تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
شهر آدمکها...

تو از نگاه تشنه جاري شدي بباري
رها شدي تو انگار بارونه بي قراري

ماهي قرمز حوض، انديشه دريا را از سرش بيرون كرده است...فرو رفتن در عمقِ كمِ سرنوشت شايد از گم شدن در اعماق آسانتر باشد...ماهي قرمز حوض به عمق كم، به محدوده كوچكتر، به همان حركتهاي ساده و هميشگيش عادت كرده است...او به فكر وسعت درياها و كنكاش در شگفتيهاي آن نيست...ساده، كوچك،رنگين، با آبششِ تكرار زندگي را بپيش ميبرد...نه زيبائي ماهيهاي اقيانوس را دارد و نه ارزش و قيمت انها را...ماهي قرمز حوض را اصلا نميشود كه با ديگر ماهيها مقايسه كرد! آنها آزادي را در وسعت يك اقيانوس،بركه،درياچه،رودخانه درك كرده اند و ماهي قرمز حوض، از تماميِ درك آزادي فقط ابعاد كوچك و ساده يك حوض را ميشناسد...زندگي زندگيست...خواه در اقيانوس و يا در سطلي از آب...اما مگر ميشود كه چشم اندازهاي بي نهايتِ زندگي را به اندازه يك حوضِ آب محدود كرد! ودنيا را در اندازه يك سطل آب ديد! شايد بتوان نفس كشيد و در تكرار باقي ماند اما سرگذشتِ اقيانوس با سطلِ كوچكِ آب قياس نميشود اگرچه آب همان آبست و زندگي و حيات حتي در تنگناها ممكن ميشود! شايد براي همين باشد كه ماهيهايِ قرمزِ حوضي كمترين بها را در ميان نژادهاي ديگر و گونه هاي ماهيان دارند! نه شكلِ منحصر به فردي دارند و نه روياي شگفت انگيزي در خاطر! ماهيهاي قرمزِ حوض در يك كيسه، در يك تنگ، در يك سطل آب بدونِ تفكر بزندگي ادامه ميدهند...روياي دريائي بودن براي آنها نيست...اگرچه زندگي هميشه زندگيست...تنفس كردن گاهي شباهتِ زيادي بهم پيدا ميكند...همگي نفس ميكشند...در اقيانوس و يا بركه و يا سطلِ خود، بزندگي ادامه ميدهند...اما حوض كجا، اقيانوس كجا...
من كجا...تو كجا...اينجا در نا كجاست...
در شهرِ آدمكها باران گرفته است...بغضِ شبانه ميتركد! ديگر حتي گريه هايم صدائي ندارند! گرم و حسرت بار پائين ميريزند...درشت درشت، بهتم را خيس ميكنند! بيچاره تولد،بيچاره ادمك، بيچاره من كه دريا را ناديده ،در حوض جان كندن را آموخت! چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم؟! بر سرِ سفره هاي هفت سين...در تنگِ كوچكِ آب، تنگي كه قلبِ تو بود، چه كوچك و چه نا رفيق!
در دستانِ آن بچه گريزان كه ميدويد، در وسطِ حياط، چله هاي تابستان،شعرهاي حافظ،پدرم،فواره ها...تختي چوبي،درد، ابگوشتِ تليت شده، دستِ پُر پينه...نگاهِ پدرم...آه چه حسرت آور بوده است...چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم! پرسه هاي بيخودي...بيچاره زندگي...رنگم پريده است...زردم...سينما مولن روژ، تهرونِ قديم...خيابانِ پهلوي...چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! پاركِ فرح...رستورانِ چاتاناگو...لبخند بي لبخند! چه كسي ميخواست كه من ماهي حوض باشم!! صداي انزواي من...نسلِ تباهي...بوي نيكوتين لاي ناخنم! چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! آرزوهايم در سينه دق آوردند! اشكم بي صداست...ماهي حوضي بيچاره...نفس ميكشم هنوز...بيچاره زندگي...چه كسي ميخواست كه من...


مغزِ تليت شده گوسفند!
شيردانهاي متعفن!

مگسها
وزه ميزنند!
چاقوي سردِ سرنوشت!
گلوگاهِ داغِ حيات!
يك لحظه،
خون فواره ميزند!
منرا به دشتهاي سبزِ آزادي
به مرتعهاي بي بازگشت
روانه كن
اسيرم...

حميد

به صليب صدا مصلوبم اي دوست

تو گمان نبري مغلوبم اي دوست

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:33  توسط حمید  |