تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
برکه
یک برکه ای بود در قلب کوهستان سبز...دنج و خلوت...بکر و تمیز...با ذهن و خاطره بازی میکرد...ادم احساس میکرد شروع مجدد حیاتی جدید است...چه هوای د ل انگیزی داشت...خنک و خوشبو..ادم تازه میشد.... برکه جای بازی ماهیها بود...و کنارش مینوشتم و فکر میکردم... من و برکه دوستان خوبی بودیم...من میگفتم..و او سکوت میکرد و گوش میداد..در پاسخم همیشه موج میزد..به نرمی پیچیدن باد در سبزه زار...منو برکه جدا شدنی نبودیم...نخواهیم بود...من برایش کتاب میخواندم..و او مرا به بیشتر امدن تشویق میکرد.... دنیا را باید تغییر داد... باید تکرار را کنار زد..باید تازه بود...باید برکه ها و ادمها بیشتر کنار هم باشند..باید نبض طبیعت را شناخت...با ان زندگی کرد...باید فهمید راز برکه ها را...برکه ها را...باید فهمید..حمید
2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 4:58  توسط حمید  |