تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
اینجا من...

دردت بجونم قهر نكن

گفتم برو! باور نكن

پسر هميشه از پدر ارث ميبرد. تا پدر كه باشد و چه كرده باشد! همان مصيبتِ بيكسي پدرم را از او به ارث بردم. پدري كه از هفت سالگي با چكش و چرم و چراغ پيسوز اشنا شد. براي هر سكه سياه، دستانش تاول زد. پينه بست. و هر خشت از زندگيش را با شرافت بدست آورد. به همه داد و از كسي نگرفت! يك عمر پياده،خانه تا بازار را راه رفت. تا دمِ آخر و هشتاد و سه سالگيش لحظه اي در خانه ننشست.مثلِ عده ای،پولهاي بادآورده نداشت! كه هرچه خرفت تر ميشوند،تازه عياشتر و خوشگذرانتر ميگردند. كه تازه به فكر تجديد فراش ميفتند. كه تازه از قد و بالاي يار غزل ميگويند! كه دهنشان از يك هيكل چاق و چله آب ميفتد! قصه پدر، براي فرزند اتفاق ميفتد. شايد در نگرش تفاوت آشكاري با او داشته ام اما در ساده لوحي و اعتمادِ بيجا و بخشش و خريت،تفاوتي با او نميكنم. دوستانِ يك لا قباي من، زودتر از انتظارشان به مواهبِ زندگي دست پيدا كردند! ما كه بظاهر از انها در استعداد و فهم جلوتر بوديم،چنان دنده عقب امديم كه با ديوارِ گذشته برخورد كرده و خورد شديم. كنارِ دريا رفتيم،خشك شد! گفتند كه: آفتابه لازم داري تا كنارِ دريا تشنه نماني! افتابه را آب كرديم و ديديم كه سوراخ است! دست به هركاري كه برديم،حرفي و سخني در آن بود! رفاقتي اگر كرديم،زخم خنجري بر جا گذاشت! از رفاقت گه خور شديم و خواستيم كه منزوي و تنها بمانيم كه گهگاهي آن حس لا مصّب اعتماد گريبانمان را ميگرفت و براي رابطه تحريكمان ميكرد! درست مثلِ جوانيكه تازه به بلوغ رسيده است و از نظر جنسي تحريك ميشود! حالا از خانمها كه بگذريم،قصه مردهاي اين زمانه عجيبترست! انگار كه ناز و تكبرشان بيشتر از خانمهاست! ادعاي مردانگيشان لافِ گزافي بيشتر نيست! از دختر بچه هاي چهارده ساله لوسترند! ياد قديمترها بخير...آنزمان مردها به اندازه كلفتي سبيلشان مردانگي داشتند! پاي رفاقت خيلي كارها ميكردند! اگر دو پيك با همديگر مينوشيدند، به حرمت تلخيش يك عمر هواي همديگر را داشتند! الحمدالله كه همه چيز و از جمله مردانگي به اتمام رسيد! تمامي قصه هاي گذشته را آب برد. به بچه سوسولهاي دردانه امروزي رسيده ايم! از چهار كلمه،سه تايش خالي بندي و بلوفهاي كودكانه شده است. هرچه خالي بندتر،محبوبتر و دلرباتر! زمانه،زمانه اشفتگي و سر درگريبانيست! يك عده از اين رفقا هم مرتب به پر و پاي خدا ميپيچند! از چهار كلمه،سه تايش تزرع و التماس دعا به خداست! بابا جان،تو حرفي از خودت نداري كه اينهمه خدايت را برخ ميكشي! گيريم كه رحيم و رحمان باشد! ارزاني تو و روزگار خوشت! من چه هستم؟ من كجا هستم و كه هستم؟ كه چي تمام زندگي منرا به خدا مربوط ميكني! چطورست كه همه ناكامي و بدبياریم در اختيار خودم بوده و از خريتهاي خودم سرچشمه گرفته است و خدا درآن دخيل نبوده اما تمام لحظاتِ خوش بواسطه لطف خداوند بوجود آمده است! دست بردار از سرم...اينقدر با واژه با معنويت به شكار مغز خراب من نيا. من دنيا پرستم. دلم ميخواهد كه در دنيا به كام برسم! آنطرف براي خودت. من اينطرف را ميخواهم كه ندارمش. سي و چهار سال سگ دو زده ام. راه رفته ام. به درد پدرم و خودم و مثل خود فكر كرده ام. از زندگي بجز حسرت و ناكامي سهمي نبرده ام. انوقت تو ماشين مدل بالا سوار ميشوي و بي توجه به پيادگان،ميراني و تازه از آن دنيا برايم قصه ميگوئي...آهاي من به هيچ چيزي عقيده ندارم. انچه كه ميبينم را باور ميكنم. خداي تو خوبست،براي خودت. من حسرتِ زندگي كردن دارم. وقتيكه بسراغ دختري كه دوستش داري ميروي و از او خواستگاري ميكني، خدا ميايد يك باب خانه پنجاه متري به قيمت شصت ميليون تومان بعنوان قرض الحسنه بدهد! از كجا بياورم؟! از كجا بياورد! از كجايم اينهمه پول را بيرون بكشم؟! از تنبانم؟ تمام جيبِ من به اندازه يكماه اجاره بها كفايت نميكند! چه كنم؟ تنها بمانم؟ يا تو كرَم ميكني و از خدايت شصت ميليون برايم وام ميگيري؟!! تازه من جزو قشر متوسط و عده اي هستم كه از صدقه سر ارث پدر،دستش به دهانش ميرسد. واي بروز آن بچه هاي جنوب شهري كه هفده ساله به كام مرگ و اعتياد و خاموشي ميروند.... من صاحب شعور و فكر هستم. معادلات پيچيده را كاري ندارم. دو دوتا چهارتا ميشود! من چند هزار سال ديگر با ماهي سيصد هزار تومان صاحبِ خانه و زن و زندگي خانوادگي ميشوم؟!وقتيكه مردم، گريه وشيون به چه دردم ميخورد؟! امروز بر من و امثال خودمان شيون كنيم كه زندگان مستحق شيون شده اند. همه اينها،فقط پاورقي حرفهاي من بود. اگر دهانم را بازتر كنم تا عرش آسمان گفتني دارم. فكر كردن خوبست. من هميشه فكر ميكنم و دق مياورم و...

اينجا من

نه سياه مشقهاي كلاس اول را باور دارم

و نه حرفهاي ترا!

تختهِ سياه بخت ما،

از ابتدا

با گچِ پوچي نوشته شد

نه بابا نان دارد،

نه درخت بار،

نه ابر باران!

نه اين شبِ پوسيده،

به صبح ميرسد!

پنجره از هواي كوچه دلگيرست!

ناودانِ خانه مجاور خشك

نه صداي باران،

نه صداي پرنده

نه صداي تو!

صدا، صداي سرفه هاي خشك

صدا،صداي تنهائيست

اينجا،

هر رهگذرش خسته،

هر نگاهش بي رمق،

هر بودنش بي دليل...

اينجا دستِ من،

از هر چه آرزوست

كوتاهست

حميد

جاده كوهستاني، نمك آبرود. بيست و هشتم ارديبهشت1386

نگاهم به انتهاي جاده خشك شد. به هيچ جا نرسيد

جاده كوهستاني، نمك آبرود. بيست و هشتم ارديبهشت1386

گاهي حسرتِ حيوانات را ميخورم. گاهي كه آدميت بزير سوال ميرود

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط حمید  |