تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
خالی..

مرد دو استكاني بيشتر نوشيده بود...شايد حتي قدرت باز نگاه داشتن چشمهايش را هم نداشت.آتش سيگارش را هم نميديد!
خاك سيگارها روي ميز چوبي ميريختند.
صداي ترانه اي اورا از خود بيخود كرده بود. زل زده بود و باران را خيره خيره تماشا ميكرد!بيرون از هر قاعده اي و در هواي مختص خويش، از همه تعلقات بيرون به دروني پناه ميبرم كه زيستگاه همه روياهاي منست...در همه اين خاليها هنوز هم چيزي را جستجو ميكنم كه نيست! اين سروده ام را بزير باران ميبرم كه احساسي خوشتر از باران برايم نبوده و نيست...

خالی

هوا معطراست!
ابرها خاكستري سفيد
من بيقرار تو
بيقرار فضائي خالي
كه از عطرهاي مرموزي
پُر شده اند!
يك دنيا حرف
يك دنيا سكوت
مستي عالم خوشيست
ديگر طعنه هاي تو
برايم فرقي نميكند
از بوي گند دهانم
بدم نميايد!
رخوتم را نميفهمم
اشكم را نميبينم
سراسر محو تماشا
بيقرارِ تو
تو...
كه در همه فضاهاي خالي
زيست ميكني!
كلمات در خلسه زيباترند
غم سنگينست اما
در خلسه ميشود گاهي خنديد!
با مداد سبز يك منظره
با آبي آسمان
با سفيد چند مرغ دريائي
با زرد خورشيد
زندگي فقط بروي كاغذهاي رنگي
زيبا ميشود!
كاش هميشه باران بيايد
بجاي تو،من،ما
ديگر چه فرقي دارد طعنه هاي تو!
چشمم را روي باران نگه ميدارم
منظره پُر از عاشقي
و حس خيس همه روياهاست!
به من چه قانون خدا
من آزادم از تعلقات
اما دلم ميخواهد
هميشه در زلف رهاي تو
اسير بمانم
مرا در آغوشت بگير
بوي آغوشت
مرا ميبرد...
ميبرد به آنچه كه نيست!
آنچه كه نبوده است!
و احساس حيرت انگيزِ اين منظره
كه بدون تو حرام شد!
بازهم نيامدي
و من همه اينها را
فقط براي ديوارها نوشتم
خواندم
و تكرار كردم!
حميد

تراسِ خانه من،ديوارِ آجري...حس حيرت انگيز باراني...باران را ميپرستم

منظره از نگاه تو دگرگون ميشود...نگاه كن...مرا ببين...دوباره ببار دوباره در من بريز

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:59  توسط حمید  |