تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
غربتِ بغض گشا را عشقست...

به ترنم باران، كه بر شيشه هاي افسردگي تلنگر ميزند، به صداي باد، كه خاطره را جا بجا ميكند، به افق به جاده ها به چشمانيكه درد اور ميبينند، به روشناي ستاره اي كه تنها رفيقِ چشمهاي بي كس است، به انديشه اگرچه مجالش نميدهند، به اين بغض بي انتها كه گلوگيرست دلداده ام...اين سروده ام را به همه بي منظره گيها تقديم ميكنم...

دلداده

 به خاليِ دستانم،
به بغض، به باران به اشكم
دلداده ام...
به ناگهان، به حسرتم
به خلوتها، به سكوتم
دلداده ام...
به جاده هاي بي سر انجامِ زندگي!
به مسير بي بازگشتِ كودكي!
به دردِ شبانه،
به بن بست روزانه
دلداده ام...
به بستري از نياز،
به دشنه اي از فراق،
به خاكستري از ياد
به دردِ خود
به دردِ تو
دلداده ام...
شب را اگر عبوري باشد،
چرخشِ سايه اي بر ديوارست!
به اين بي ستارگي
به اين ظلمات
دلداده ام...
در حضور روشنِ يك شمع،
به پروانگي،
به سوختن،
به بي گذشتگي،
به بي فردائي
دلداده ام...
در حسرتِ تو اي آزاد ترين هوا،
به ياسِ ممتد زندان،
به ميله هاي قفس،
به صداي تنگِ نفسهايم
دلداده ام...
حرفي اگر زدم،
گلايه با كاغذهاست!
به بي مرهمي،
به گريه هاي كاغذي،
به قلم،
زير سيگار،
انزوائي سرد
دلداده ام...
شب سايه گسترست!
ماهِ آبي شهر،
روشنايت را
زنده نگه دار...
به دردِ فهميدن،
از پشتِ اين پنجره ها
دلداده ام...
حميد

آبي دريا قدغن...شوق تماشا قدغن عطرِ خوشِ زن قدغن...تو قدغن من قدغن

كشف بوسه بيهوا...به وقت رويا قدغن

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:23  توسط حمید  |