مِه پائين كشيده است...انتهاي آن منظره گنگ مينمايد...مه پائين كشيده است
سرشاخه هائي از درختان همچون شبحي در رطوبت هوا نمايان هستند! چيزهائي تحرك دارند! مه غليظي پائين كشيده است...اصواتي در جريان و زندگي هستند...صداي يك رودخانه از پشت همه اين نامفهوميها بگوشم ميخورد...صداي بازگشت نفسهايم در اين سكوت خانگي تنها رفيق لحظه هاست! بعضي وقتها در انعكاس چشمي و يا صداي زمزمه اي، گذشته دوباره به جريان مي افتد! گاهي كودكي بسراغم ميايد! گاهي در تمامي اين گنگيها احساساتي نا آشنا اما دوست داشتني پديدار ميشوند...احساساتيكه منرا از زمين زير پايم جدا ميكنند و به درون گنگيهاي نامفهومي ميبرند! خوابهايم را دوست دارم! هميشه در انها ترا ميبينم...ديشب با يكديگر گريختيم! اي كاش از خواب بيدار نميشدم! صداي تو نامفهوم اما حضورت آشكار بود...بوسه هاي دلچسبي در روياها جاري شد! و از كوچه هاي غريبي گذر كرديم...باران ميامد! من موقعيت مكاني انجا را نميشناختم! اما صورت تو برايم آشنا بود! هر دو به اتاق تنهائي من رسيديم! زماني براي تنها بودن! و در تو گم گشتن! اما صداي روز دوباره مرا از اين رويا بيدار كرد! اي كاش در خوابِ ديشبم ميمردم...اينروزها براي من تفاوتي با همديگر نميكنند! مه پائين كشيده است! من در بيداريهايم،خواب ميبينم...در همه خوابهايم انگار كه بيدارتر هستم! براي من هوشياري و نشئگي تفاوتي نميكند...اينروزها هوشيار نيستم...تمام فضاي ذهني منرا احساسات عجيبي پُر كرده اند...حتي از مرگ هم نميهراسم! زيرا پلي براي رسيدن به كوچه هاي غريبانه با تو بودن است...ميدانم كه اگر تنفسم را به فراموشي بسپارم و بظاهر و براي هميشه در يك چاله معدوم گردم، بتو خواهم رسيد...تمامي احساسات منرا شوق آزادي و پر كشيدن فرا گرفته است...تمام تصورات حقيقي پيرامونم سرابگونه مينمايند! من فاصله ام را بيشتر كرده ام...شايد از همه روزهاي گذشته دورتر گشته ام...شايد كه زمان خلاصي در راه باشد...خودم را گم كرده ام و انگار ديگر نامي از من براي من معنائي ندارد! در خلسه اي نامفهوم با تمامي ذرات زندگي، بظاهر در حين زندگي و نفس كشيدنم! من فرو رفتن در مه را هميشه دوست داشته ام...حس رطوبت و نمناكي ذراتِ هواي پيرامونم را دوست دارم...از ناديده شدن لذتي غم انگيز ميبرم! از چنين درد كشيدنهائي ارضا ميشوم! از اينكه كسي احساساتم را درك نميكند دچار لذتهائي زجر اور ميشوم و خودم را بيشتر دچار تعليق و جدا بودن ميبينم...شادكامي و بدست آوردن غرايض چيزي دوردست تر از دنياي منست...من دردِ همه اين ناشدنها را بصورتي تكرار گونه لمس كرده ام...عادت...چيزيكه هيچگاه از سكه نخواهد افتاد...به اين بي گذشتگي، بي فردائي، بي همدمي، دردكشيدنها عادت كرده ام و اين نشئه هاي ذهني و دور افتاده را با لذتي عجيب سَر ميكشم!
دنيا با طلوع با شكوه خورشيد، آغاز ميشود...زندگي و تداوم به جريان مي افتد! در رفت و امدهاي بيشمار، عده فراواني معدوم ميشوند و عده زيادي متولد! در همه اين آمد و رفت ها چيزهاي فراواني گنگ ميمانند! زندگي براي من با غروبِ خورشيد اغاز ميشود! من با چشمهاي نيمه باز پَر ميكشم! خودم را از تمامي اين تعلقات و حساب پس دادنها آزاد ميكنم...خودم را از تعصبات جدا ميكنم...فكرم را به بيكرانه هاي نا مفهوم ميفرستم...خداوندگارِ من، در همه اين گنگيها زيست ميكند! خداوندِ من در پشتِ مه منرا ديد ميزند! اما يقين دارم كه او در هيچ كجائي ديده نخواهد شد! بيهوده بود...بيهوده است...شنا كردن در عمقي شوره زده و چاك خورده كه در حسرت باران جان كنده است! وقتيكه بيشتر ميبينم، دچار پريشانيهاي بيشتري ميشوم! مه غليظي پائين كشيده است! سرم را در ميانِ آن فرو ميبرم...و زمانيكه اطرافم را نميبينم، آسوده تر نفس خواهم كشيد...انگار كه دنيا همين لحظه بيخبري و تعليق است! انگار كه كسي در پشت اين مه منتظر نشسته است! و انگار كه اصلا كسي نبوده و نيست و هرگز به انتظار نبوده است! و اين خاصيتِ مه گرفتگيست! در احساساتي كه خارج از زندگيست، خودم را به ميان سرگشتگيهايم رها كرده ام...مه غليظي پائين كشيده است...حميد

