جاده، كوهپايه را دور ميزند...جاده از تمامي بلنديها بالا ميرود، از سرازيريها پائين ميايد...جاده با غربتِ علائم راهنمائي آشناست! با نرده هاي فلزي، آسفالتهاي ناصاف، تخته سنگهائيكه برويشان نام ادمها با تاريخهاي چرك و گذشته بيادگار مانده است! به مورخه فلان، من اينجا بودم! و يك امضائِ يادگاري...و آشغالهائي كه ما نشخوارشان كرده ايم! قوطيهاي يكبار مصرفِ نوشابه،گاهي ودكا،گاهي سرنگهاي تزريق! لنگه دمپائي پسرك! تيشرتِ پاره نارنجي!پوست تخمه هاي سيزده بدر! يك نامه عاشقانه! نميدانم چرا دستخطهاي كج و ماوج كلاس اولّيها،روزگاري به خطوط عاشقانه مبدل ميشوند! بچه هاي گيج و گنگ و كوچك ِقديمي، كه تمامي فكرشان يك بازيچه بود، به عشق مبتلا ميگردند! و اين چه درد بزرگيست كه كودكي جايش را بظاهر به بزرگسالي ميدهد!كنارِ جاده يك رودخانه پُر آب در رفت و آمدست! جاده باصداي هميشگي رودخانه آشناست. با طنينِ زمزمه هاي مردمانيكه در رودخانه خاطراتي را به آب داده اند! در گرماي تابستان تنشان را به خنكاي رود سپرده اند. در پائيز، با صدايش عاشق شده اند! در زمستان يخ بستگيش را ديده اند و در بهار به شوقش يك زير انداز پهن كرده اند و در كنارش خاطره ساخته اند! جاده، غربتِ رودخانه را جا ميگذارد و مسيرش را در كنارهِ آن طي ميكند...اينجا درختاني روئيده است كه دستِ هيچ باغباني بر سرشان نبوده و نيست! حتي از گلهاي گلخانه اي زيباترند! حتي از درختهائيكه هر فصل به شاخ و برگشان رسيدگي ميشود، با طراوتترند! كسي بجز باران به فكرِ آنها نيست! كسي مگر خورشيد برگهايشان را گرم نميكند! و بجاي حرفهاي پلاسيده آدمها، در ذهن ِشاخه هايشان صداي گنجشكها باقي مانده...و خدايشان آب و خورشيدست! دست نوازش گرِ خدايان بر شاخه هاي آنهاست! طاعتشان،گل دادنست،ميوه دادنست و لاف زدن را نميشناسند! ميرويند و سبزيشان را ايثار ميكنند! گل ميدهند و منت نميگذارند! ميوه ميدهند و بهائي نمي ستانند! شكر ميكنند و به دست و پاي خدايانِ آب و خورشيد نميپيچند! شُكرشان در سبزيِ طبيعتشان نهفته است. حرف نميزنند! ولي سكوتِ دل انگيزي را در روحِ خلوتِ جاده و كوهستان تزريق ميكنند...جاده با تمامي انها آشناست. در اينجا پرندگاني هستند كه در گرگُ ميشِ هوا تنها نميمانند! سرشان در زيرِ بالهاي همديگر فرو ميرود...در زمستان با همديگر كوچ ميكنند و در بهار با همديگر عاشقي! ذهنشان از بن بستها خاليست. كسي در ميانشان تنها نيست! كسي بتنهائي شعر نميبافد، آواز نميخواند! كسي در تنهائيش نميميرد! هيچ پرنده اي بجايِ تنفس،سيگار دود نميكند! در اينجا پرندگانِ بي تعصب در سايه روشنِ لحظات عاشق ميشوند! با باران زمزمه ميكنند. با خورشيد حرف ميزنند...با آسمان نجوا دارند! با رودخانه آشنايند، با جاده رازها دارند...در اينجاحشراتي هستند كه در لا به لاي سنگها و درختان،دور از ادمكها مسيرِ حيرت اوري را طي ميكنند! نا شناخته ميمانند! عشقهايشان در مدارِ ثروت و قدرت نميچرخد!دلخواسته هايشان بهاي زيادي ندارد! گوشه خلوتِ خانه هايشان شعر نميبافند! گنديدن را حس نكرده اند...در حسِ معجزه گرِ آزادي راه ميروند، حرف ميزنند، ميمانند...ميميرند...جاده، مسير را طي ميكند! تماميِ راه را به پاهاي بسته ام مي انديشيدم. به پكهاي خاكستري سيگارم. به روزيكه از اين دل آشوبه خواهم رفت...به روزيكه پيكرِ من با خاك و برگِ طبيعت يكي خواهد شد. و گوشهايم صداي هيچ بد صدائي را نخواهد شنيد. و خداوند دست از سرم بر خواهد داشت...كه ناخواسته امدم و او براي نداده هايش هم منت ميگذاشت...
پرستو ميپرد،
از عرضِ كمِ رودخانه!
آنقدر تند،
كه ديده نميشود!
بالهاي سياهش،
او را به روشنترين بامداد
خواهد رساند
و كلاغ،
با خوراكِ لاشه،
براي سيصد سال،
بنامِ زندگي
ميماند!
حميد
جمعه بيست و چهارم فروردين، دو چشم انداز از مناظر كرج

