تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
بوي نجيبِ زندگي...دلگير دلگير

من دلم سخت گرفتست از اين
مهمان خانه مهمان كشِ روزش تاريك

دوباره روز ميايد، دوباره در حجم پوسيده اين نفس كشيدنها، صبح ميايد و ازدحامي از آدم اين كارخانه بي مغز را دوباره بكار مي اندازد!

من دلم از اين چرخشِ بيهوده گرفته است...من نگاهم از اين جويهاي پُر لجن و كثافت كه سالهاست به جاي باران از آنها نكبت عبور ميكند گرفته است! من از اين بن بستِ خانگي كه تنها اسم زندگي را يدك ميكشد، دلم گرفته است...من از خودم و از اين نگاه خسته دلم گرفته است

خانه اي در آتش، بوفِ كوري در نور
گلِ ياسي در زخم،حرمت لالائي

من از اين زر زدنهاي بيهوده، از اينهمه شعار و داد و قال دلم گرفته است! من از اينكه هميشه بايد به ديگران به چشم دشمن نگاه كرد دلم گرفته است! من از اينكه بايد از همان كلاس اول دبستان فرياد ميزديم كه مرگ بر فلان و ننگ بر فلان دلم گرفته است! من دلم از زنده باد و مرده بادها گرفته است! از اينكه بايد هميشه همچون گذشته و حال گنديده وار به زندگي ادامه داد، دلم گرفته است...من از تزريقِ يك خطِ فكري مشخص در مغز همه، دلم گرفته است...من از خدا دلم گرفته است و ديگر او را احساس نميكنم...اگرچه هنوز هم...خدائي هست...خدائي هست

بركه اي از فانوس...انفجاري در ماه
I Have A Dream

بيا دختر، بيا تو عروسكهايت را به من بده و من يك مشت گلِ ياس بروي موهايت ميريزم...بيا دختر، بيا كودكي كنيم...بيا تا دوباره با ديدنت سر از پا نشناسم، بيا كه از بس در پيله اين روزگار مانده ام، پروانه نشده آتش گرفتم! بيا دختر...بيا كه من روبانِ قرمز موهايت را دوست دارم...از بسكه دلم گرفته است...از بس كه دلم...

بوي معطرِ تو، فضاي كودكي را
پُر ميكند!
بوي عيد ميايد!
بوي تنگِ ماهي قرمز!
بوي سبزه هاي گندم!
بوي هفت سين
بوي خوب عيدي بابا!
بوي كفشهاي براقِ من
بوي حسرتم را هم احساس ميكنم...
بوي گريه هايم را
بوي خوبِ كوچه هاي قديمي تهران
بوي همه اشتياقيكه مرد
بوي عيد ميايد
بوي گريه
سيگار
عكسِ بابا كنار هفت سين
بوي گنديدنِ من،
كنار اينهمه آرزو
بوي دلتنگي ميايد
بوي ياس و بنفشه هاي باغچه
بوي عيد ميايد
فصلِ خوبِ عاشقي
اگرچه پس از تو
هيچ فصلي خوب نبود!
بوي شرمندگي دست پُر پينه
در مقابل چشمهاي پُر اشتياق فرزند
بوي سفره هاي خالي
بوي عيد ميايد
در شهر دلگيرِ روزگار...
حميد

من وسط اين مثلث ممنوعه جان ميكنم...ميز،زير سيگار،رويا

ماهيها خوبند،نجيبند...ماهيها رفيقند...حتي به وقت دلمردگيهايم!

2 نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:50  توسط حمید  |