به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
برکه
یک برکه ای بود در قلب کوهستان سبز...دنج و خلوت...بکر و تمیز...با ذهن و خاطره بازی میکرد...ادم احساس میکرد شروع مجدد حیاتی جدید است...چه هوای د ل انگیزی داشت...خنک و خوشبو..ادم تازه میشد.... برکه جای بازی ماهیها بود...و کنارش مینوشتم و فکر میکردم... من و برکه دوستان خوبی بودیم...من میگفتم..و او سکوت میکرد و گوش میداد..در پاسخم همیشه موج میزد..به نرمی پیچیدن باد در سبزه زار...منو برکه جدا شدنی نبودیم...نخواهیم بود...من برایش کتاب میخواندم..و او مرا به بیشتر امدن تشویق میکرد.... دنیا را باید تغییر داد... باید تکرار را کنار زد..باید تازه بود...باید برکه ها و ادمها بیشتر کنار هم باشند..باید نبض طبیعت را شناخت...با ان زندگی کرد...باید فهمید راز برکه ها را...برکه ها را...باید فهمید..حمید
2
نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 4:58  توسط حمید
|
با تشكر از تو عزيزم كه نوشته اي حقير مرا ميخواني...اين متنها همگي دست نوشته هاي من است...اگر شعري يا مطلبي از كسي نقل شود در انتها نام نويسنده و يا شاعرش ثبت خواهد شد. هدف از اين صفحه كوچك دل كه بازش كردم آن بود كه تبادلي در انديشه كنيم..من از تو بياموزم..تو نيز از من...با هم مهربانتر باشيم..و فكر نكنيم تنها هستيم..و كسي نميداند..يا درك نميكند...من يقين دارم كه همانند ما كه هم ميدانند و هم دركش را دارند كم نيستند...بيا در اين دلكده با من باش..اگر خوب بودم...از من بياموز..اگر بد بودم..مرا اندرز بده...هر كه هستيد و با هر عقيده دوستتان دارم...تنها عشق بورزيد . مهربان باشيد كه انچه هر چه بلندتر باشد كوتاه است دقايق عمر است...به اميد دنيائي بهتر از اين اشفته بازار كه در ان حرمت انسانها شكسته است..بال عشق شكسته است..به اميد دنيائي ازاد از جهل و خرافات...دنيائي روشن از نور....عشق...كوچك همه شما:حميد