تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
در وادي سرگشته شما در چه هوائيد...

از ننگ چه گوئي كه مرا نام زِ ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ زِ نام است

ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز
وانكس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است
ميخواهم كه ديگر كمتر از نان خشكيها، مس و مفرغ فروشهاي دوره گرد،شيشه بُرها، كاسه و بشقابيها،سبزي قرمه و آش فروشها، دمپائي پاره ،پلاستيك كهنه جمع كنها،الافها،بي هويتها،همزبانها...بنويسم!
اما بجاي خروس خوان من هميشه با همين اصوات از خواب بيدار ميشوم! پس براي انكه ديگر ننويسمشان بايد كه كَر باشم...حتي كور هم نه! بايد كَر باشم!
ميخواهم كه كمتر از سياهي اطرافم بنويسم، اما وقتيكه خدايم مردمكِ چشمم را آبي خلق نكرد و مرا به گروهِ مو سياههاي جهان سومي پرتاب كرد، بايد كور باشم...حتي كَر هم نه...بايد كور باشم!
ميخواهم كه سكوت كنم،حتي چيزي ننويسم، اما وقتيكه زجرِ سكوت كردن حتي بيشتر از نوشتنهاي بي حاصلست،من چنين تحملي را تاب نمياورم!
ميخوامكه از شاديها بنويسم، آه كه چقدر تُردند...مزه مزه نكرده از زيرِ دهانم ميروند...و يكدم كه بخندم،كفاره اي بجز گريستنهاي مدام از پَسش ندارد!
ميخواهمكه از جنگل و دشت و صحرا بنويسم، اما بدونِ تو جنگل فقط جائيست براي پرسه زدن، دشت به اندازه غمها وسيع ميشود، صحرا هم بدردِ شُترهايش ميخورد كه بدونِ آب هم زندگي ميكنند اما من تشنه ام...و مجالي براي پيمودن ندارم...
ميخواهمكه داد بزنم،فرياد بكشم، اما من به اندازه تمامي عمرم در نوجوانيهايم فرياد كشيده ام و تلافي همه پس گردنيهاي كودكي را در اورده ام! اينروزها صبورتر از داد و قالهاي كودكانه ام!خود خوري ميكنم...و هرچه هست را با لبهاي بسته به درونم ميريزم و نفرتم را بجاي دهان، به چشمم ميسپارم...اما روبروي تو،اين چشمها نفرت را نميشناسند...فقط ميبارند...روبروي تو اين چشمها از بره رامتر ميشوند واز خواهش و تماناها پُر ميشوند...روبروي تو اين چشمها دوباره شش ساله ميشوند...بيا، همه تيله هاي رنگيم كه تنها ياد اور شش سالگيست براي تو...آن تيله شش پَر را خيلي دوست داشتم...پدرم انرا خريده بود و بعد الظهرها با من وسطِ اتاق تيله بازي ميكرد...و هميشه منرا ميبرد...
ما بچه كه بوديم، مثل اينروزها نبود! بچه ها بجاي دختر بازي و موتور سواري و ماشينِ پدر را بلند كردن و در خيابانهاي شمال شهر گاز دادن، بازيچه هاي تميزتري داشتند! تيله بازي هم عالمي داشت...وقتيكه ميبردي، چشمهايت براق ميشد از خوشي! وقتيكه ميباختي،نقشه ميكشيدي براي فردا تا دوباره بازي كني و انچه باخته اي را بدست اوري! مثلِ همين زندگي كردن بود كه وقتي ميبازيم، هزار نقشه ميكشيم كه فردا را ببريم اما قاعده بازي تفاوت بسيار دارد! كاشي بازي هم ميكرديم...يك اپارتمانِ نو ساز بالاي كوچه ما بود كه چنديدن طبقه داشت. پسرِ صاحبخانه كاشيهاي حمام و دستشوئيشان را كه پس از استفاده در ساختمان، زياد امده بود را مياورد و به ما ميفروخت!
كاشي چشمي: پنج تومان...كاشي حوضي: شش تومان...كاشي تلويزيوني: ده تومان...كاشي ماهي: پنج تومان...اين نامها بخاطرِ شكلِ كاشيها برويشان گذاشته ميشد! كاشيها را ميخريديم و بعدالظهرها وسطِ كوچه مينشستيم و شرط بندي ميكرديم! اخرِ سر يكي برنده بود و يكي بازنده...و چه عشقي داشت انهمه كاشي رنگي در مُشت...سنگ بازي هم عالمي داشت! سنگِ مرمرهاي خوش دست را انتخاب ميكرديم و وسطِ كوچه خودمان را ببازي ميگرفتيم...هر كسي سنگش را دورتر مي انداخت و انيكي بايد سنگِ اورا با سنگش نشانه ميگرفت و ميزد تا جائيكه سنگِ يكي به سنگِ ديگري بخورد! شرطِ چند؟ شرطِ صد تومن...وقتيكه ميبرديم قضيه تمام نميشد زيرا بازنده به تلافي ميگفت: ايندفعه شرطِ دويست تومان...و تا شب ميديدي هزار تومن برده اي و يا داده اي! گاهي هم دعوايمان ميشد...دزدِ بي پدر پولم را پس بده! و انيكي پول را پس نميداد! حقم داشت چون برده بود...و گلاويز ميشديم...اما تا فردا يادمان ميرفت و دوباره روز از نو...تابستانها را ميرفتم كرج ويلاي اقوام...دو تا پسر داشت هم سن و سالِ خودم،كمي بزرگتر يا كوچكتر...بعد الظهرها دو دسته ميشديم...ده نفر اينطرف و ده نفر انطرف...ممد امريكائي، حسين، علي دميرچي، من،آرش،كياوش كه فاميل بوديم...يك عده در يكي از ويلاها قلعه درست ميكردند و ما ميشديم نيروهاي شورشي! با تيركمان سيمي، سيبهاي كالك و گنديده،گوجه فرنگي لِه شده، تركه هاي البالو به انها حمله ميكرديم! انها هم با شلنگِ آبِ فشار قوي و سيب هاي كالك و چوب به استقبالمان ميامدند! آي همديگر را ميزديم! يكبار هم انقدر منرا كتك زدند كه قهر كردم و تنهائي برگشتم تهران! اما دنياي انروزها كينه را نميشناخت، ما دوروز از همه جدا نشده دلمان براي همديگر تنگ ميشد! جشنِ تولد خواهرِ ممد امريكائي منرا بردند لبِ استخر...گولم زدند...ميدانستند من ماهيها را خيلي دوست دارم، گفتند بيا ببين چقدر ماهي اينجاست...رفتم لبِ آب، هولم دادند ، و لباسهاي نو كه براي تولد پوشيده بودم ابكش شد!فحششان دادم،قهر كردم و گفتم ميروم خانه! اما خواهرش امد و دعوايشان كرد! لباسهاي تازه اوردند و انشب چقدر شبِ خوشي بود! ممد امريكائي اخر سر به ارزويش رسيد! رفت به امريكا! از هيچ كدامشان هم ديگر خبري ندارم! يك سال پيش مملي به درب خانه مان امد! بعد از بيست سال ديدمش! همسايه ديوار به ديوارمان را...دبي زندگي ميكرد و گفت براي كاري بازگشته و به ديدنم امده! همه انروزها دوباره زنده شد...انروزها را هنوز ميشود نوشت اما اينروزها...خالي مانده اند...ميخواهم كه كودكيهايم را بتو بسپارم...كودكيهايت را به من بده...چشمهايم براي تو،دستت را به من بده...كه دلتنگم...براي دركِ تو بايد كه كودكيها را دوباره فهميد...عروسكهايت را به من ميدهي؟! من هنوز بازي كردن را از ياد نبرده ام...
زندگي مالِ من بود،در دستانم بود
باختم به سرنوشت،به جواني،به اندوه
زندگي مالِ من خواهد شد،وقتيكه دستم را ميگيري
زندگي مالِ ما خواهد شد،وقتيكه منو تو دوباره كودكي ميكنيم
حالا مرا به سينه ات بفشار،دلتنگم براي تو براي كودكيهايم
هيچكس دلتنگيهايم را نفهميد
حتي پدرم،آنهمه سال،آنهمه سال
توئي امروز،توئي فردا،توئي هر روز به بزمِ ما
توئي در من وجودِ من
توئي ذره هاي اين تن
تو اما ميفهمي حرفهايم را
حتي بهتر از پدرم،تو ميفهمي مرا

حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:31  توسط حمید  |