تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
فاصله...

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم بتو نزدیکترم

یادها در من میریزند. من خودم را بدستِ بیتفاوتِ باد میسپارم! دلم را به دنباله یک بادبادک میاویزم تا برود...هرکجا که خواست..هرکجا که رفت...جائی باید باشد! جائیکه فاصله ای نیست...جائیکه با یک بوسه از خواب بیدار میشوم. جائیکه اینجا نیست اما همین نزدیکیهاست. نمیدانم...و این پروازِ کور,منرا مشوش میکند. باید که با بادِ ولگرد سفر کنم

 

فاصله

میائی,میروی

فاصله ها کم نمیشوند

میائی,میروی

مرهمی در این آمدُ شدها نیست!

فرصت برای شکستِ غمها

کوتاهست

میائی,میروی

بیقرارتر میشوم

در نگاهِ تو,

امنیتی برای تشویشِ من نیست

نگاه تو خوبست,

برای من نیست!

ابرهای خاکستری,

همیشه مرا خیالاتی میکنند!

میائی,میروی

اندوهِ من کم نمیشود!

حتی فرصتی برای گلایه نمانده

در این آمد و رفتها,

میروی و من دوباره میمانم

دوباره با خود

می اندیشم:

آمدی

رفتی

فاصله همچنان باقیست

و میماند...

حمید

نمای دیوار خانه, بعد الظهر خاکستری هفتم تیرماه 1386

هوائی زیباتر از هوای خاکستری نیست.  تلخی فاصله ها نیز بیادت ماندست؟! یادم هست...یادت نیست

موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل...انچنان غرقِ غروبی که سحر یادت نیست. توکه خودسوزی هر شبپره را میفهمی...باورم نیست که مرگِ بال و پر یادت نیست

2 نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:57  توسط حمید  |