تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
كلاسِ آخرِ تبعيد...

پنج و سي دقيقه صبح،هوا همچنان تاريك است و تاريكي بروي همه روابط سايه انداخته است! و من هنوز در حلِ معادله بودنم،بيدار نشسته ام...و اين خلوتها وقتي كه هميشگي باشد ديگر لذتي در انها برايم نيست...در اين گوشه قانونِ زندگي به شكلِ ديگري جريان دارد...ديگر حتي حوصله اي براي گلايه كردن ندارم...و شايد فقط براي انكه بيدار نشسته ام جريمه نويسي ميكنم...هزار مرتبه اين متنهاي ورق ورق شده را بپاي نمره هاي مردودي از كلاسِ زندگي،جريمه نوشته ام...و من هنوز نميدانم تا كجا در اين كلاسِ بيخودي بايد بمانم،بنويسم،مردود شوم و دوباره سالِ ديگر روي همين صندلي بنشينم و هزار باره همه چيزهائي كه ديده ام،ميدانم را بخوانم،بنويسم،زندگي كنم...ديگر حتي نميخواهم كه پرنده باشم! از كجا معلوم كه پرنده ها خوشبختند؟! مگر كسي زبانِ دلشان را ميداند؟ و يا وقتيكه از سرما روي شيرواني خانه مجاور يخ ميبندند،ايا كسي هنوز دلش ميخواهد كه پرنده باشد؟! در اينجا نه ادمهايش معنا دارند و نه پرندگانش! هر دوتا حسرتِ هم را ميخورند و هيچكدامشان يك لحظه جراتِ بجاي ديگري بودن را ندارد...
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده ها هم مثلِ ادمها مردنيند!
تو فقط بخاطر بسپار! كاري نداشته باش به بقيه اش...سالهاست كه با استعاره ها،اشعار،متنها،سرِكاريها زندگي ميكنيم...سهراب هم كه بشويم باز:
آش كشكِ عمته
بخوري پاته
نخوري پاته!
بناممان نامِ زندگي را ثبت كرده اند،كاري ندارند به بدبختي بگذرد و يا به رفاه! تهمتيست كه ميزنند! بلا نسبتِ زندگان...ما كه بچه بوديم،خرمان ميكردند به بازيچه ها،حالا ديگر صاحب فن شده ايم،اگرچه خريت سن و سال بر نميدارد! گوشِ دراز هم نميخواهد...بيچاره خرها! بيچاره من! شاگرد آخرِ كلاسِ تبعيد...تبعيدگاهي بنامِ خانه! و تنفسي پُر از دودِ سيگار...مُرديم از خوشي...خدايا مددي...كه انهم پيشكشت باشد،نميخواهيمش....فقط مقابلِ بهشت،حالِ مارا بيشتر از اينها نگير و يكسره روانه مان كن...حال و حوصله به صف شدن نداريم! گير و پيچ هم نده كه بي گناهيم! و صبح ميايد و روشني روابط را توُ در توُ ميكند! و دوباره...چرخ دنده هايم روغن كاري ميخواهد، به صدا در امده است...زن موجود قشنگيست...زن ميتواند كه براي اين توهمات دستي مهربان باشد...قبلي كه نبود،شايد بعدي باشد! اين حكايت ازدواج اول ما هم عجب حكايت دراماتيكي از اب درامد! لبِ دريا برويم،آفتابه لازم ميشويم مبادا دريا هم خشك باشد! بيخوابي هم درد بديست...باور نميكني؟ حق داري...حميد

به قولِ يه ادمِ دربُ داغوني: يه عمر عشقه فرانسه داشتيم،اخرش شديم تسبيح فروش دمِ مسجد شاه...اينه زندگي

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:25  توسط حمید  |