سالِ قحطي بود، شكستِ ترانه ها و صدا...سالهاي قحطي آمدند...سازها شكست...سال،سالِ خشكسالي شاعران بود...و شعر در گلوي آزادي محبوس...سال،سالِ قحطي بود...
هزاران بار مارا سوخت
حريقِ حادثه تا مرزِ خاكستر
ولي ما نسلِ سيمرغيم
كه از خاكسترِ خود ميگُشايد پَر
طلوع تازهِ سيمرغ در راهست
همين فردا كه ميايد
سحر پايانِ تاريكيست
و اين ديري نميپايد
سال،سال سوختنِ پروانه در شعله هاي ديوانه شمعها بود...آه شمعها...كه بر بزمِ سياهي تا سحر در خود تنيدند و روشن جان سپردند...سال،سالِ گريه بود...و من در پستوهاي نمناكِ گذشته نگاه ميكردم،فكر ميكردم كه كدامين طلوع، دوباره اين دشتِ بي خبر را پيغام ميدهد...و كدامين ابركِ پاره پاره دوباره سفيري از بهار ميشود و سالِ قحطي را نويد شكفتن ميدهد...و شعر،شعور خاموشان شد و نوشتن، واژه ها را آزاد ميكرد...و من خيال ميكردم كه شايد دوباره اين شام،به سحر برسد...آه همه نا تمامها روزي تمام خواهند شد...و اين جنگل دوباره با انعكاس نور، به پرندگانِ بي آشيانه خوش آمد ميگويد...كه اگر هزاران بار تبرها تنِ درختان را شكسته اند، ولي هنوز جوانه ها در اين سوگواري ها نمُرده اند! و جنگل با جوانه هايش دوباره سبز خواهد شد...
سالِ قحطي،عُمرم را سوخت...و من تشنه، همه آبها را سلام ميگفتم و دريغ از يكي جواب! و هرچه فريادم پُر صداتر ميشد، رهگذران نگاهي نميكردند و راهِ خاكستري خود را همچنان راهوار بودند...و من انديشيدم كه شعور به كدامين بيغوله تبعيد شده است! و مي انديشيدم عاطفه كجا بايد باشد! و چرا در چشمِ يكي انعكاسي از هزاران خورشيد نميدرخشد و چرا در قدمهاي يكي، تحكم نيست...و من تمامِ سالهاي قحطي را در همين كوچه بن بست به انتظارِ باران، لحظه به لحظه مرگِ آرزوهايم را ديدم...و خاطرِ باغ مكدر بود...و قُمريها پريشان... و دالانها تنگتر...و سقفها بر ذهنِ پُرسشگر،آوار ميشدند...و من از دهليزِ نمناكِ خاطرم،پُلي از نگاه بسوي آسمان روانه ميكردم...كه فردا عبورِ شاديهاست...كه فردا صحبتي از سازست...كه فردا،همين فردا ترانه بارانِ غزلهاي مانده بر دلهاست...كه فردا طلوعِ دستها بر افقِ روشنا ئيهاست...
چنين اميدوارانه بر گور، هنوز هم به تو مي انديشم...اي واژه بزرگ...ترا در نفسهاي خسته ام،ترا در نگاهِ تبعيديم يكنفس صدا ميزنم...هنوز هم سوختنِ اين شمعِ خاموش تُرا بس نيست؟! حميد

