شاعر دنيا من اگر بودم
اغاز شعرم با كلامِ پدرم بود
پدر جونه پدر روحه
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره پدر اميد
پدر عشقه كه ميمونه
پدر خندون ولي گريون
از اين دنياي ديوونه
و زندگي گاهي تنگتر ميشود...واژه ها بيخودي تر ميگردند و بودن بزيرِ علامت سوال ميرود! و قفس گاهي طاقت از پرنده ميبرد...و قفس گاهي ادم را در انتظارِ ازادي ميكُشد...مثلِ قناريِ زردِ احساسم كه در انتظار،روزي تا دمِ مردن رفت...رفت كه تمامش كند...رفت كه اگر خلاصي نميايد،او بسراغش برود!
اما نشد...قصه هنوز باقي ماند...اگرچه دلتنگ اما بودن يعني بودن...و من هنوز خُرده نفسهائي ميكشم و شُكر...كه همين تنهائيها در عمقش واژه اي از روشني هويدا شد! كه همين اشكها،كه چشمانم را به خود عادت داده اند،انقدر بيقرار شدند تا مرهمي رسيد...اگرچه دوردست...اگرچه دلتنگيم را با عطرش بيشتر كرد...اگرچه در واژه هايش مدهوش ماندم...و خودم را ديدم كه روي نامه اش تا صبح ميگريستم...و من هنوز به اتشِ سرِ سيگارم زُل ميزنم كه تا بكجا بايد سفر كنم!
امروز كبوترِ دلم آوازِ تازه داره
اسير ولي، عشق به پروازِ دوباره داره
نگاش به سقفِ اسمون بال و پرش تو بنده
چشاش غمگين از اين زمون اما لباش ميخنده
بهش ميگم توُ زندوني اما سرش نميشه
ميگه كه تو نميدوني كه اخرش چي ميشه
پدرم كه رفت،نيمي از من را با خودش بگور كرد...پدرم كه رفت،سقفِ پروازم، اسمان اين اتاق شد...و من در خيالِ بهترين نگاه، انقدر ماندم،گنديدم،دود كردم،مست كردم،شكستم،تا از همين پلاسيدگيها دوباره جوانه اي پيدا شود... و دوباره كسي در گوشم چيزي گفت...مهربانم، مهربانم...و تكرار ميكرد...
و من در پيچا پيچِ اين كوچه هاي بيخودي،انقدر رفتم،سفر كردم،پوسيدم،فحش دادم، تا نامه اي رسيد...كه من بروي واژه هايش دوباره آرام گرفتم...
نامه اي آب شده
ونگوگِ گوش بدست
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم
اما نه...وقتيكه دورم را شهيار سرود...من هميشه به اين مردِ صميمي علاقه داشتم...اما در اينجا دلم نميخواهد كه در دوري نزديك باشم...ميخواهم كه در آغوشت،بيادت باشم...ميخواهم كه در كنارت، با تو باشم، و نه در خيال و نه در دوريها...ميخواهم كه بيپرده با تو باشم...در اغوش و در درد...در گريه و لبخند...ميخواهم...ميخواهمت...ميخواهي...ميدانم
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
يادت نرود وقتي بر مزارش ميرويم، بگوئي كه به عهدِ خود وفا كردي...ميشنود...ميفهمد...مردگان بهتر از ما ميدانند اينجا چه خبرست...و در انتها واژه اي براي پدرم: ترا من به قد اشكهايم دوست دارم...
واي اگه گندم پوستِ تنم بود
اون كه با دستاش منو ميكاشت
پدرم بود
هنوز هم كوچه ها خوابند،خيابانها تاريكتر،فقرا فقيرتر، من بيمارتر،ديوانه تر...مي انديشم...مي انديشم...به رهائي...به تك تكِ دلتنگيهاي خاكم مي انديشم...خاكِ دلتنگ، رنگين كماني شو از سعادت...كه ديوانه تر از هميشه ام...كه مجنون تر از هر زمان...كه دلتنگم...كه دلتنگم...حميد
واي
گريَمون هيچ خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها اغوش تو مونده غير از اون هيچ
اي مثه من تك و تنها
دستامو بگير كه عمرم
همه چيم توئي
زمين و اسمون هيچ
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
چشات گفتن كه بشكن
من شكستم شك نكردم
هزاربار مُردَمو مي ميرَمو
باز تَرك نكردم
چشات رنگش لُعاب داره
رو موجاش التهاب داره
ولي بي دينِ لامذهب
زيارتش ثواب داره

