من دلم میخواست رودخانه بودم!!!! دیگر ا کنار آن نشستن به تنهائی آرامم نمیکند...دلم میخواهد جاری شوم...میان سنگها..در پیچ کوهها..جاده ها..در سرازیریها..من دلم میخواست که رودخانه بودم!!!از این سکون و بی تحرکی دیریست که پناه به درونم برده ام...میخواهم اینبار خروش کنم...نمیدانم که ایا میتوانم و یا تنها خیالی دور از ذهن را میپرورانم...اینجا بودنم مرا می ازارد...حتی رفیقانم مرهمی نیستند بر خواهشهای من...نه طاقت تنها شدن و نه تحمل دیگرن را دیگر ندارم...چیزی در درونم اوج گرفته است...مرا نوید میدهد...صدائی از درونم مرا به جاری بودن میخواند..ولی نمیدانم میتوانم!!!دچار همهمه و تکرار بی رویا و کسالت اوری هستم که گریزی ندارم از تکرارش...کجای قصه خودم را گم کرده ام!!! احساس میکنم کسی مرا نمیفهمد...و من میدانم که درک ادمها چقدر سخت است... همنشینها هم دیگر لطفی ندارند...انگار انها هم صدای گم شده ای دارند و خود اشفته از خویشند....و هیچ اشفته ای نتواند اشفته را ارام سازد...و این یک رویاست..نگاه کن..ممکن است کلید رهائی تو در دستان من باشد..و شاید کلید زندان مرا تو همراهت داری!!!!!ولی نمیدانم این کلید قفل بسته ذهنم را باز خواهد کرد!!! نمیدانم ... یقین دارم که از پس تاریکیها روشنی خواهد آمد...من اینرا سالهاست که باور کرده ام....من دلم میخواست رودخانه بودم!!!!..حمید