تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
Blue Moon

هميشه بزرگترين دروغهاي تاريخ را، با اعتماد به نفس و آرامش فراوان گفته اند...دروغ هرچه كه بزرگتر باشد زودتر باور ميشود...اين واژه هاي خسته را نثار خستگيهايم ميكنم...

 

ماه آبی


مثلِ تندباد
مثلِ رعد
صاعقه اي كه
بر زمين ميخورد!
مثلِ خواب
خوابِ هذياني آخر!
مثلِ رهائي
آن لحظه واپسين مرگ!
مثلِ چشم بستن،
وسط رويا و اشك!
مثلِ دل كندن
از آدمها
انزواي سرد!
مثلِ گوشه هاي نفريني
خستگي...خسته ام
مثلِ درد!
مثلِ صداي تند شدنِ باران
برخوردِ قطرها
شيشه...سقف...ناودانها!
مثلِ اشكاليكه
با خط خطي ترسيم ميشوند!
مثلِ پاره كردنِ كاغذها!
مثلِ با گريه خنديدن!
مثلِ فحش دادن،
آدمها را ديدن، نديدن
مثلِ تمام شدنِ يك پاكت سيگار!
كلافگي...سرفه كردن!
مثلِ از پشت خوابيدن!
به دروغينها انديشيدن!
مثلِ زنجير مثل زندان
مثلِ سوت زدن
بر روي ايوانِ خستگي!
مثلِ سنگهاي بيخودي
كه كنارِ ساحل،
بر روي آب ميزنند!
مثلِ چشمهاي براقِ دختري
كه شهوت را پراكنده ميكند!
مثلِ احتياج!
حسرتِ آغوشي تنگ
بوسه...خواب...
مثلِ تمامي ممنوعه هائي،
كه در مقابلم كشيده اند!
چاي داغ كنار جاده چالوس!
مثلِ ادمهائي كه شبيه يكديگرند!
وحرفهائي كه هرگز
شنيده نميشوند!
مثلِ شاشيدنِ سگها
گوشه خرابه!
مثلِ بندِ رختيكه در تراسِ ان خانه،
تاب ميخورد!
مثلِ دردهائيكه از كهنگي،
كسي محل نميدهد!
مثلِ بدبختي كه عادي جلوه گر ميشود!
مثلِ حرفهائي كه مُفتشان گران تمام ميشود!
مثلِ آرزوهايم،
كه اينجا حرام شدند!
مثلِ نفرتم كه چاره اي جز،
پكهاي سيگار ندارد!
مثلِ تهوع!
من هر روزم را روبروي تو عق ميزنم!
خاكستريهاي كوچه...بوي خاكروبه ها!
مثلِ رنگِ بيتفاوتي،
كه بر تفاوت كشيده اند!
مثلِ گريز...بدنبال بيغوله اي امن گشتن!
مثل ترانه اي كه ميخواند!
ماه آبي...ماه آبي...ماه آبي
بر شبم بتاب كه بيزارم از اين قبيله!
كه دروغ را بجاي صداقت
هميشگي كرده اند!
بيزارم...
حميد

كجاست سمت حيات!

ماه آبي شهر...روشنايت را زنده نگه دار

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:56  توسط حمید  |