تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
اگر آن فرشته...

مرد تصور ميكرد كه تمام آدمها را در جائي ديده است! انگار كه تماميشان يك چيز باشند! و هيچ تفاوت بزرگي در ميانشان نبود...حتي غريبه ترين صورتها برايش اشنا به نظر ميامد! انگار كه همه يك چيز باشند! غريبه اي وجود نداشت. حتي در ميان بدترينشان،حس مشتركي بنظر ميامد! همه به صورتي حركاتي مشابه را تكرار ميكردند. همه آنها چيزهائي را در تصرّف خود داشتند! زن،اتومبيل،خانه،فرزند،منصب، و همه تلاش ميكردند تا داشته هايشان را به سمتِ پيشرفت،بيشتر و بيشتر كنند. حس خارق العاده و يا جالبتري در بين انها به نظر نميامد!همه آنها محدوده زندگي خودشان را محكم و حصاركشي كرده بودند. برايشان تنها محدوده وجودشان مهم بود. واينكه غذاي ديروز را امروز نخورند و مسافرت سال قبل را امسال نروند! در روابط انها چيزي فراتر از توجه به زندگي شخصي خود نبود. انها گاهي اطرافشان را فقط در اندازه يك رستوران و هتل و تفريحگاه لوكس ميديدند! تماميشان به يك شكل ديده ميشدند! انگار كه انها را در يك قالب بوجود اورده و حجم مغزشان را فقط با اين اشكال زندگي پُر كرده باشند! روزها،هفته ها،ماهها،سالها...مرد هر زمان كه به گوشه اي از طبيعت پناه ميبرد انها را به همان شكل ميديد! هيچ تفاوتي نكرده بودند و حتي در لبخندهاي كليشه اي آنها، آن حس واقعي لبخند وجود نداشت. انگار كه دهانشان باز بود و به شكل بدي راضي بودند! صورتك انها از آجر و سيمانها سردتر بنظر ميامد و نگاهشان را از چيزهائي كه هم جنسشان نبود،بسرعت ميدزديدند! مرد در تمامي اين سالها به آنها فكركرده بود. بدون اينكه انها از نگاه او چيزي استنباط كنند! شايد خيال ميكردند كه او با حسرت انها را ميبيند! شايد فكر ميكردند كه منزلت انها موجب توجه آن مرد و ديگران ميشود! اما نه...تنها چيزيكه موجب توجه ميشد آن بود كه چطور ميشود كه يك انسان با بدست آوردن مواهبي،خودش را فراموش كند! و خودش را تافته جدابافته تصور نمايد! حتي براي كم شعورترين ادمها،انديشيدن به مرگ موجب تجديد رفتارهائي ميگردد! پس چطور بود كه انها خودشان را هميشه ماندني و شوكتشان را بي زوال ميپنداشتند! شايد انها به تنها چيزيكه نمي انديشيدند نيستي و زوالشان بود! اما به يقين انها نيز از مرگشان بشدت هراسناك ميشدند! در تمامي اين سالها، مرد در تمامي روزهايش به ادمهائي كه بنظر اشنا و يك شكل بنظر ميامدند فكر كرده بود! و هيچ چيز بهتر و اتفاق خوشايندي وجود نداشت...هرجاي اينجا قفسيست كه در شكل و شمايل با هم تفاوت دارد! قفس من دويست متري،براي تو شايد استيجاري،براي او شايد هزار متر باشد. با استخر و گلكاري و نماي ايتاليائي!

قفس هر اندازه بزرگتر باشد و آب و دانه هر قدر چرب و نرمتر، زنداني سرخوشتر و بيخيال از اسارتش خواهد شد! شايد اگر آن فرشته ميامد...شايد

اگر آن فرشته

هوا بد بود

من بي دليل

جاده باز

آبادي دور

زمين تكرارش را دوست داشت!

آسمان دلتنگ

كوهستان ايستاده

آبها جاري

من بي رمق

پرندگان بجاي من،

در اوج!

آنها بجاي من،

آزاد!

من بجاي انها،

در قفس!

قفسي كه در عينِ بزرگي،

كوچك بود!

و روحِ پريدن را

اسير ميكرد

در تمامي اين حسرت،

فكري با من بود!

اگر آن فرشته

بيايد...

حميد

 چشم اندازی از سد لتيان، چهاردهم خرداد1386

كوهستان ايستاده،آبها جاري،من بي رمق... اگر آن فرشته بيايد

چشم اندازی از سد لتيان، چهاردهم خرداد1386

قفسي كه در عين بزرگي،كوچك بود...اگرآن فرشته بيايد

كوچه هاي منتهي به سد لتيان،چهاردهم خرداد1386

جاده باز،آبادي دور...اگرآن فرشته بيايد

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:32  توسط حمید  |