زندگی مثلِ بالا انداختنِ یک سکّه که تا پائین میاید معلوم نیست که کدام رویش به نفعِ چه کسی خواهد شد,بازیگر و نا مشخص است! هوای نا معلومِ روزها منرا دچار لغزش و تشویش میکند. در مخمصه ای از اندوه گیر می افتم! و به فکر فرو میروم...این ترانه ام, حرفهائیست که سالها سال آنها را با خود بدوش کشیده ام...بر خلاف جریان گنداب حرکت کردن دشوارترین کار بود...
یکدم تو رها باش
این گردشِ دوران,
هیچ ندارد
جز آه
تو به آخر برسی,
باز
هوائی به سر آید!
خسته و نالان
چشم بر جاده بیندازی...
باز
به راهی که ندانی
آنجا
چیست بجز تردید!
امّا
نیست گریزی که توآسوده بخوابی
یکبار
این بندِ اسارت
بکَن از پای...
آنگاه
این فاصله ها را تو دگر نشمار
در صحبتِ مردم نیست یک
مرهم!
ساز را بردار...
در گوشۀ خود فارغ زِ همه دنیا
بنشین
تو بکُن آواز...
این حرفِِ معّما که چرا ,
دنیا
این شد...
و چرا مردی و مروّت نیست در
مردم
تو ببر از یاد...
چون آخرِ این کاووس
نشود روشن,
تو چراغی
بردار
تاریکیِ دوران را تو به یک
فانوس
روشن کن
که نفسها همه هیچستُ فنا
یکدم
تو رها باش...
حمید
IT IS A DREAM

موزه دارآباد. تیرماه1386
