ميداني،هر خانه اي يك مستراح ميخواهد تا هر كسي كه دلش گرفت وسطِ پذيرائيش خودش را ول نكند!
و يقينا مستراح هر خانه اي در گوشه اي كه انقدرها در معرض رفت و امدها نباشد قرار دارد تا حالِ بقيه بهم نخورد!
اگر وجودِ انسانها را همانند يك خانه تصور كني،يقينا قلبِ يك ادم اتاق پذيرائي و بهترين مكانِ دنياي اوست!
پس كسيكه روي قلبِ ادم ميشاشد،انگار كه وسطِ اتاق پذيرائي يك خانه خودش را به خريت زده است!
قاعدتا سزاي كسيكه قلبِ ادم را به گند ميكشد يك اردنگي و پرتاب كردنش به قعرِ چاه فراموشيست!
منهم تا به امروز سگ جاني زياد كرده ام،هنوز سنگيني خاطرات منرا راحت نميگذارد
اسان هم نبود كه با پند و اندرز و درست ميشود همه انها را از خاطر ببرم!
قلبم را در جواني به بازي گرفتند و زندگيم را پس از ان مالامال اندوه و سرخوردگي كردند،عين خيالشان هم نبود،ارواحِ پدرشان دم از ايمان و خدا شناسي هم ميزدند!
منهم طاقت اوردم،انقدر شبها گريستم و فحش دادم و خودم را به خريت زدم كه وقتي يادم ميايد شبيه يك داستان است!
انقدر با در و ديوارها و ماهيهايم صحبت كردم كه هر كسِ ديگري بود راهي تيمارستانش ميكردند!
اما بقيه فقط لبهاي پر لبخند و پر از تعريف را دوست دارند! آي فلاني،فلاني با فلان رفتند فلانجا و خيلي به انها خوش گذشت! دخيل هم بستند ارواح شكمشان! آي فلاني، فلاني بچه دار نميشد هزار تا شمع نذرِ فلاني كرد و خدا به او يك قرصِ ماه داد بجاي بچه!
فلاني رفته بود دبي،نميداني چقدر فلان اورده بود! كوفت و زهر مار هم اورده بود!
فلاني ديشب عروسي داشت و با فلان ماشين رفتند عروس خانوم را از زايشگاه، آه ببخشيد از ارايشگاه اوردند! آه فلاني نميداني چقدر به همه خوش گذشت! شام هم پلو و زهرِ مار،ببخشيد خورشت بادمجان بود!
فلاني، سرويسِ طلاي كبري خانم فلان تومن ميارزد! فلاني، شوهرِ فلاني براي اولين سالگردِ ازدواجشان، هلكوپتر، ببخشيد چرخ بال خريده!
من هميشه از اين ادا و اطوارها بدم ميامده است...هميشه از اين روابط حالم بهم ميخورده است...بيست ساله كه بودم دلم براي رفتن از اينجا پَر ميكشيد! دلم ميخواست هرجائي بجز اينجا زندگي ميكردم...كله پوك مانده ايم، در روابطي كه صد سالست تغيير نميكند! من از راكد بودن در ميان اين روابط بيزارم...دلم نميخواهد كه صبح تا شب وقتم به شنيدن حرفهاي مفت ادمها تلف بشود...براي من شنيدن يك البوم ارزشمند موسيقي از صد من صغري و كبري كردنِ اين ادمها بهترست!من دلم ميگيرد از صبح تا شام در ميانِ اين روابط زندگي كنم! هیچ حرف تازه ای بر دهانشان نمیاید زیرا کهنه پرست و بی حاصلند... از قصه هاي خاله سوسكه بتنگ امده ام، از قصه بهشت و جهنم هم بيزارم...صداي تنهائيم را گوش كن...سالهاست که جز خودخوری و نفیر نفرت چیزی بیاد نمیاورم مگر خنده های سستم...حميد
زندگي عالمِ همين نقاشيها بود و مدتي نگذشت كه حرامزاده ها پيدايشان شد...!!!
وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره
DEPECHE MODE