تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
انگار كه...

ما كم هستيم و يا تو زياد!
در همه جاي عالم طلوع كرده اي اما همچون شب كه از روز ميگريزد، از ما گريزاني! به گردت هم نرسيده ايم...اينهمه سالها كه گذشتند و تو تنها آرزوي مانده بر دلها ماندي! انگار كه بايد همان هميشگيها را دوباره نوشت، انگار كه بايد هميشگيها را هميشه نوشت! انگار كه بايد بي جهت خنديد، و ترا فقط در دوردستها با اشاره نشان داد!
انگار كه بايد تن داد به همينها كه هست! انگار كه بايد همين هميشگيها را پذيرفت! و انگار كه آسمان بجز اين قلم نميزند!
اين ابرِ بي باران مرا دچار تشويش ميكند...اين شبهاي پوسيده منرا بيگانه تر ميكنند...اين خلوتهاي اجباري، صدايم را به حبس ميكِشند...در اين چشم انتظاريها، يك لحظه چشمم را از خيال بر نداشتم...و لحظه اي از خيالِ تو بيرون نبودم...و تو همچنان بر مركبِ ناز نشسته اي! اي آزادي، ديگر حتي باورهايم هم ناباورانه شكست خورده اند...ديگر حتي همچون گذشته ترا نزديكتر نميبينم...انگار كه ما ميزبانِ خوبي براي تو نبوديم! انگار كه ما ترا نفهميديم و تو براي هميشه ما را مبتلا باقي گذاشتي! انگار كه حنجره ترا مرغانِ مهاجر از اينجا بردند! انگار كه تو با اينجا بيگانه تر از هر جائي! اما چنين قهري،شايسته باغستاني چنين خشكيده نبود...كه قهرِ تو، باغستان را بسوگ بُرد...كه هوا مشوش شد و اين ابركِ بي باران هنوز مرا دچار تشويش ميكند...دستانم خالي تر از اين شبِ سرد پائيزيست كه سرما را به وجودم ميريزد...كنارِ گوشه خود، بدون همزبان و تنها با يادي دوردست تنها نشسته ام...صداي مناجاتم نيست...خدا را صدا نميزنم! كه او چشمانش را سالهاست كه بسته است! منرا ديگر صدائي بجز خلوتِ قلم با كاغذهايم نيست...من چيزي نميگويم...دهانم را بسته ام و قلم را در دشتِ بي فايده كاغذها رها كرده ام... و تمامِ لحظاتِ بي مقدارم را براي خودم بازخواني ميكنم...براي خودم و روي اين كاغذهاي مهربان، حرف ميزنم...شعر مينويسم...گريه ميكنم و يا ورقها را بي تفاوت تنها ميگذارم و به تراس ميروم و بي بهانه زمزمه ميكنم:

نه زمين خاکِ قديمی نه هوا همون هواست
تاچشام کار ميکنه هرچی که مونده نا بجاست
مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره
شيشهء نازک دل منتظرِه تلنگره
و هواي شب، پُر از خاطره شب بوهاست...و هواي شب پُر از دلتنگي لحظه هاست...و من دلم در كنارِ ايوان ميگيرد و آهم را با پُكهاي خاكستري سيگارم به آسمان روانه ميكنم...كه اي آزادي پس طلوع تو در كجاست...اي واژه مقدس...تو در كدامين افق خواب مانده اي...حميد


طاقت من طاقت دل ٫طاقت سنگ است


غزل پريده رنگ است ٫دل ترانه تنگ است

ماهیهایم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 5:12  توسط حمید  |