اين سروده ام را تقديم دلهائي ميكنم كه هنوز دل هستند و نه پاره سنگ! اين سروده كه به حكايت ميماند اتشيست نامرئي كه دلم را ميسوزاند تا قلمم به هجف نرود و منزلت نوشتن را حرام نكند...كه واژه ها مقدسند اگر تو بداني اين كلمات گاهي تنها مونس استيصال و تنهائيند...
دارم احساس ميكنم!
دارم دوباره در خلسه هميشگيم ميلولم!
تيپائي كه بتو براي ندادن حقت زدند
به سرنوشت منهم زده اند!
ان غل و زنجير بر دست و پاي منهم سالهاست
سالها زخم زده است!
زخم چيزيكه نامش را به اجبار
به جبر
به استيصال
زندگي گذاشتم
چيزيكه براي خيليها هنوز رهگذاري براي رسيدن به خداوندگارست!
و براي من
ديگر هيچ نيست
از بس كه تو گريه ميكردي!
از بس كه كاسه گدائيت هميشه همراهتت بود!
از بس كه در ميان جويهاي پر كثافت
دنبال جوانيت
نشانت
خالي شكمت
و نام منفورت گشتي!
و همان زمان كه تو روي زمين سكندري ميخوردي
شازده خانم به ديدار افلاك فلكي مشرف شده بود!
با ميليونها دلار اسكناس سبز!
كه اگر دو قرانش در جيب تو ميرفت
ديگر نه خودت و نه هركسي كه ميفهد را به پرسش ميكشيد!
كه چرا؟!
فقط بگو كه چرا!
چرا ادم اينهمه ميتواند پليد باشد!
كه در ان فضاي لعنتي چه داشت كه از ديدن مصيبت زمين
چشمانت را بستي!
و مثل تو چشم بسته كم نيستند!
بخنديد اي پولهاتان خون جگر مفلسان به حق نرسيده!
بگرديد و بپوشيد و خوبتر شكم بارگي كنيد
زير پايتان كودكي در كثافتها ميلولد!
پاي پر ظرافتتان را بلند كنيد شايد سرنگ تزريق ان مرد مفنگي
به فكر فرو ببردتان!
كه ميدانم تفكري نداريد!
كه ميدانم!
كاش ان لبخند زيبايتان فقط يك لحظه معطوف چيزهاي ديگري ميشد!
و كاش به جاي ان دوره گرد پير كه هندوانه و طالبي ميفروخت
و يكروز امد كه براي ابد از زحمت نان خلاص شد
شما ميمرديد!
كه نام ادميت را به كثافت كشيديد اي حشرات ناقل!
سرايت كرده ايد به همه جا!
خون شرافت را در شيشه كرده ايد!
نان داديم و جو گرفتيم!
من قصه يكي از هزاران ستاره ام كه ظلمتتان را ميشكافد!
من صداي يكي از ميليونها ستاره گمنامم كه چشمان پر نفرتم نهيبتان ميزند!
اي سبزي جيبتان و سرخي رختان حسرت دل ان دردمند ان بيچاره ان كودك!
من اين روشناي انديشه را از ظلمات شما بدست اورده ام!
اگرچه اين حرفها بگوش كران نميرود اما باز ميگويمشان!
شبست...شبزده ام...اتش ديدن تو شبم را چراغان ميكند به غمهاي درونم!
اي كودك فقير...اي وارث درد بي دردان!
من با نگاه تو...با نفسهاي تنگ تو...با ان پاهاي كوچك خراشيده تو
اشنا هستم
و با هر لقمه اي كه بر ميدارم نفرتم را هم بهمراهش نوش ميكنم!
تو نه اين نوشته ها را ميخواني و نه زندگي بتو فرصت خواندن ميدهد!
من براي انها مينويسمش كه فرصتش را دارند!
كه هزار قلمبه و سلمبه نويسي را بلدند اما حرف حساب را نه!!!
بجاي پا در كفش سهراب كردن دستتان را در جيبتان ببريد!
دويست تومان ناقابل بيندازيد در كاسه اش!
صدقه ندهيد! اين حق اوست...حقش را بدهيد!
بي تفاوت از او نگذريد! يك اسكناس سبز يا قرمز تاثيري به حال شما نميكند!
اما براي او اندازه يك پرس غذا ارزش دارد!
بگذاريد او هم زندگي كند!
بگذاريد در جائيكه ميليون دلار را براي فضا نوردي اتش ميزنند
او هم به حداقل بودنش برسد!
اين حق اوست! خنديدن حق اوست! پوشيدن حق اوست!
بي تفاوتي نكنيد! او خود شما هستيد! ائينه جهلتان!
اين ائينه را بشكنيد!
شبست
شب در طرف ما تاريكترست!
شب شكن باش اي آه سرد...اي نفرت ابدي...اي واژه مقدس
شب شكن باش
دفترم را ميبندم
گمان نبري كه براي تفريح و اداي فهميدن مينويسم!
گمان نبري همه حرفهايم همين بودند!
اين سينه صندوقچه ملالتهاست!
اسارتهاست!
اينها فقط جرعه اي از درد مشتركند!
سيگاري اتش زدم!
نگاه ميكنم همواره
خوبتر...دقيقتر...عميقتر
نيامده ام براي خوردن و خوابيدن و پوشيدن!
نيامده ام براي شب مستيهاي چالوس...ويلاي ساحلي
نيامده ام كه عبادت كنم بخاطر بهشت!
من عبادت بلد نيستم!
من شرافت را دوست دارم
امده ام براي فهميدن درد...رنج بردن...گريستن...اتش گرفتن
امده ام فقط بگويم:
اهاي اشتهايتان زياد
من ساده ميگويم و مينويسمشان
من قلبم را مينويسم
و قلب من اينهمه گرفته نبود
جز با ديدن...و همواره بيشتر ديدن!
همان اندازه كه عشق و مستي در خيال من بزرگست
استيصال ان كودك به درد نشسته هم عميق و درد اورست!
پس به احترام ان صورت نحيف و معصومش كه سيلي خورده زندگيست
ميگويم: اي چندين نفريكه تحفه نوشته هاي منرا ميخوانيد
فردا به اولين فقيريكه رسيديد به اندازه يك پرس غذاي كامل پولي در كاسه اش بيندازيد
دنبال ثوابش هم نباشيد
لذت اين كار بيشتر از ثوابش مي ارزد!
شايد اينكار يك گره از هزارش را نگشايد اما لا اقل خواهد فهميد
كه اين شما فهميده ها بي تفاوت از نگاهش نميگذريد!
به جاي ذكر خدا گفتن بدنبال بنده اش بگرديد كه اينروزها بندگانش
تنهاتر از اويند...
حميد


