خراب کردن خانه روبروئی,مثل همه خانه های کوچه های شهر که یکی پس از دیگری فرو میریزند تا از جنازه شان یک شش طبقه,هشت طبقه...ساخته شود,آرامش کوچه را بر هم میزند. صدای بیل و کلنگ و عمله ها با صداهای دلنواز دیگر همانند بوق,دزدگیر(با اصوات گوناگون)صدای فریاد سبزی قرمه فروش دوره گرد و هزار صدای دل انگیز دیگر اعصاب درستی باقی نگذاشته است. وانگهی که اعصاب ما از اولش خراب بود!
من این سالهای اخیر واقعا احساس زنده بودن نمیکنم! اصلا پایه اساس اینجا با گرفتاری بنا شده است! انگار اگر مصیبت نباشد چیزی در زندگی(اینگونه زندگی)کم است.
هر کی به فکرِ خویشه
کوسه به فکرِ ریشه!
آره عمو جان, هر کی هر کی شده است. اینجا احساسات فانتاستیک(واقعا مغزم مختل شده و نمیدانم از این واژه درست استفاده کردم یا نه) بدرد نمیخورد. درست مثل این میماند که پس از آبگوشتِ بُزباش بخواهی قهوه ترک مصرف کنی! اصلا اینجا بدرد ادمهای مختلی(از نظر روانی) مثل من نمیخورد! شاید بهتر بود که من در گوشه خیابانهای لندن تلو تلو میخوردم(حتی در این اندازه اش هم برای من رویائیست). اما آرزوی رفتن از اینجا مثل بسیاری از آرزوهای دیگر ناتمام ماند. من به حواشی زندگی در چنین بهشتی دیگر اشاره نمیکنم. زیرا ذهنم روز و شب درگیر دیدنها و خاموشیهاست! مثل مجّسمه میروم,میایم,فکر میکنم,خیره میشوم,و بغضم را در سینه ام نگه میدارم زیرا این آش پخته شده است و چه تناول بفرمائی و چه نفرمائی,بپایت نوشته میشود!
داستان فیشهای آب و برق و تلفن و گاز هم که مبحثی قابل توجه است!! خصوصا زمانیکه این قبوض به نادرستی و با مبالغ بالا صادر شوند! خب من هر ماهه مجبورم که همه اندوخته ام را برای همین قبضای دوست داشتنی بپردازم! همین هفته بود که یک قبض برق دوست داشتنی به درب خانه امد! روی صورت حساب نوشته شده بود که بعلت بدهی معوقه در صورت عدم پرداخت مشمول قطع برق خواهید شد! منکه قبض ماه گذشته را پرداخت کرده بودم,بر آشفته شدم! امروز با تمام بی حوصلگی به اداره برق منطقه خودمان رفتم و قبض گذشته را نشان دادم و علت بدهی پیشین را پرسیدم!
مردیکه تقریبا هم سن و سال خودم بود با دانشی عمیق, و تفکری حیرت آور با نگاهی کودنانه به قبوض نگریست! و بهترین جواب ممکن را به من داد!
_ شما در مصرف برق زیاده روی میکنید و این قبض باید پرداخت گردد! من دوباره پرسیدم که مگر قبض قبلی پرداخت نشده و این بدهی معوقه حکایتش چیست؟! و ایشان فرمودند هزینه ها بالا رفته و این قبض شامل پرداخت میشود. و من فهمیدم که باید مبلغ گزافی را بدون علت مشخص بپردازم و سوالِ بی مورد نکنم! خب همیشه گفته اند که مشت نمونه خروارست. با پرداختن سی هزار تومان اضافی من فقیر نمیشوم اما همیشه می اندیشم مردمانی چنین خوش احساس با طبع شعر و شاعری چرا همیشه از ابتداعی ترین مواهبی که مردم بی احساس تمام دنیا(البته از نظر ما بی احساساتند وگرنه خدای احساسند) از آن برخوردارند,بی بهره میمانند. البته جواب سوال خودم را خوب میدانم. و لزومی به تفسیر علت نمیبینم. فعلا حوصله ای برای نوشتن چند خط شعر و احساسات نمانده است! من احساساتم لای بوی قرمه سبزی و گرد و خاکِ کوچه ها کپک زده است! اصلا من از تابستان نفرت ابدی دارم! اما یقین دارم که این نیز میگذرد...منهم پیر میشوم. روزی پرونده من بسته خواهد شد. روزی که نه دلشوره فردا را خواهم داشت و نه بدهی قبضهای معوّقه!روزیکه من برای همیشه آرام میگیرم. تا انروز همواره به دیدن,اندیشیدن,گلایه کردن,و جستجو برای پیدا کردن خود ادامه خواهم داد. منی که شاید مثل تو و هزاران انسان بی جواب دیگر لای اینروزهای بیخاطره گم شده ام!
و در انتهای این ذکر مصیبت,چند خطی برای تو مینویسم:
دلم برای چشمهایت تنگ شده است
دلم برای سادگی و عطر خوشت در سینه میتپد
دلم فقط ترا میخواهد...دوستت دارم. و این حرف کمی نیست...احساساتِ ناب من برای توست و گلایه هایم برای کاغذها. دوستت دارم...
حمید
COLD PLAY
گوشه دنج غروبیکه با تو بودم. سیزدهم تیرماه1386
