هوا بدجوري گرفته دلم اروم نداره
روي شيرووني مثه سيل داره بارون ميباره
اگر به من باشد،كاري ميكردم كه در تمامِ دوازده ماه سال باران ببارد!
اگر به من باشد،كاري ميكردم كه يك هوشيار در شهر نماند،جملگي مست باشند...زيراكه هوشياري درد بزرگي دارد حتي بزرگتر از هرچه اندوه و جان كندنست...
هق هقِ گريه ناودون پره دردُ دلشوره
يادِ غربتو رو گونه ام، غمِ بارون ميشوره
انهم چه غربتي! غربتِ خانگي صد مرتبه از غريبگي در جاهاي ناشناخته بدترست! وقتيكه همزبانت ميبيند، ميشنود، اما حوصله اش نميگيرد، و ترجيح ميدهد كه همانندِ همه راهِ خودش را برود و بارِ خودش را به مقصود برساند! و من هنوز نميدانم مقصد كجاست! و چرا بايد اين بارهاي اضافي را مثلِ قاطر بدوش كشيد و برد...و در اخر فهميد كه عمر به تباهي رفته است و مقصد هنوز نا پيداست!
وقتيكه مهرباني كمرنگ ميشود همه چيز رنگِ ديگري بخود ميگيرد...و مقصدها اگرچه مقصدند اما سرانجامِ همگي انها يك آه بلند و يك حسرتِ هميشگيست!
ادمهاي اينجا،هنوز هم خوبند،نجابت دارند، اگرچه بي تفاوتند اما هنوز نجيبند، و شايد براي همين باشد كه هرچه بر سرشان ميايد همواره شكر ميگويند! و من از اين شكر گوئيهاي بيهوده گريزانم! و من شكر نميگويم تا كفر منرا به حقيقت برساند!
اما كدام حقيقت؟!! چرا بايد بدنبال چيزي گشت كه وجود ندارد! حقيقت همينست: شب، روز، ديروز،امروز،اينده، و سر و ته همه اينها از يك كرباسست...
متاعِ كفر و دين بي مشتري نيست
گروهي اين،گروهي ان پسندند
و من احساس ميكنم كه خداوندي اگر وجود داشته باشد(كه دارد) همه را بر سرِ كار گذاشته است! اما هنوزهم زندگي ارزشِ زندگي كردن را دارد...چيزهاي زيادي هست كه ادمها را سرگرم ميكند! يك عمر دويدن براي كسبِ روزي حلال يا حرام، كه شكم اهل و عيال سير بشود! كه اتومبيلِ پرايد، به زانتيا مبدل بشود، كه خانه اي در جنوب تهران به كوهپايه هاي شمال شهر جابجا بشود، كه فرزندِ ادم تحصيل كند،بزرگ بشود، مهندس بشود،پزشك بشود، يا مثلِ من عمله باشد، و وقتِ تشكيل خانواده اش برسد! برايش همسري اختيار كنند، زيرِ سقف بق بقو كنند!(مثل ياكريمهاي عاشق) و اينها همگي نامِ زندگي را دارد و هنوز هم بظاهر زيباست! و بر منكرش لعنت كه اگر زيبا نباشد كه هست، كه منهم هنوز دچارِ اين بيهودگيها هستم وگرنه سالها پيش به ديدارِ اموات ميرفتم! اين زندگي هر هدفي داشته باشد رازهائي را در پشتِ پرده دارد كه بر كسي عيان نخواهد شد! ميدانم كه افرينش انچنان هم بي هدف نبوده است اما به رازِ افرينش كسي دست پيدا نميكند! و به گمانه زنيهاي مرسوم ادامه ميدهيم!
هر كسي از ظنِ خود خود شد يارِ من
از درونِ من نجست اسرارِ من
درونِ ادمها مثل ني لبك ميماند كه هركسي به گمانِ خودش انرا بصدا در مياورد! روزگارِ غريبيست...پيچيده تر از گذشته ها جريان دارد...دلم ميخواست كه نوازنده درامز(جاز) بودم! طبلهاي كوچك و بزرگ و پدالها و سنجها و طبلكها! درامز هم مثل زندگي كوبه هاي متعدد و مختلفي دارد و گاهي ارام ميگيرد و گاهي سنگين ميشود! من هر وقت بر سرِ سفره يا ميزي مينشينم با قاشقها درامز ميزنم! كسي چه ميداند، شايد در اين اشفتگيها نوري بتابد! اي زندگي بگذار منهم مثلِ بقيه ادمها بق بقو كنم، مثل همان ياكريمهاي عاشق! اگر زندگي ارزشِ هيچ چيزي را نداشته باشد اما ارزشِ عاشق شدن را دارد...منهم عاشقم...منهم عاشقم...دستت را به من ميدهي؟!نميدانم....حميد

