تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
تخت چوبی...

دو قطعه كوتاه از سروده هايم را بدست باد ميسپارم ببرد تا باران رهايشان كند....

تخت چوبی

تخت چوبي كنار حياط
غربت شمعدانيها
صداي جاري پدرم
حافظ را بلند بلند ميخواند
آه پيرمرد
بجاي تو بجاي شعرهايت
بجاي نگاه عميقت
من بروي همان تخت چوبي
نشسته ام
با هق هقي از خاطره
با نوازشي از اشك
كه سيل ميشود
نگاه خيره بروي سنگفرش حياط
دلم گرفته است
ميبري مرا شبي؟

بزنگاه باران

هواي غروب
يك سنجاقك
مردابيكه بيصداست!
پنجره اي كه
بروي هيچ
گشوده شد!
غربت يك استكان چاي
حسرت يك هواي خوش!
وحشت صاعقه!
سرعت عبور باد!
رازقي در مه
اقاقيا بالاي ديوار
خوش خراميده است!
خالي مشتم!
يادي از باران!
فكري مرطوب!
ابركي ياغي!
طاقتي نمانده
پرواز يك بادبادك!
نخ كودكي گسست!
زنبورهاي عسل!
بستني يخي!
باران بزن
باران بيا
كسي تنهاست
كسي تنهاست
چكيده ام چون قطره اي
بزير پايت
نگاهم كن!

حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:50  توسط حمید  |