گوئيكه ديروز بود، همه كودكيهايم...نميدانستم فردا چيست! نميدانستم زخم هست، درمان نيست...نميدانستم قدغنها چه معنائي دارند! چونكه نميدانستم، به امروز رسيده ام. و امروز چون ميدانم،حسرت را با پوست و استخوان به مهماني فراموشيها ميبرم...كودكِ ديروز، اسيرِ بازي امروزست...كودكِ ديروز، تنهاي امروزيست...اين قطعه را به ذهنِ رودخانه ميسپارم...
کودک
كودك بروي كاغذها با رنگهاي شاد، خانه،درخت،خورشيد،رودخانه،دهكده،اسب...ترسيم ميكند
كودك لبهايش را به خنده وا ميكند!
كودك شبهايش را با خيالِ قصه و افسانه ها به صبح ميرساند
كودك ميخندد،ميگريد...
كودك نميداند كه روزي براي بازي با رنگها،اورا دشنام خواهند داد!
نميداند كه پسگردني خواهد خورد!
نميداند كه قرمز و زرد و آبي و بنفش و صورتي،
جرمست...
نميداند كه با سياه،
تمامي دنياي كودكانه اش را،
سياهپوش ميكنند!
كودك موهايش را در آينه شانه ميزند!
بابايش بر روي موهاي او، گلِ بنفشه ميگذارد!
بابايش از كنارِ اشكهاي درشتش، كه بر سرنوشت او نگرانست،
صورتش را ميبوسد!
كودك نميداند، كه موي رهايش جرم دارد!
نميداند كه سيلي سرنوشت، چشمِ بازيگوشش را خواهد بست!
نميداند كه اشكِ بابا، چه معنائي دارد!
كودك چونكه نميداند،
ميخندد!
كودك، در پوستِ پُر لطافتِ خود، بهار دارد
كودك از فصلِ تازيانه و زمستان هيچ نميداند!
كودك، از وحشتِ كوچه ها، از دخمهِ بن بستها،از تحقير،ناسزا هيچ نميداند!
كودك چونكه نميداند،
ميخندد!
و بابايش،
با كبريتِ خشك،
سيگارِ تلخ را آتش ميزند!
و كودك را، عاشقانه در آغوش ميكشد!
و زيرِ لب زمزمه كنان:
كودكم، اميدوار باش...
فردا براي توست
روز خواهد شد
و وحشت،
تمام ميشود!
و كودك همچنان،
چونكه نميداند
ميخندد!
حميد
دو چشم انداز از مناظر كرج، فروردين1386

