خیال میکنی که سکوت چگونه بر انسان چیره میشود؟! وقتیکه هر صدائی علامت ساکت باش دارد!و بیانِ رنجها اگرچه مرهم نیست اما علامتها ادم را به سکوت وا میدارند. گفته اند,گفته ایم,میگویند...گفتنهای بی حاصل همیشه مفتشان گرانست. تخیلاتِ نا ممکن همیشه ادم را خیالاتی بار میاورند...خیالات اما خوبست! وقتیکه تو خیال میکنی که معنای زندگی همینست! و خیال میکنی که این شکلِ زیستن همان واقعیت زندگیست. اما بیادت بیاور که فتوکپی هیچوقت برابر اصل نمیشود حتی اگر زیرش اینرا بنویسند: کپی برابر اصلست!
شب که میاید, ستاره ها آن بالا به ریشم میخندند! من ستاره ای ندارم...و هیچ کدامشان را بنام خود علامت گذاری نکرده ام! شب که میاید, سایه ام درازتر میشود! من و سایه ام هیچ سنخیتی با یکدیگر نداریم! او خودش همیشه بدنبالِ من راه میفتد! من دیگر محلّش نمیگذارم! سالها سالست که این تنهائی ما را با همدیگر همزاد کرده است...من از تنهائی بیزار نیستم اما از آن بدم میاید! شب که میاید,من فیلتر سیگارها را میشمارم تا خوابم بگیرد!شب که میاید,من رویاهایم را با تیپائی دور میکنم تا دوری از انها کمتر عذابم بدهد! شب خلوتِ خوبی برای فکرست. افکاری که راه بجائی نمیبرند و در خلسهِ ادم و تنهائی,همچنان تنها میمانند.شبی که یادی انرا روشن نکند,شب نیست,ظلمتست! من ظلمت نشین این شبهای بی خاطره و یاد شده ام. شبِ بی پنجره شب نیست! مثل ابرِ بی خاصیتی میماند که نه بخار دارد و نه باران!یک فنجان چای,مروری بر کارهای روزانه است! چه بوده اند؟! هیچ... و این هیچ پُر از احساساتِ بی جواب و خفه شده است...آینه ها هرگز دروغ نمیگویند. از بس که مبهوت نگاهشان میکنم,تصویر من نیشخندی بدتر از دشنام بخود گرفته است! مجبورم که راضی بمانم...و اجبار درد غریبیست! نمیتوانم که کلنجارهایم را با مشت و لگد نثار دیوارها کنم! تازه مگر با لگد زدن به دیوار چه دردی دوا میشود,جز یک پای دردناک که موقعِ راه رفتن میلنگد! ما که در حالتهای عادی هم لنگ میزنیم! همیشه این شش باید گرو هفتش باقی بماند! شش و هفتِ عاشقی های ما همیشه لنگِ همدیگر بود...در زندگی هم,هشتمان در گرو نُه. مثلِ میخ بدنیا هدایت شدیم و مثلِ بیل از دنیا....نمیدانم
چه طعمِ شیرینی بر خاطرمان باقی ماند! چه یادِ ارامبخشی این شبهای زنگ زده را تسلی میدهد! جز این سیاه مشقهای بیهوده,چه چیزی برای عرضه باقی مانده! لاک پشت سرش را, مگر برای پیدا کردن غذا از لاکش بیرون نمیاورد! و شاید هم برای جستنِ یک جفت... چه فرقی میانِ او با ماست! برای خیلِ بی تفاوت, چه مظهری جز لاک پشت ستودنی ترست!
گُم باش...این برکه خانه لاک پشتهاست! نه بالِ پریدن هست و نه توّهم پرواز...باید باور کرد که لاک پشتها هم عالمی دارند! کسالت اور ونوعی از حیات...همانکه همیشه با پوست و استخوان احساسش کرده ام... و بتنگ میایم...سالهاست...سالهای سال...بدونِ هیچ تغییری
برای من
برای من از شبهائی میگفت,
که ستاره باران بودند!
و از ماهی که
قرصش تمام بود!
و من بی تفاوت, می اندیشیدم:
مگر ماه و ستارگان
اندوهِ زمین را میفهمند!
برای من از خورشید
از روشنی میگفت!
و من خنده کنان می اندیشیدم:
کدام روشنی,کدام نور!
برای من از امیدواریهای سبز,
از برکه های آبی,
از دریاچه های وسیع شعر میخواند!
و من مبهوتانه می اندیشیدم:
ماهیها چرا میمیرند!
و نهنگها تن به خودکشی...
برایم عشق را توصیف میکرد!
و شعله هایش را
تداومی برای زیستن میدانست!
و من می اندیشدیم:
پس چرا عاشق تنهاست!
برایم نوشت:
زندگی زیباست!
اندیشیدم: کجایش؟!
برایم گفت:
جورِ دیگری باید دید!
و من جورِ دیگری دیدم...
اما,
پس چرا همیشه همانها
تکرار میشود!
گفت: خوبی میرسد!
گفتم: کی؟!
از بس که امروز و فردا را
مژده داده بود,
سکوت کرد...
فهمیده بود که جورِ دیگر دیدن,
همیشه در اندازه حرفست...
فهمیدم,
همیشه همین جورست...
حمید
موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

محوطه موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386
