معده ام درد ميكند...ميسوزد...اين سيگارها كيلومترها از عمرم را كوتاه كرده اند! به من چه قانون جاذبه زمين! اصلا اگر زمين جاذبه نداشت كه اينهمه ظالم بر رويش قدم نميگذاشت! اينها همگي از قوه جاذبه زمين است! اينهمه مصيبت و استيصال، همگي از بركت اين سياره پر ازدحام است! وگرنه در كره ماه، كسي به عبادت نمي ايستد! و كسي بدنبالِ خدا نميگردد! حتي هيچ دلِ تنگي نيست كه شبها قلمش را بردارد و مزخرفات بنويسد تا ديگران بخوانند و به چنين آفرينشهاي ادبي و پوچي آفرين بگويند! در كرات ديگر، حتي سوسكهاي اشپزخانه كه سازگارترين موجوداتِ مزاحمِ خانگي هستند، زيست نميكنند! جاده كشي هم نشده است تا يك ديوانه با سرعت دويست كيلومتر اتومبيل راني كند و آهنگ دي جي علي گيتور را مثل هوار، در مغزِ نشئه اش كه از چند پُك سيگاري گُرگرفته است، فرو ببرد!
روابط و ضوابط به شكل ساده تري و از جنس بي وزني انجام ميپذيرد! حتي يك قطره آب پيدا نميشود! كسي از تشنگي شعر نميسرايد! كسي آب را نميشناسد و همه بدبختي ما از زماني آغاز شد كه اين كره خاكي قابلِ زيستن شد! هزار افسانه دروغين برايمان خوانند تا خوابمان بگيرد! اما من خوابم نميايد! پاكت سيگارم را نگاه ميكنم! چرا بشر نيكوتين را كشف كرد؟! چرا به فكر نشئه و افيون افتاد؟! مگر هوشياري چه بدي داشت كه ما بسراغِ بيخبري رفتيم! از وقتيكه آدم را از بهشت بيرون راندند، افسانه ها آغاز شد! من هنوز نميدانم كه آدم چه كسي بود! و آيا بهشت براستي حقيقت دارد! بچه كه بودم برايم افسانه هاي بسياري را ميخواندند! من با شيطنت به آنها ميخنديدم! گاهي به آنها فكر ميكردم! بچه كه بودم، سوالاتم را بپاي كودكيم ميگذاشتند و مرا جدي نميگرفتند! بعضيها هم لپم را ميكشيدند و به همديگر ميگفتند كه اين كودك زيرك و باهوشيست! اما من به آنها شك داشتم! در افكار بچه گانه خود، به دنياي آدم بزرگها فكر ميكردم و هميشه از آنها ميترسيدم! و هرگز خيال نميكردم كه روزگاري ميرسد كه خود يكي از انها خواهم بود! شش ساله بودم كه يكبار ته سيگارِ افتاده در زير سيگاري برادرم را برداشتم و پك زدم! و برادرم سيلي محكمي در صورتم نواخت! و من نميدانستم كه چرا سيگار كشيدن اين اندازه نا بجاست اما همه از آن خوششان ميايد! در سالهاي بعد وقتيكه يك شاگرد دبستاني بودم، در كوچه پس كوچه ها با يكي از دوستانم سيگار ميكشيديم! آنوقتها اگر در دستِ يك بچه سيگار ميديدند با كتك به استقبالش ميرفتند! مثل اينروزها نبود كه بصورت خانوادگي كراك مصرف كنند! هنوز قواعدي بر زندگي ادمها حكمفرما بود...شايد حرفهاي امروزي من ريشه در گذشته هاي نا بسامان و دور دارند...آدمها جملگي چشم و ابرو و پا و دست هستند اما تفكرشان انها را متفاوت از همديگر ميكند! و من اين مغزِ نا بسامان و خراب را از همان كودكيها بر تنم تحمل كرده ام...مفهومي از كودكي نفهميدم و از همان روزها پايم را در كفش ادم بزرگها فرو كردم! به گمان اينكه دنياي ادم بزرگها بهتر از بچه هاي كتك خورده و هميشه گريانست!با تفاوتها و پس گردنيهاي كوچك و بزرگ، دنياي مبهم كودكي را به سمت نوجواني بدرود گفتم...و نوجواني آغاز درد كشيدنهاي دنباله دار شد...علاقه به اشعار سياسي و شنيدن اخبار از راديو هاي دو موج قديمي! همه شوقم گوش دادن به راديو كمونيست كارگري و افكار منصور حكمت بود! و سرودهاي سوسياليستي و آزاديخواهانه! دل دادن به اشعار فدريكو گارسيا لوركا...دل سپردن به سروده هاي شهيار قنبري...ايرج جنتي عطائي...اميل زولا... و همه تفاوت انديشه هاي كودكيم را در نوجواني به سمت ادمهاي متفاوت از اجتماعات روزمره سوق ميدادم! آنروزها نميدانستم كه فهميدن درد فراوان به همراه مياورد! و درد كشيدن را آرام آرام حس ميكردم! لذت شيريني داشت! نگرش متفاوت از ادمهاي پيرامونم هميشه برايم لذت بخش بود! دموكراسي و آزاديهاي غربي و روشنفكر مابانه برايم جلوه كرده بود! از جمع اوري آلبومهاي موسيقي غربي بخود ميباليدم! تفكرم را برتر از هم سن و سالهايم ميديدم! طنين صداي خوليا اگلسياس در اتاقم را متمدنانه و زندگي بخش ميديدم! زندگي با نگرش غربي را روياگونه ميديدم! عقده هاي كودكي و نا بسامانيهاي عاطفيم را در عمق موسيقي از ياد ميبردم! و بخود ميگفتم كه حقارتها تمام شده است! ميفهمم...ميدانم...گوسفند وار پيروي نميكنم! احساساتم جان ميگرفتند! روياهاي عاشقانه و رومانتيكم همه وجود من شده بودند! خيال ميكردم كه با اين سبك زندگي هر آدمي آرزوي دوستي و هم صحبتي را با من خواهد داشت! براي بسياري جذابيت بوجود آورده بودم! برايم احترام زيادي قائل ميشدند! و زمانيكه از دختري خوشم ميامد و اورا به طرز تفكرم آشنا ميكردم، مجذوب ميشد! نوجواني را با كشاكشهاي روحي بطرف بلوغ كامل، پوست انداختم! عشق پديدار شد! من با مردمم بيگانه تر شده بودم! دردشان دردم بود اما تفكراتم باعث دوري از ادمها شده بود! من هميشه به يكنفر فكر ميكردم! كسيكه قلبم را تسخير ميكند! در طول مسير زندگيم ادمهاي متعددي به دنيايم پا گذاشتند! و چندين بار دچار عاشقي شدم...و خواستم كه يكي برايم ماندگار بماند! با گذشت زمان افكارم دچار عذابهاي متفاوتي ميشدند! فاصله من بيشتر ميشد! احساس تنهائي در من بيشتر شده بود! رفتن از اينجا ورد زبانم شده بود! كسي را ميخواستم كه در قلبش زندگي كنم! منرا با همه انچه كه هستم دوست بدارد! و مثل عشقهاي رومانتيك اهنگها، دستهايم را بفشارد و بر نا بسامانيهاي روحي و عاطفيم مرهم بگذارد! پشتيبانم باشد! هميشه فقدان وجود يك خواهر كلافه ام ميكرد! برادرها محبتي نداشتند! من به دوستانم حسادت ميكردم! به هركسيكه خواهري داشت و معني محبت را در خانواده پيدا كرده بود! و من هنوز محبت خانوادگي را نفهميده ام اگرچه هميشه از نظر مالي تامين بوده ام! عشق و بيخبري پديدار شد و منرا با خودش برد...اما افيون دلدادگي بسرعت از روزگارم رفت! هرچه گذشت تفاوت و بيگانگيم را بيشتر ديدم! و شكستِ دلدادگي مجروحم كرد! به هر شاخه اي كه رسيد، دستم را دراز كردم اما هيچ كدام سنگيني منرا تاب نياوردند! در هر قدم افتادم! در هر حادثه باختم! افكار و خط فكريم راه گشايم نشد! با افكاريكه روزگاري بزرگشان ميدانستم،تنهاتر شدم! و ديگر كسي را كه قلبم را به آرامش برساند پيدا نكردم...و هرچه كه بغضم را نوشتم و سرودم، ارضايم نكرد! هنوز با فاصله و تفاوت در نگرش، در كنار اين جمع كثير نفس ميكشم! هنوز سگ جاني ميكنم...هنوز گهگاهي عاشقي بسرم ميزند! اما باز تنها ميمانم! به افسانه ها دل نداده ام! اعتقادي هم ندارم...و هنوز گمان ميكنم كه زمين بدون تعصب و مذاهب زيباتر ميشد! هنوز همنفس با آلبومهاي قديمي و خاطره انگيز مينشينم و سيگار اتش ميزنم و به افكارم فرو ميروم! هنوز در اينهمه آشفتگي بدنبال يك قلب ميگردم! براي من بهشت و جهنم خداوند تفاوتي نميكند...براي من مدرك و شغل و شهرت جلوه اي ندارد...من از آدمهائيكه خودشان نيستند و ادا در مياورند دوري ميكنم...آدمها همه گيشان همان بچه هاي پس گردني خور و حقير گذشته هستند! آنروزها آب دماغشان آويزان بود و امروز اداي فهميدن در مياورند! گنده گوئيها ميكنند! به شغل و جايگاهشان مينازند! اما هنوز مثل بچه ها از تحقير شدن ميترسند و دلشان ميخواهد كه در دل همه خوب جلوه كنند! اما من ادعاي خوب بودن نميكنم...اما هنوز شرافتمندانه به زندگيم ادامه ميدهم! منكر شهوت و خواسته هايم نميشوم! جانماز آبكشي نميكنم! من بوسيدن و شهوتم را دوست دارم...اما تا همين سي و سه سالگيم شهوتراني نكرده ام! اما عشق برايم جز بدنامي چيزي نداشت...به هر كه عاشق شدم، كامش را ديگري چشيد! و اين منرا دلزده ميكند...همدم من اين سيگارهاي مكرر است كه معده ام را ميسوزاند! اما ديگر كسي براي سيگار كشيدن در دهانم نميزند! من آزادم كه براي زودتر مردن پاكت پاكت سيگار دود كنم! و به موسيقي رويائي غرب ساعتها گوش فرا دهم و با اشعار شهيار قنبري عاشق بشوم و روز بروز فاصله ام را بيشتر كنم و در تمناي يك قلب كه منرا بفهمد تا اخر عمر در تنهائيم بسوزم...من آزادم كه متمدنانه همه روياهايم را كفن كنم و هر شب با اشكهايم بخواب بروم و قبل از خواب مثل لالائي به صداي مارك نافلر گوش فرا دهم و خودم را در خيابانهاي برلين تجسم كنم و شال گردنم را دور دهانم بپيچم كه سرما نخورم...و سرانجام پس از مرگم دريابم كه همه افسانه ها فريب بودند! سيگارم را آتش ميزنم...دلتنگيهاي من عميقتر از تنهائيهاي ساده و معمولِ آدمهاست...من اين درد بي درمان را از همان كودكي بدوش ميكشم...حميد
سفري بي آغاز
سفري بي پايان
سفري تا كاووس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم
