تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
در خلوت خویش تنها نشسته ام....

در خلوت خویش تنها نشسته ام....صدای نفسهایم به گوش میرسد...نه ابری که ببارد..نه جیر جیرکی که بخواند...اینگار در این گوشه دنیائیست که با بیرون ارتباطی ندارد....گنگ و مبهم مانده ام....میخواستم کوله ای بر دارم و تا شهر تو سفر کنم...پاهایم را نگاه کردم...توانی نمانده بود که تصمیمی بگیرم...خواستم با خیالت چیزی بنویسم....انگیزه ای نبود که قلم فرسائی کنم....در خیالم به شهری فکر میکردم که انرا شهر رویاهای خود و تومی پنداشتم...هر چه بیشتر تلاش کردم...شهری را بدانگونه نتوانستم به تصویر ذهنم در اورم...کجای قصه جا مانده بودم!!!! دلم گرفته است...در این خلوت بی رویا تنها نشسته ام.....حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 12:39  توسط حمید  |