تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
دلتنگيهاي غربت...


من از غربتِ خانگي حرف ميزنم،اينرا درك كن...غربت آنطرفِ آبها نيست...همينجاست...كنار اين منظره خاكستري و پنجره اي رو به كوچه و خيابان و همين زير سيگاري پُر از ته سيگار كه علامتِ همه ممنوعه هاست...

از اين چراغ مُردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كُشتنُ
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگُسار نيست
مرا به خانه ام ببر
اگرچه خانه،خانه نيست

نميدانم كه چرا آتشِ اين سيگارها هميشه دوست داشتني مانده اند! عمر را بر باد ميدهند و نفس را بتنگ مياورند و هزار مرض،تحفه پُكهاي خاكستريشان ميشود اما اگرچه ميدانم اما باز با ولعي تلخ سراغشان را ميگيرم،وانگهي زيستن گاهي مرگ تدريجيست وقتي هر لحظه با يادآوري و يا ديدن،دردي مشترك به سراغم ميايد...دردِ ديدن و نگفتن...اما از بس از كوچه هاي خاكستري نوشته ام و صدايش را در گوشِ اين رودخانه پُر كرده ام،دستانم از اين تكراري نوشتنها نهيبم ميزنند و ذهنم خسته ميشود كه مگر زندگي فقط همينها بود!
شايد نه...شايد زندگي زيباتر از اينها باشد اما به چشمِ آن كودكِ مبهوت كه آبِ دماغش را با هر تنفس خشك با لا ميكشيد، شايد زندگي همان اتاقِ استيجاري باشد و يك توالتِ مخروبه در كنارِ حياطش كه از شدتِ تعفن يا كريمها را هم ميتاراند! قصه يكي دوتا نيست كه همچون هزار و يكشب به هزارُ يكمين شب تمام بشود! قصه جاريست...تا درد باشد، دوا لازمُ الوجودست...اما بعضي از دردها دوايشان به وقتِ زيستن يافت نميشود...و زندگي زيباست اگر تو استخر آبي منزلت را با خونِ دلِ بيچارگان پُر آب نكني! و بداني كه در لحظه وفات،همگي به يك صورت جان ميدهيم و از همه نكبتها و داشته هايمان فقط يك كفن ميبريم كه چه خوبست نجس نباشد! و آه بيچارگان زير نعشمان اتش بپا نكند...خوشا پيكري كه نه با صلوات كه با ابديت تشييع گردد...وانگهي صحبت از مُردن زيبا نيست...زندگي را عشقست...اما براي دركِ اين مفهوم بايد كه وجدان داشت! زندگي را نه با خونِ جگرِ مُفلسان، كه با مهربانيها عشقست...در اينجا اكبر آقا(اكبر آقاي ذهنِ من) رو به مرغِ عشقهايش ميكند و با دلي تنگ و با زبانِ بيزباني سوتي ميكِشَد:
قفس به اين بزرگي
كاشكي پرنده بودم
مهم نبود پريدن
اما برنده بودم
بعدالظهرِ ابري آذر ماه، كنار ميزِ كهنه گوشه اتاق كه پيكره اين كامپوترِ حرّاف را بغل كرده است، با خَشابي از پاكت سيگار بيادت تنها نشسته ام! يك پُك ميزنم و چند پاراگراف زِر و حرافي! دلتنگيهايم همه براي من...اين ابرِ خاكستري خيالِ باريدن هم ندارد! من بغضم لبريز ميشود و با هق هقي نه از سرِ بيچارگي، كه با عشق...كه با عشق، نامت را صدا ميزنم...كه كوچه ها دلتنگند، كه ادمها خواب آلوده، و تو هنوز خوبي...صدايم بزن كه من از گذشته هاي خالي و فرداهاي گنگ ميترسم! نامه ام را كه گشودي، چشمهايم را ببين كه ترا با همه تاريكي روشنهايش ديد ميزند...و عاشقانه ترا ارزو دارد...در اين كوچه هاي تلخ، خوابم نميرود و به بيداري دچارم...آغوشت براي بقيه عمر جاي خوبي براي زنده ماندنست...كه سالهاي بي تو همه در مُرده وار زيستن گذشتند...شهرِ خاكستري و مرديكه در ديارِ خودش غريبه بود...حميد


پاكتِ بي تمبرُ تاريخ


نامه بي اسمُ امضا
كوچه دلواپسيها


برسه بدست بابا


با سلام خدمتِ بابا
عرض كنم كه غُربتِ ما


اونقدا بد نيست كه ميگن
راضيم الحمدالله


يادمون دادن كه يادِ
سوختنِ خونه نيفتيم
خواب بود هرچي كه ديديم
باد بود هرچي شنُفتيم


راستي چندوقته كه رفتم
بي غمو غزل سرِكار
روزگارم اي بدك نيست
شُكرِ غربت گرمه بازار


قلمو دفترِ شعرم
توي گنجه كنج ديوار
عكسِ سهراب روي تاقچه
غزلش گوشه انبار

 

ایرج جنتی عطائی و بهروز به نژاد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:24  توسط حمید  |