تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
گوشه ها خوبند...

مثه خارم رو زمين توي صحرا
تو مثه بارونِ تُندي داري سبزم ميكني
اي عشق
اگه تنهام رو زمين توي شبها
تو مثه ماهِ بزرگي كه نگاهم ميكني
اي عشق
توي شِنزاراي خالي اگه بارون نگيره
نميمونه خارِ تنها توي خشكي ميميره
چي بگم من تكُ تنها وقتي تاريكي مياد
توي تاريكي ميترسم اگه مهتاب بميره

من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند...آن بيرون خبري جز اندوه و دود نيست...آن بيرون همان هميشگيست...حتي بارشِ برف و باران يك ذره از غمِ روزگارِ زردِ مردمان، كم نكرده است...آن بيرون خبري جز همهمه نيست...آن بيرون همان هميشگيست
آن بيرون نميخواهد كه از هميشگيها بيرون بيايد! آن بيرون نميخواهد كه زرديش را از ياد ببرد...آن بيرون مهربان نخواهد شد...من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند
زيرِ بارِ دنيائي تحميلي، كه تحميلش كردند، زيرِ باري چنين سنگين، خميده ام
خميده تا بروي زمين...از اشتياق پُرم و از وحشت لبريز...اگرچه هرگز از اين ادمها نترسيده ام اما گاهي ميترسم!
گاهي كه ميبينم فاصله ام با آنها زيادتر شده است، و هيچ دركِ متقابلي وجود ندارد،ميترسم...وانگهي، من هميشه براي خودم زندگي كرده ام نه براي ادمها
گوشه ها خوبند...آن زن آمد...آن زن خوبست...خيلي خوب
مثلِ گوشه هاي من نجيب و صميميست
آن زن زير باران آمد
باران را دوست دارم...به صداي غمهايم احترام ميگذارم...زيراكه از من جدا نبوده اند...
اما غم خوبست،شيرينست، اگر بشناسيش تلخي ندارد! غم، دستهاي ادم را با سخاوت ميكند و صورتش را مهربانتر...غم، نگاه ادم را عميق ميكند و لبانش را پُر واژه تر...غم اگر نبود، كجا بچه ها به شوقِ يك همبازي گريه سر ميدادند! غم اگر نبود، كجا پدر تا صبح كار ميكرد! غم اگر نبود...چه آتشي از روي كاغذهايم شعله ميكشيد
انچه تحملش ممكن نيست، غمها نيستند، دردها هستند...دردست كه تحمل نميشود...دردست كه ميماند...و دردي بدتر از انچه كه به ما تحميل شد نبود...دردِ زندگي نكردن، شاد نبودن، اواز نخواندن، نگاه نكردن، حرام شدن، حرام بودن، دردِ همان بودن كه انها گفتند! دردِ خود نبودن، يكي نبودن، دور بودن...بگذريم...دردم بيشتر ميشود وقتيكه يادم ميفتد از اين قبيله ام
گوشه ها خوبند و آن بيرون همچنان بي خبر از خوبيهاست و من هنوز هم نگاه ميكنم و نميتوانم كه بي تفاوت بمانم و اين درد دارد...دردِ فهميدن جائيكه سرها زيرِ برفست...
آن زن آمد...آن زن خوبست...آن زن زير باران آمد...
شبها
جيرجيركها
روزها
قُمريها
باغ در آغوشِ باران
ميخواند ترانه اي
پُرتغالها خيسند
نارنجها خوش عطر
عشق پيداست

حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:20  توسط حمید  |