تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
هوای دلگیرِ اینجا...

دلگیرتر از هوای خاکستری و ابری, ماندنِ در اینجاست. کجای هوای خاکستری دلگیر است؟! هوائی که پر ازحسِ خوبِ نشئگی و فرو رفتن در خیالاتست! در میانِ صفحات قدیمی موسیقی,خاطراتم را دوباره مرور میکنم.

There She Goes بیاد همه روزهای بر باد رفته...از یاد رفته

The Road To Hell

Two Roads

Miles Is A Cigarette

من با تمامیشان راهها,خیابانها,کوچه ها و بن بستها را طی کرده ام. و گهگاهی تنها صدائی که سکوت اتاقم را شکسته,همانها بوده اند! وقتیکه دلم از همزبانهای پرمدعا میگیرد,به سراغشان میروم و روحم را دوباره به خیالات نوجوانی و گذشته میسپارم.همیشه دلم میخواست که درجای دیگری متولد میشدم! جائیکه میتوانستم رویاهایم را بپرواز درآورم.اینجا بجز طاقت و هدر رفتن چیز دیگری برایم نبوده است. اینجا چشمِ من از دیدنهائی که دوستشان ندارم پر میشود! اینجا گوشِ من از شنیدنهائی که بدم میاید پر شده است! اینجا یک دلگرفتگی همیشگی منرا احاطه کرده است. اینجا تنها میتوانم که در گوشه اتاقم به تصوراتم جان بدهم. با انها زندگی کنم و با اصواتیکه دوست دارم خودم را به بیرون از این محدوده بکشانم.این سکوتِ خانگی در من کهنه شده است.زل زدن به پنجره,دیوار,پرده,گلدان حرفهائی همیشگیست.حسرتها ادم را پوست کلفت میکنند! حسرتها ادم را ذره ذره به نابودی میکشانند. روح پر لطافت انسانی را سخت و محکم میکنند و نفرت را بجای علاقه جایگزین.

می اندیشم که چه خوب میشد که بجای کاغذها,حرفهایم را روبروی تو تکرار میکردم.و همه آهنگهای خاطره انگیز را دوباره و هزار باره با تو میشنیدم. با احساسِ هر کدامشان ترا تنگتر در بغل میکشیدم و گریه های تلمبار شده در چشمم را بروی سینه تو رهسپار میکردم. و در آتش خنده های تو,حسرتِ اینهمه سال را میسوزاندم.تقدیر و سرنوشت جاده عجیبی دارد. و جاده ها نشانه هائی برای رسیدن هستند! از اینجا...تا به آنجا, سرنوشت گاهی دوست داشتنی بنظر میاید! گاهی که ادم را به گمشده اش میرساند. و رسیدن مثلِ حالتی نشئه اور میماند که ادم در آن احساسِ سرخوشی وآرامش میکند! زندگی بجز بوسه های گاه و بیگاه,چیزِ بدربخوری ندارد! زندگی بجز یک آغوش,تمامش پوچ و بیخود است! زندگی را باید روی لبهای سرخِ یک معشوقه تکرار کرد! زندگی را باید در موی رهای تو دید...آدم گاهی از همه کنده میشود. به من چه خیابانها پر از آدمهائیست که گاهی نمیدانند برای چه زندگی میکنند! به من چه که عاطفه بازاری ندارد! می اندیشم که روزهای خوب کجا گم شده اند! و آدمهای خوب کجا هستند! می اندیشم که اینهمه آدم چرا همیشه به هر اجباری عادت میکنند! و چرا هیچوقت خوبیها عادت نمیشوند! این خط خطی کردنها هم عادت شده اند. مثلِ همه کارهای بیهوده. مثلِ همه گلایه کردنهای بی خاصیت! مهم نیست...اینها احساساتِ آنی هستند. میتوان که پس از نوشتنشان انها را به سطلِ زباله انداخت. اما نه...اینها برگه های اثباتِ وجود ما هستند. سی سال دیگر اگر عمری بماند,دوباره مرور خواهند شد! مثلِ شش سالگی که سی سال پیش اتفاق افتاد! و امروز برایش دلتنگ میشوم...مثلِ همه لحظاتی که انگار نبوده اند,بوده اند! نمیدانم...بیا روی تختِ چوبی کنار حیاط بنشینیم...برایت از باغچه یک رز صورتی رنگ میکنم و لای موهایت میگذارم. آنوقت میتوانیم که با همدیگر همه کودکی و بودنمان را مرور کنیم...تختِ چوبی کنار حیاط,سالهاست که پس از پدر تنها نشسته است...و کسی دیگر اشعارِ حافظ را بلند بلند نخوانده و فواره را باز نکرده است...میبینی, زندگی تمامش همین دلتنگیهاست...کودک دلش برای بازیچه هایش تنگ میشود, جوان برای معشوقه اش,پیر برای جوانیهایش...و مردگان برای فاتحه خوانانشان دلتنگ میشوند! خدا دلش برای چه کسی تنگ است؟! شاید برای همه,شاید برای هیچکس. اما من همیشه دلم تنگ میشود...هر بار که رفیقی جز روانویس و کاغذ ندارم, دلم بیشتر تنگ میشود...برای یک هوای خوش, یک خیالِ آسوده, یک صبحِ بارانی که با صدای تو بیدار بشوم,برای آدمهای خوب,ناب,دلسوز, برای صمیمیتهای گمشده دلتنگ میشوم. آنهم خیالی نیست,زندگی همینست...

گاهی گریه,گاهی لبخند,

گاهی درد,گاهی مرهم,

گاهی هیچ,گاهی پیچ در پیچ,

گاهی زل میزنم

و با صدای یک ترانه

چشمهایم را میبندم.

گاهیکه زندگی,

با چشمهای بسته,

زیباترست...

گاهیکه تنهائی,

غوغا میکند...

حمید

Chris Rea

Between the eyes of love I call your name

حوالی سد لتیان. پائیز1385

گله های گوسفند...گاهی شباهتی عجیب با آدمها دارند. اسارت احساس دلگیریست. بی پناهی دردآورست. مرتع های سبز را تا فنا شدن چرا کن. دلم گرفته است

2 نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 5:26  توسط حمید  |