تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
دو فنجان چاي...

امشب دوباره ترانه اي دلتنگ، در ميانِ سينه، چادر زده است
نتهايش در هواي هوس انگيز رهائي، بي پرده عشق بازي ميكنند
نتها بالا و پائين ميپرند،من فقط نگاه ميكنم
نتها منرا به وسوسه مياندازند،من گوشه اتاق به انها گوش ميدهم
خيالاتم را در چشمهاي بسته ام فرو ميكنم، و در خياباني مملو از سكوت، ارام ارام راه ميروم
هواي سردِ پائيزي غمِ غريبي دارد، دستم را در جيبم فرو ميبرم
صداي گذشتنِ زمان بيشتر از هر چيزي بگوشم ميرسد، و صداي ارامِ موسيقيهائيكه از پشتِ درب خانه ها بگوشم ميخورد
پشتِ ان چراغِ روشن، اشپزخانه ايست كه دو زن و مردِ جوان در انجا شبها حرف ميزنند،شام ميخورند،گاهي هم صداي خنده هايشان بگوشم ميخورد
من هميشه به خوشبختي ادمها فكر ميكنم، من هميشه به قدم زدنهاي جفت جفت مي انديشم!
من جفت بودن را هميشه بيشتر از تك بودن دوست داشته ام، من معني ادمها را در جفت بودن ميدانم،در مهربانيشان
و در دستانيكه محكم، به همديگر چفت شده اند،گير كرده اند، در هم فرو رفته اند
و از حرارتشان، از سر تا به پاي ادمها داغ ميشود، معني پيدا ميكنند، و احساس ميكنند كه ادم هستند،دلي در سينه برايشان ميتپد
من از قدم زدنهاي تنهائي،دلِ خوشي ندارم، من از گريه هاي بي نوازش ميترسم،من از سفره هاي يكنفره بيزارم، من از حرف زدنهاي مداوم با خودم دلگيرم!
من از ديدنِ بوسه هاي پشتِ ديوار،خرسند ميشوم، من از شنيدن گريه هاي دلتنگي، زنده ميشوم...من از رقصِ سايه هاي در هم فرو رفته و عريان لذت ميبرم...من از در هم تنيدنِ عشق مسرور ميشوم، من از بوسه هاي بي وقفه و خيس، اباد ميشوم...
من از شنيدنِ دوستت دارم، بشوق ميايم، من از ديدنِ خطوطِ سبز،بپرواز درميايم، من از سرودنهاي دوتائي و شعرهائيكه انها را دو ادم سروده اند، به شعفي نا گفتني دست ميابم...
من در دو فنجانِ چاي زندگي ميكنم، من بروي يك گليم با طرحي از يك گلدانِ سفالي كه برويش گلهاي نرگس نقش بسته است، بپرواز در ميايم...
من مقابلِ يك شومينه با حرارتي مطبوع كه مثلِ نگاهِ تو شعله ميكشد، مياسايم...من در كنارِ كودكانه هاي تو دوباره كودكي ميكنم، شش ساله ميشوم، هجده ساله ميشوم، تكرار ميشوم...و در اين تكرارها ديگر رخوتِ پلاسيدگي وجود ندارد...
خيابان را ارام ارام قدم ميزنم، سي سال گذشته است...و اگر اين خيابان را صد سالِ محالِ ديگر هم راه بروم، بدون تو معنائي نخواهد داشت...
بچه هاي ديروزي بزرگ شده اند، دمپائيهايشان ديگر بپايشان نميرود...بجاي تيله هاي رنگي و بستنيهاي قيفي، گواهينامه رانندگي ميخواهند، مدرك تحصيلي ميخواهند، دلشان ميخواهد كه ادم بحسابشان بياورند! عارشان ميايد كه كسي سر به سرشان بگذارد! صاحبِ انديشه شده اند، مغرور راه ميروند، گنده گوئي هم ميكنند، گاهي هم ادعاي فهمشان از پدر بزرگهايشان هم بيشتر ميشود...آه...نه...من هنوز دچار اين گُنده  رفتاريها نشده ام...من هنوز هم باور ندارم كه كودكيها گذشته است...من طاقتِ صد سال راه رفتن بروي اين سنگفرشهاي بيهوده را ندارم! و ديدنِ نوزادهاي بيست سالِ پيش كه برايم از احمد شاملو و صادق هدايت پرگوئي كنند! و دو ريال سوادِ نم كشيدشان را برخم بكشند!
كه چه؟...اين زهر ماريها را سالهاست ميگويند...سالهاست پرنده ها در قفس ادمها هستند! سالهاست كه ادمها در قفسِ همديگرند! پوستشان را ميكنند و در ان كاه ميكنند! اويزانشان ميكنند تا از عقايدشان بازگردند!...نه...من واردِ اين بازيها نميشوم! من حوصله ان افكارِ ارماني را هم ديگر ندارم...به من چه كه مردم درست نميشوند! به من چه كه اينروزها محبت كمتر ديده ميشود! به من چه كه اين كوچه ها، هر روز سياهتر ميشوند! خفه تر ميشوند! دل اشوبه تر ميشوند! خيلي چيزها در صد ساله ديگرِ عمر هم عوض نميشود! خيلي چيزها اصلا عوض شدني نيستند! خيلي چيزها را بايد ديد! و نديد! بي تفاوتي نه...بايد كه هر ادمي خودش باشد و تا نباشد، قصه پرنده و قفس تمامي ندارد...سي سال راه رفتم، شعر خواندم، و از وقتيكه سواد يادم دادند،نوشتم...جايزه دادند كه خوب مينويسي! به من چه مربوطست...تشويقم كردند كه از تو پخي از اب در ميايد! چه ارتباطي دارد؟! قيمتِ اشكهايم را ندادند...قيمتِ دل سوختنهايم را ندادند! قيمتِ وفايم را نپرداختند...گذشت...گذشت...سازِ ناكوك مرتب تيپايم ميزد! و احساسم را ميبرد لبِ چشمه، سرش را گوش تا گوش ميبريد! داد ميزدم...هيچ كسي نميشنيد! ميگريستيم...تره هم خورد نميكردند! خفه ميشدم...كسي به مرحمت دستي نميكشيد...ادعا ها فراوان بود، كسي عمل به ان نميكرد! زر زدنها اندازه اي نداشت، كسي اما  بر انچه ميگفت باقي نميماند...فهميدم كه كسي دلش براي گليمِ خيس خورده در اب كه سخت سنگين شده است نميسوزد...امدم كه بميرم اما نميشد! مردن هم زمانِ مشخصي دارد! گذشت...تلو خوردن در اين خيابانِ ساكت گذشت...گذشت...صداي سكوت هم كم نبود...گريه هم تمامي نداشت! مرده بودم، كه رنگين كماني نقش بست! بيهوده تر بودم، كه كسي چيزي گفت...و من تاقِ خوشرنگِ رنگين كمان را ديدم...باورش كردم...به يقين رسيدم...كه هرچه بود، بود...و هرچه هست ديگر در اوست...ميخواهم كه نرمي ان دستانِ نوازشگر را احساس كنم...ميخواهم كه طول و عرضِ ان خيابان خلوت كه دورادورش را شمشادها پر كرده اند، راه بروم...و بروي يك كنده چوبي بنشينم و چشمانش را خيره خيره تماشا كنم و حلقه محبتِ دستانش را بر گردنم بياويزم...كه زندگي همه پوچست مگر نفس كشيدن در هواي دوست...كه كارِ اين دنيا فريفتنست مگر به سلاحِِ عاطفه مسلح بودن و جنگيدن با هر انچه مانع از دوست داشتن ميشود...و انسان بدون دوست داشتن، فلزي بي ارزش بيشتر نيست كه فقط بدردِ كار كردن و پول در اوردن و دور شدن از ذاتِ درونيش ميخورد! كه كار كردنِ خر و خوردنِ يابو فايده اي ندارد وقتيكه عمر اينهمه كوتاهست و زمان اينهمه بسرعت ميگذرد...نگاه كن! موهايم به سفيدي ميگرايد...براي گذشتن از همه تزويرها، بايد كه دستانم را سفتتر بگيري...مرا احساس كن...براي پشت در پشت نشستن و شعر گفتن و در يك نگاهِ نا خوداگاه، بي وقفه خنديدن، بايد كه دستانم را محكمتر بگيري...شب حريفِ ما نميشود اگر چراغ مهربانيت برويم لبخند زند...سايه ها ميگريزند وقتي ما همديگر را در اغوش ميكشيم...خدا خوشحال ميشود وقتي ادمها همديگر را به اندازه او دوست ميدارند...خدا دوست دارد كه ادمها همديگر را بيشتر از او دوست داشته باشند زيرا يك جهان به نورِ عاطفه روشن ميشود...اسمم را صدا بزن، بيشتر از هميشه، سبزتر خواهيم شد...منرا به امنيتِ اغوشت ببر، ميخواهمكه قصه شبهاي دوري را با اشكهايم در گوشت زمزمه كنم...ميخواهمكه نگاهت كنم،احساست كنم،لمست كنم، ببويمت،ببوسمت، اينها را دوباره و هزار باره تكرار كنم...ميخواهمكه هر چه ادم نبوده ام، ادم شوم...ميخواهمكه هرچه كودكي نكرده ام، كودكي كنم...ميخواهم كه عاشق باشم...دو فنجان چاي بياور، ميخواهم كه نگاهت كنم...حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 0:55  توسط حمید  |