تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
سكوت،باران،من...

نوروز 3745 زرتشتي و سال 1386خورشيدي را كه همچون هزاران سال پيشينه با بهار متبلور ميشود، به همه دوستان عزيزم شاد باش ميگويم. تنتان محتاج طبيب نباشد و دلتان در اين نو بهار مسرور گردد...اين دوازده  سروده كوتاهم را در فرا رسيدن نو بهار در رودخانه شناور ميكنم...

سكوت

اطرافم
قدم ميزني
بي آنكه
صداي پاهايت
بگوشم برسد!
مرا ميبيني
و من
در عمق تو
به زندگي مي انديشم!
به آب
به هوا
و در خلسه تو
چشمم را ميبندم!

______________

باران


قطره قطره
فرود آمدي
در خيالِ باريدنت
خوابم برد
و در وسطِ يك بركه
بيدار شدم!
يك قطره ناچيز!
رفتم...

______________
زندگي

روبروي تو
ايستاده ام
نگاهم ميكني
ترا ميبينم!
غروب ميشود
راه ِ خانه ام دور نيست!
كليد مي اندازم!
دوباره
منتظرت ميمانم!
فردا...
فردا...

______________
روياي دو ماهي قرمز

تنگِ آب
دو ماهي قرمز
قبل از مردن،
همديگر را
بوسيدند!

______________

خواب

پرده اي كه نقوشش
به شكلِ گلهاي آفتابگردان بود!
تختيكه،
راحت بود!
بوي رطوبت آغوشي ميامد!
خوابم برد!
خروس خوان،
يادم آمد
هيچوقت
نبوده اي!

______________

فضاي خيالي

آبشاري از گلهاي بنفش!
آسماني از سينه سرخها
دره اي از رايحه شبدرها
آغوشي به لطافت تو!
شهوتِ قلتيدن!
با تو
با تو
______________

روزنه


وسطِ خيابانِ شلوغ
ميانِ سرسام
دلم به دستهاي تو
خوش بود!
______________

تو

پا به پايت
راه آمده ام!
خسته اگر شده اي،
مي نشينيم!
عاشقي از نو...
______________

يادگاري

خودنويسِ يادگاريت،
شبها از تو
برايم قصه ميبافد!
مرا بياد چشمهايت
مي اندازد
دلم ميخواهد،
آن لحظه اي كه آنرا
به من ميدادي،
هميشه تكرارميشد!
______________

 راديو


هوا خوبست!
آنجا چنين شده!
اينجا طوفانيست!
هيچ كمبودي نيست!
همه چيز خوب است!
زندگي زيباست!
ناگهان،
برق ميرود!
راديو،
خفه ميشود!
از بس
دروغ ميگفت!
______________

قلب من

باورم كن!
ساده ام
بجز قانونِ دو چشم سياهت،
قانوني نميشناسم!
بجز جذبه نگاهت،
چيزي منرا بخود نميكشد!
باورم كن!
از همه دروغهاي دنيا،
آنزمان كه نوشتي،
دوستت دارم را
با لذتي دردناك،
باور كردم!
تو هنوز هم،
دوست داشتني
ميفريبي!

______________

انتظار

به انتظارِ تو ميمانم!
شايد بوسه اي،
در بهار!
آغوشي در ارديبهشت!
شهوتي در،
فصل جفت گيري پروانه ها!

حمید

منو ماهيهايم بياد تو هستيم!باران كه ميبارد، حس آغوش تو غوغا ميكند! شهوت لمس كردنت، لطافتِ پوستت، زندگي يعني گم شدن در آغوش تو...مرا احساس ميكني؟! تا كجا تنها بخوانم

رودخانه من، در جهت نگاه تو جاري ميشود...نگاهم كن...دلم خلوتي با تورا ميخواهد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:7  توسط حمید  |