هزار بار شکستُ قفس خراب نشد
دیوارِ اینجا آنقدر بلندست که پریدن از رویش چیزی جز مرگ در بر نخواهد داشت. انتخاب با بازیگرست که بماند یا برای رهائی به آن طرف سقوط کند! و روزگاری دیوارِ برلین همین حالت را تداعی میکرد...هیچکس قادر به گذشتن از دیوار نمیشد! نگهبانها,سیمهای خاردار که به جریان برق متصل بودند...قصه آدمهائیکه در دو طرفِ دیوار اسیر خودخواهیهای دیگران شده بودند! قصه تلخِ فاصله های بزرگ...در جائیکه مسافتها کم بودند,فاصله ای به قّد یک دنیا آدمها را جدا میکرد...فاصله ای که هیچکس جز آدمهائیکه با پوست و استخوانشان اینرا هر روز احساس میکردند,و جدا از همدیگر و بیاد همدیگر بودند,نمیفهمید...و این فاصله های دردناک همچنان ادامه پیدا میکنند. برلین فرو میریزد اما هر جائی از دنیا میتواند که دیوارِ دیگری برای اقوام دیگر باشد! آجرها را میتوان که در هرکجا بالا برد و فاصله ها را درازتر و دست نیافتنی کرد...این دنیا روی خوش بخود نخواهد دید! عده ای دیوارها را شکسته اند و عده ای دیگر هنوز به بلندی انها فکر میکنند! تا آدم باشد,فاصله و دیوار کشیده خواهد شد. حتی دنیای افسانه ای جان لنون فقط در اندازه تخیلات بود!نو ناکجا آباد شهریکه فقط آدم داشت! مرز و محدوده را نمیشناخت! گذرنامه نمیخواست! بجز قوانینی اصلی هیچ قانون دیگری بر آن مسلط نبود! تمام ادمهای انجا,سفیرانش بودند! نو ناکجا آباد در اندازه تخیلاتِ جان لنون بود. مردیکه دنیا را آزاد از همه تعلقات میخواست...
ساعتِ یک نیمه شب, میتوانم که در گوشه اتاق به نو ناکجا آباد,دیوارِ برلین, اجرای کنسرت پینک فلوید, به همه پراکندی افکارم بیندیشم! تا نزدیکِ سپیده به سیگارهای لعنتی پک بزنم و حجمِ همه تخیلاتم را مثلِ پرده یک آپارات در برابر ذهنم ببینم! افکارِ پراکنده که مثلِ باد هرزه به هرجا میروند, آدم را به جنون میکشانند! حتی قدرتِ مهارشان از عهده من خارج شده است. افکار من از تهِ همه بن بستها,تا برکه ها و آبادیهای تخیّلی به حرکت در میایند. من دوباره بیست و یک سالگیم را میبینم! پستِ نگهبانی و خدمتِ سربازی... زیرِ بارانهای آذر ماه و بارشِ برفِ بهمن,با هم خدمتیها سیگار دود میکردیم...هرکسی آرزوهای پس از خدمتش را برای دیگران میگفت! یکی از معشوقه اش حرف میزد,یکی از مسافرتهائی که خواهد رفت میگفت,یکی از برادرش که درژاپن کار میکرد,قصه میبافت...و هر کسی, و هر روز چیزی برای گفتن داشت! منهم یک جوانِ رویائی و بلندپرواز بودم. از همان سالها به قصه دیوار می اندیشیدم. همان سالهای دور که زیرِ نور سبز و آبی نورافکنهای بالای اتاقم در کنارِ موسیقی پینک فلوید,منهم از دیوارها مینوشتم! از همان زمان فاصله را به معنای عمیقش درک میکردم! از همان زنگِ خطرِ اولین بار که دلم با صدای کسی لرزید! از همان گریه ها و شب بیداریهای نوجوانی. همان زمان که دریافتم به تنهائی قادر به ادامه نخواهم بود! از وقتیکه نیاز را در خود احساس کردم. از وقتیکه برای قرار,دلم در سینه بیقرار میشد و دستانم میلرزید! از وقتیکه با گریستن,به معشوقه ام التماس میکردم و او بی اهمیت دور میشد! همه این سالها که حتی نوشتنشان از حوصله خودم هم خارجست, فاصله را با تمامی ابعادش حس کردم.چشمم را عادت دادم که هرچیزی که میبیند برای او نخواهد شد! دلم فهمید که پس از هر لرزش,دوباره تنها میشود...منو تنهائی و اتاق بهمدیگر عادت کردیم. به انزوایمان خو گرفتیم...منو تنهائی و اتاق,هر شب با همدیگر طاقت آوردیم,شکستیم...با هرچه حسرت بود,نفس کشیدیم...چشمِ امید را بستیم و در خوابها قدم زدیم!کتابِ حسرتها قطورتر شد...هیچکس حتی بدادِ یکشب از انهمه احتیاج نرسید! قلم و دفتر و رختخواب و زیر سیگاری,تنها شاهدِ همه آن سوختنها بودند...صدایم را فقط سقفِ اتاق میشنید.بیزاریم را هرجائیکه گوشی برای شنیدن پیدا میشد,ابراز میکردم! همه آن گوشها بسیاری از وقتها ناشنوا میشدند! علاجِ درد من در دستِ کسی پیدا نمیشد! من به قدغنها فکر میکردم. به چیزهائیکه کسی به آنها اهمیت نمیداد. فقط چند نفری در بزمِ گلایه و حرفهای تمام نشدنی من مهمان میشدند. انها هم کاری از دستشان بر نمیامد! انها هم آجری از همین دیوارها بودند...همه چیز دردناکتر ادامه پیدا کرد. من به سی و پنج سالگی پا گذاشتم و نیمی بیشتر از عمرم را طی کردم. پنج سال,ده سال,یا پانزده سالِ باقیمانده, آینده ای نامعلوم و روزگارانیست که از خوب و بدشان نا آگاهم...افکارِ من همچنان پراکنده و به هر گوشه دنیا سر میزند. انگار که هر اتفاقی میتواند خوشحال کننده و یا ویرانگر باشد!هنوز به پوسترهآی ستارگان موسیقی راک علاقه عجیبی دارم! هنوز دلم میخواهد که اتاقم را با آنها کاغذ دیواری کنم! هنوز به فرو ریختنِ دیوار برلین و رابطه اش با همه دیوارها فکر میکنم. هنوز آزادی,یگانه واژه ذهن پریشان منست...هنوز به آن قوری چای,بالای دربند می اندیشم. هنوز برای چشمهای تو دلتنگم...هنوز لحظه وداع در آن ترمینالِ مسافربری را از یاد نبرده ام. کنار اتوبوس ایستاده بودم و تورا در آن نگاه میکردم... دلم دوریت را طاقت نمیاورد. و کمترین کاری که از من ساخته بود, فرستادنِ یک اس ام اس در همان حالت بود: دوستت دارم...سفر بخیر عزیزم
در این تنهائیها به انتظار خو گرفته ام. حوصله ام از دستِ فاصله ها سر میرود...مغزم دچارِ اختلال میشود.نمیدانم که سرنوشت اینبار برایم چه خوابی دیده است...من معنی شکست را به کرّات چشیده ام. بن بست را خوب میشناسم...افکارِ پراکنده آزارم میدهند. فاصله من با اطراف بیش از همیشه شده است...پیاده نظامی از خاطرات به مغزم هجوم میاورند...و من همچنان در پشتِ این فاصله نشسته ام,فکر میکنم,میجنگم و نزدیکهای صبح میخوابم...صبحِ فردا,روز از نو...روزی از نو...تا کجا,تا کی؟! هرچه راه میروم مسافت کم نمیشود,فاصله باقی میماند...راهی نمانده, باید که فاصله را خراب کرد...باید نزدیک شد و در آغوش کشید. باید رسید...ذهنم داغان شده است
حمید
REAMONN
چالوس. اردیبهشت1386
