تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
كُلبه اي زيرِ باران...

سردمه...
و انگار سُستي زانوانم را دوست دارم!
سرم را در برگه هايم كرده ام و بدون توجه به پيرامونم،لغات را بروي كاغذ مياورم...نميدانم چرا گاهي سُست بودن را دوست دارم! وقتيكه هيچ احساسي ندارم و رنگم پريده است و خاكستر سيگارم از لاي دستم بروي ميز مي افتد
و من بي توجه به اشفتگي ظاهرم، كه امروز رنگ پريده تر از هميشه است،در افكاري دور غوطه ور ميشوم...و چيزهائي را در تصوراتم ميبينم...دستانم يخ كرده...و من سرمايش را به پيشانيم ميكِشم...اتاق تاريكست...صداي موسيقي وَهم انگيزي گوشم را پُر كرده است...انگار كه در اين خلسه منرا با خود ميبرد...تا عشق...تا عشق...و ميرساند به خانه تو...به خانه تو...و مينشاند بروي ارزوهايم، در كنارِ تو مينشاند
ديشب بارانِ تندي ميباريد و چيزي لذت انگيزتر از صداي نواختنِ باران برايم نيست! اما من حالِ خوشي نداشتم و تمام بدنم سست و خسته بود، انقدر كه وقتي از جايم بلند ميشدم زانوهايم خم ميشد و بزور خودم را در طولِ اتاق جابجا ميكردم...
هوا روشنست، اما اتاقِ من سايه روشنهايش بيشتر شده است...بويِ كسي را ميدهد، و من اين عطرِ دل انگيزش را دوست دارم...
چائي نباتم را سر ميكِشم...فشارم را بالا مياورد و سردي انگشتانم گرمتر ميشوند
گاهي اوقات به يك خانه فكر ميكنم! خانه اي كه در آسمان مُعلقست! و حياطش را با ابرهاي سفيد و خاكستري،چمن كاري كرده اند! وقتيكه درش را باز ميكني، ميتواني به اندازه پرندگان خوشبخت باشي و بروي ابرها قدم بزني
در آرامشِ سكوت
در وَهمي خيال انگيز
و شبها، ستارگان را با دستانت بگيري و بطرفِ بي ستاره هايِ روي زمين پرتابشان كني
و وقتيكه دلت ميگيرد، با خداوند پوكِر بازي كني!
آه چه وَهمِ خيال انگيزي ميشود اگر كه خدا بداند هنوز هم صدايش را دوست دارم!
كنارِ شومينه اي كه گُُلهاي آتشش از تركشهاي خورشيد است بنشيني و چشم در چشم با معشوقه ات به خيال فرو بروي
و با هم ديگر نان و پنير و چايِ هِل بنوشيد!
گاهي اوقات به بركه اي مي انديشم بروي سينه تو! و من در كنارش با موجِ موهايت عشق بازي ميكنم! و ماهيهاي كوچكِ لبانت را كه قرمزند، ميبوسم
گاهي اوقات به مردي مي انديشم كه به اندازه همه اين اوقات تنها بوده است و كَسي نخواست كه دنيايش را باور كند و همه فقط آتشِ سيگارش را ديدند و توهم چشمانش را
گاهي براي خودم گريه ميكنم! وقتيكه احساساتم قويتر از واقعيتهاي منند!
و گاهي تصور ميكنم كه خوشبختم و فاصله اي دردناك با ديگران دارم!
گاهي به نگاهِ مردي مي انديشم، كه در گوشه خيابان پس از تزريق در حالِ جان دادن بود، و بخودش ميلرزيد! و مثلِ كِرم به رهائيش زُل زده بود!
براي معتادهاي خيابان گَرد دلم ميسوزد، براي نگاهِ غريبشان كه كسي حاضر نيست يك لحظه انها را به اندازه يك موجود زنده باور كند!
من گاهي تصور ميكنم كه همه اينها فقط يك توهم بوده است
من گاهي خيال ميكنم كه دوباره دچارِ عشق شده ام!
من دوباره به عاشقي مبتلا شده ام
 و حسِ غم انگيزِ نبودنت آزارم ميدهد...روبروي نامه تو تنها نشسته ام و رايحه اي خوش، تمام اتاقم را پُر كرده است
براي يك لحظه مرا در آغوشت بگير
سردمه

آرام آرام
به شيشه ميزد
سَر انگشتانِ باران!
وتو خوابت برده بود
و باران
زير بارشهايش
خيس شد!
و تَب كرد!
از عشق
از عشق

حمید

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:36  توسط حمید  |