تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
پلِ چوبی...

مثلِ یک پلِ چوبی آویزان که بر روی ارتفاعِ یک رودخانه تلو تلو میخورد,در تو معلقم...

دلم برای صدای پاهایت تنگ میشود.

دلم هوای نگاهت را کرده است.

مثلِ یک پلِ چوبی آویزان, از ارتعاشِ قدمهای تو میلرزم. دلم برای آمدنت بیقرار میشود.

وقتی راه میروی,منرا بنام صدا میزنی,حس میکنم که زنده ام. حس میکنم که این پلِ متروکه دوباره جان گرفته است!

حس میکنم که بودنم بی دلیل نیست...وقتیکه صدای پای تو میاید, من از خواستن لبریز میشوم. تخته های چوبی زوار در رفتهِ احساسم, دوباره زنده میشوند.

دوباره من به بودن می اندیشم. دوباره تمام سلولهای من حیات پیدا میکنند. دوباره صدای رودخانه برایم دل انگیز میشود...

این ارتفاع سالها متروکه مانده بود! کسی از دنیایم نمیگذشت. هیچ عبوری مگر حرکتِ باد و تنهائی نبود!

من در بالای این رودخانه به زوال نزدیک میشدم. کسی از ارتفاعِ من, به رودخانه خیره نمیشد! کسی منرا جدی نمیگرفت...

کسی تنهائیم را نمیفهمید. کسی از من دلیلِ بودنم را نمیپرسید! آمدی... ایستادی و نگاهم کردی.قلبِ چوبی من لرزید.

تکانم دادی...صدایم زدی. انعکاس نفسهای تو در من پیچید! صدای تو در بند بندِ وجودم خانه کرد. دلم برای دوباره آمدنت تنگ شد.

دلم برای تو بیقرار تر شد. ترا صدا زدم. صدایم در رودخانه پیچید...دوباره بیا. منرا مرتعش کن. دوباره بیا,تکانم بده.

منرا به نام صدا کن...دلم برای تک تک قدمهایت تنگ شده است. دلم در گوشه چشمت جا ماند. دوباره,همواره,همیشه به پیش من بیا و دیگر نرو...

تو که باشی من آرام میشوم. تو که باشی من دوباره آغاز میشوم. مثلِ شش سالگی با همان چشمها که از کودکی جستجوگر بودند. تو که باشی من آرام میشوم

حمید

سیزدهم تیرماه 1386

مرا در تمام نفسهای خود شیر داد...مرا در تنش غسل تعمید داد

سیزدهم تیرماه 1386

مرا شستشو داد آغاز کرد...مرا خط به خط خواند تکرار کرد

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:25  توسط حمید  |