آنطرف تر از ويلاهاي چند صد ميليوني،زنِ روستائي در شاليها تا زانو فرو رفته و برنج ميكارد! نميدانم كه آيا او هم زندگي را با دريچه نگاه من مينگرد و يا به سرنوشت خود هميشه راضيست! اگرچه تو هميشه راضي ميماني اما بغضِ بي جوابِ تو شبيهِ كينه و درد در خلوتت غوغا ميكند. چشمهاي ساده و پر سوال مردِ شاليكار،خسته است اما در دلش كوهي از يقين حضور دارد! و قدرتي از جنسِ شرف،در بازوهايش و در پاهايش نهفته...سيگار تعارفش ميكنم...
نه...قربانت،نميكشم...
مي ايستد و به من كه از شاليها تصوير بر ميدارم،نگاه ميكند. چند تا آبنبات تهِ جيبم مانده، آنها را در مشتش ميگذارم و سيگارم را آتش ميزنم و به راهِ لعنتي خودم ميروم. من هميشه همين راههاي لعنتي را پيموده ام. من هميشه به چيزهائي كه نبايد بينديشم،فكر ميكنم.
اي زندگي،بيزارم از بيهوده بودن...
منظره ها بكرند. چشم اندازها سبزند...شاليها حسي عجيب را در خونم ميريزند...نميدانم چه كسي هستم. كجا هستم...به صورتِ خسته همه شاليكارها فكر كرده ام. به بناي سفيد و كاخ مانندِ ويلاها انديشيده ام. به ادمهائيكه قيمتِ سگشان،از حقوقِ سالانه يك كارگر بيشتر است...به اين نفرتِ هميشگي،هميشه فكر كرده ام. و به خدائي كه فرقي نميكند چه چيزي باشد.
برايت بارها بايد بگويم
كه در رگهاي من جاري شدي چون خون
كه از من ساختي بارِ دگر مجنون
منظره غريبست...منظره ساكت اما غوغائي از درخت و سنگ و جوانه و حشره را در كالبدش دارد. قدم ميزنم. آدمهاي الكي،دورتر از شاليها در تله كابين وقت گذراني ميكنند. و دختركها و زنهائيكه معلوم نيست طاووس هستند يا قناري! كه معلوم نيست با اين خودنمائيها،به كدام مقصد ميرسند! و پسرها و مردهائيكه هميشه براي خود شيريني، صداي پخشِ اتومبيلشان را تا ته بلند ميكنند و آهنگهاي بند تنباني را به ذهنِ بي خاصيتشان ميسپارند! كه چي؟! كه ما هم وجود داريم...كه ما هم بجاي الاغ و خر،پرشيا و مزدا سوار ميشويم! كه ما هم از تكنولوژي غربيها،كمالِ سوئ استفاده را ميبريم. كه يك موبايل قراضه را به تنبانمان ميبنديم تا براي همديگر اس ام اسهاي مضحك ارسال كنيم! كه عكسهاي پورنو در آن نگه داريم! كه فقط براي شهوتمان،ببينيم،ازدواج كنيم،دختر بازي كنيم،زر بزنيم و...مرد شاليكار همچنان مسير خانه تا زمينش را،خسته تر طي ميكند.
آسمانِ اينجا هميشه اين رنگيست! هميشه بوي شهوت و جنون و تنگنا ميدهد! بوي مغزِ جوانهائيكه از شدتِ نشئه و كراك، پوك شده است...بوي انگشتانِ من كه با سيگار رفيقست. بوي غذاي سوخته،بوي مستراح،بوي گازوئيل،بوي رخوت ميدهد...از اين بالا،دريا پيداست...مي ايستم و عكس برداري ميكنم. از اين بالا،پوچيهاي من پيداترست. از اين بالا ميشود فهميد كه خداوند از آن بالا كسي را نميبيند! و عجب كرم و لطفي به بندگانش دارد. از اين بالا تا آن پائين فاصله اي به اندازه فقر طبقاتيست. فاصله اي به اندازه يك تصميم! كه آيا ميشود پريد...و خلاص شد...نميدانم
هنوز هستم...شبيه يك موجود بظاهر زنده تنفس ميكنم! چه فرق دارد گاو يا خر باشد! چه فرق دارد كه ذهنِ پر تشويش منرا، افكارِ بيمارگونه پر كرده است. چه تفاوت دارد كه دريچهِ رابطه باز باشد يا بسته! چه فرق ميكند سلام با خداحافظ! چه اهميت دارد كه حشره اي همچون من، تا كجا زنده بماند! چه تفاوت دارد كه تو بماني يا گورت را گم كني! براي منكه فاصله ام را بزرگتر كرده ام، چه تفاوت دارد در انزوا پوسيدن و يا ميانِ آغوشِ پر وسوسه كسي به زاد و ولد انديشيدن! وقتيكه بيداري با خوابيدن يكسانست، چه تفاوت دارد از غمِ بازوهاي با شرف نوشتن! چه فرق دارد دانستن با ندانستن. وقتيكه گوسفند را در عذا و عروسي سر ميبرند، چه تفاوت دارد چاق يا لاغر بودن! وقتيكه چوپان سر ميبُرد، و گرگها ميدرند، چه تفاوت دارد در ميانِ گله باقي ماندن و يا گريختن...
ارتعاشِ خاكستري
بالاي ديوار،
يك بوته رز وحشي،
حجم سنگيِ سكون و سكوت را ميشكند
مغزِ سيمان،
از عطرِ رز گيج ميشود!
يك دوربين،
عده اي را براي هميشه،
در ابعادِ ساكتِ يك عكس،
محصور ميكند!
صداي كفشهاي پر از وسوسه آن زن،
شهوت و خيال و تمايل را،
به هم مي آميزد!
خيليها،
به نشخوارِ زندگي
دل ميدهند!
آن پيرمرد عصايش را،
با اندوهِ يك دنيا خاطره
مينگرد!
آن بچه،
هنوز هم
به خوردنِ يك بستني
راضيست!
عده اي هميشه دروغ ميبافند!
عده اي هميشه ميخندند!
آنطرف،
يكي مست افتاده!
ديگري،
به شهوتِ يك هم آغوشي
فكر ميكند...
هنوز هم بهار ميشود!
هنوز هم درختان جوانه ميكنند!
هنوز هم دريا بكر ميماند!
و هنوز،
انسان ميگندد!
و هنوز،
با كوچكترين بازيچه اي،
آدم به ادامه،
مجبور ميشود...
حميد
برای دیدن تصاویر روی نوشته کلیک کن.
جاده كوهستاني منتهي به تله كابينِ نمك آبرود، جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386
چشم اندازي از شاليزار. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386
چشم اندازي از شاليزار. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386
چشم اندازي از پاركِ حوالي تله كابين نمك آبرو. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386
تله كابين نمك آبرود،جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386
من در افكار پلاسيده ام، محوطه يك پاركِ در نمك آبرود.جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386
خانه اي روستائي، رزهاي وحشي قرمز. بويِ غريبِ سكوت.جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

چشم اندازي از شاليزارهاي اطرافِ جاده ، جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386
