هنوز ميبينم و مي انديشم...و نگاه كردن گاهي دردِ بزرگيست...
آرام و رام
چِرا ميكند دشتهاي ندانم كاري را
و گاهي گرگي
و گهگاه چوپاني
از لذتِ گوشتش سير ميشود!
و هربار كه يكي را سر ميبُرند
آن ديگران سر به كارِ خويش دارند!
بيخبر
روزي ميشود نوبتشان!
و تازه در ميابند
هيچ چوپاني
براي خوشحالي گلّه
به چرايشان نميبرد!
و هيچ گربه اي
براي رضاي خدا
موش نميگيرد!
آرام و رام
من دلم
گرفته است
حميد
![]() |

