باران كه ميزند، نجواي ديوار و پنجره در من غوغا ميكند! باران كه ميزند، دوباره خودم را بدست مستي ميسپارم...و توبه از شراب به اندازه هوشياري دردناك است...اين سروده ام را به كه بايد تقديم كرد! این سروده ها مخاطب ندارد! فقط برای دفع خماری از دلم مینویسمشان! نه اندرز میخواهم و نه مرشد! صلاح مملکت خویش خسروان دانند. راضیم به تنهائی خود به آتش سیگارم و منت از خدا و مردمانش نمیکشم...گور پدرم اگر که گدای محبت باشم آنهم از این مردمان بخیل...
از كدام رويا بگويم!
مگر بدون تو امشب رويائي دارد!
از كدام اشتياق
از كدام پنجره!
كوچه خلوت و تاريك
باران سخاوتمندانه ميريزد
حرفي نيست
حتي يك گلايه
حتي جرعه اي
كه با آن
شبم را رفع خماري كنم!
مثلِ چوب
مثلِ ميز
صندلي
مبهوت نشسته ام
حتي گريه اي نمانده
حتي فحش هم نميدهم
آرام و بي دليل
باران را
نه بخاطر طراوتش،
كه تنها براي آنكه بجاي من
ميبارد...ميريزد
تماشا ميكنم!
اي وصالِ تو دور
اي خاطرت عزيز
اي انديشه تو محال
به من بگو كه چگونه
ميتوان
اينگونه صبوري كرد!
چگونه ميشود
حسرتمندانه شب را به سپيده دوخت!
و دوباره
روز را تا شب
گلايه نوشت!
چه تفاوت دارد
قلبِ چوبي ميز،
با قلب ساكتِ من؟!
هر دو آراميم!
نه قلبِ چوب را كسي ميفهمد
نه قلب مرا!
هر دو برابريم!
در خاموشي و انجماد
نه او ادراك ميشود
و نه من ميرسم!
خمارِ يك جرعه شراب،
به استكاني چاي
بسنده نميكند
تشنه آب نبوده ام
نيستم
باده نوشان حتي به قيمتِ تازيانه
تركِ عادت نميكنند!حميد

