تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
بغض خاكستري...

چند روزيست كه رگبار ميايد. و به يكباره همه جا خيس ميشود! درست شبيه دگرگوني...اما مدت اين تغييرات زياد نيست! با چند ساعت باريدن، نفرتِ خاكستري تمام نميشود...اما همين باريدنها التيام خوبيست بر ذهن و انديشه. اگرچه اين مسكّن موقتيست اما به لنگه كفشي در اين بيابان بايد كه بسنده كرد! احساسي خوشتر از باران نيست. اگر همه روزها باران ميامد، شايد ديگر حرفي از تشنگي نميماند! انوقت ادمها دلشان براي خورشيد خانم تنگ ميشد! اما من هيچوقت براي خورشيد دلتنگي نميكنم! اگرچه زيباست اما در تابش عالم سوزش، جز دردِ همنوع و كسالتهاي مرسوم چيزي نديده ام! دلم تاريكي ابرها را دوست دارد! دلم صداي سهمگين صاعقه را ميخواهد! وقتيكه بدون هراس فرياد ميزند و هيچ ادمي نميتواند كه فريادش را خاموش كند! دلم شهري ميخواهد كه هر دقيقه اش را ابري خاكستري سفيد پوشانده باشد. دلم يك قوري چاي، وسط هيزمهاي بر افروخته در كنار باران ميخواهد. بوي چوبِ سوخته كه با دود سيگار عطر سركشي دارد! لذتِ نوشيدن يك استكان چاي وقتيكه رطوبت را در همه اندامت حس ميكني! نفس ميكشي...ممنوعه را پشت سر ميگذاري...باكي از ملامتها نداري! كسي بتو اندرز نميدهد! كسي بجاي ديگري تصميم نميگيرد! كسي بجز باران فرامانروائي نميكند! تو نفس ميكشي...آزادي به استنشاق هر انچه كه دلت ميخواهد...و اين همان شهر رويائي ذهن منست. شهريكه دور تا دورش بجاي ديوار،شمشاد دارد! شهريكه بجاي آجر، گلهاي مريم و لاله عباسي و بنفشه دارد. شهريكه بجاي آسمانخراش، كلبه هاي صميمانه رفاقت دارد...شهريكه حتي صحبت كردن از آن، آدم را متهم به ديوانگي ميكند! ميدانم كه چنين شهري نبوده و نيست... حتي اگر در كوهپايه هاي شهرهاي اروپائي بشود چنين مناظري را در واقعيت يا كارت پستالها ديد، اما در اينجا محال ممكنست كه يك خوابِ راحت مهمان چشممان بشود! بگذار شهر جادوئي من در قلبم باقي بماند! دستت را به من بده...با همه دلتنگيها ترا به شهري ميبرم كه ديواري ندارد. و شمشادها از هم آغوشي باران هميشه خيسند. و توئيكه اينها را ميخواني: چشمهايت را ببند و تصور كن شهري را كه بجاي آجر، شمشاد و گلهاي اطلسي،لاله عباسي،بنفشه،مريم،زنبق و...تمامي گلهاي عالم را يكجا در خود دارد.

گريه هاي ابر، دلم را شست...گريه هاي من، دلت را آرام نكرد؟! كجائيكه هر قدر ميدوم نميرسم...كجائيكه گوشه اين خاكستري به رويا بافي بسنده كرده ام!

ديگه طاقتي ندارم واسه منتظر نشستن

ميونِ تيك تيكِ ساعت، هي نشستنُ شكستن

ببار اي ابرك خاكستري...اين چند روزه بهار را ببار كه زمستان در راهست...فصل كلاه و شال گردن و سر در گريبانيها! فصل كنارآتش ايستادنها...فصل ديدنها، اندوه و مردمانيكه به سكوتِ خويش بسنده كرده اند...ببار آسمانِ من...نگذار كه خشكيده بمانم...حرفي جز دلتنگيها ندارم...اوراقِ من همه ردي از آرزوها در وسطِ پژمردگيها هستند...روي ورقهايم كه راه ميروي، يادت باشد كه اينها انزواي يك ادمست كه نه براي مطرح بودن، كه براي دلش مينويسد...دلي كه ميدانم روزي مثل يك پرنده خواهد رفت...و من از عذابِ اين ورقها و لحظات خلاص خواهم شد. اين سروده خيس را بتوئيكه باران را دوست داري تقديم ميكنم...

بغض خاکستری

 

هم آغوشي آسفالتِ خاكستري،

با خيسيِ باران

ديدنيست!

عاشقِِ فرسوده،

معشوقه ديرين را،

تنگ در آغوش ميكشد!

تنِ خاكستريِ اين خيابان را،

چند ساعت عشق بازي باران كافيست؟!

يا چند روز؟!

چند ماه؟!

چند سال؟!

و يا هميشه...

چه اندازه باران،

اين نفرتِ خاكستري را،

به لبخند وا ميدارد؟!

چقدر بوسه خيس،

بايد نثار اين كوچه ها بشود،

تا لبهاي پژمرده گلايه،

به ترنّم بشكفد!

چرا اين ابرهاي خاكستري،

هميشگي نيستند؟!

و فقط گاهي،

لرزشِ صدايشان،

ذهن كوچه را

معطوفِ شكفتن ميكند!

كنارِ پنجره،

وقتِ تماشا

نگاه كن،

رعد ميزند

تيره

لحظه فرو شكستنِ اين بغضِ خاكستري

نزديكست...

حميد

جمعه هفتم ارديبهشت...كاش هميشه باران ببارد و اين دلهاي پلاسيده هميشه نمناك و هميشه دل بمانند

قرارم نيست...گفتي منتظر بمان. براي كدام فردا؟! كدام آرزو؟! مگر فردا به اين ديار بهار ميايد! مگر چيزي بجز اين گلايه هاي قديمي باقيست! و تو همچنان گفتيكه منتظر بمان...و من هنوز ميگويم: براي كدام فردا؟ كدامش

ديگه طاقتي ندارم،واسه منتظر نشستن...پشت شيشه هوا خاكستريست

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:51  توسط حمید  |