار را ميكنم!!! باخت كه زياد ميشود تصور پيروزي دشوارتر ميگردد!!! حتي در مسابقات ورزشي هم به بعضي تيمها اميد پيروزي نميرود!!! از بس شكست را متحمل شده اند!!!
جمعه خالي مثل هميشه و همانند همه روزهايم تهيتر ميگذرد...و من در اين برزخ بي در و پيكر و پر ازدحام مثل عقب مانده اي هاج و واج ميلولم!!! ميبينم...ميشنوم...ميخوانم..مغز پكيده من  انباشته اي از اخبار و رويدادها و پوزخندها و دشنامها شده است...اينجا كجاي دنياست؟!!!
خب عقب مانده ذهني حالا دست از نوشتن اراجيفت بردار و در تصوراتت فكر كن كه تنها نيستي....آه زندگي چقدر زيباست...اين بدترين فحشيست كه خوانده ام و گاهي از بعضيها ميشنوم!!! البته با داشته هاي فراوان( پول...مكنت...قدرت...ثروت...همسر...فرزند...موقعيت) زندگي براي هر عقب مانده اي زيبا خواهد شد... حميد

Bob Morley

2 نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:13  توسط حمید  |