در ظهر خلوتُ بيخودي، مثل شبهاي ساكتِ بي منظره، مثلِ چهار فصل كه يكيشان بهتر نشد! مثل قدم گذاشتن در جاي پايِ تو...مثلِ بو كشيدن، مثل دويدن براي هيچ...مثلِ من كه هنوز نفس ميكشم...مثل بودن، مثل جان كندن...مثلِ نقاشي بر صفحه بيهوده رويا...مثل پُكهاي خاكستري،مثلِ چشمي كه هنوز ميگردد...مثلِ نيشخندي كه هيچست و گوياي حرف من.مثل دقايقي كه تفاوت نميكند نسيمي بيايد يا نه...مثل مرديكه راضيست به نارضايتيش! مثلِ ابري كه ميايد،ميگذرد و نميبارد و ديگر هيچ...
عبورِ خاكستري
در ظهر خلوتُ بيخودي
نيمكت منتظرِ قرار بود!
كسي ميامد
مينشست
برميخواست!
از عطرِ پوچِ دلدادگي،
هوا پُر بود!
از صداي خنديدن،
از حرفهاي بيهوده
از هوسهاي روزمره!
خيابان
كوچه
پستو
از نياز پُر بود!
در ظهرِ خلوتُ بيخودي
چند كلاغ سياه
پسمانده ها را
براي لقمه اي
ولو ميكردند!
چند گربه لاغر،
كنارِ جوي
لميده!
هزار كوچهِ مثلِ هم
هزار خيابانِ يكجور
هزار حرف نگفته
از صبح تا شب
از شب تا سپيده
همهِ اين سالها
هرچه كه بوده...
با لبهاي بسته،
كوچه را
عبور ميكنم...
حميد
كوچه هاي منتهي به سد لتيان. چهاردهم خرداد 1386

كوهپايه هاي سد لتيان. چهاردهم خرداد 1386
