بنام هوا...بنام نفَس...بنام اولیّن دیدار
بنامِ هر چه رهائیست, اولین حرفِ نامۀ منست...
خلوت شبست و بغض و یاد و صدای یک ترانه در گوشم میپیچد...
دلم میخواهد وسطِ مردادِ داغ باران بگیرد. دلم میخواهد که همنوا با بغضِ من, آسمان به زمزمه در آید و حرفی شبیه باران را در خط به خط کلماتم تکرار کند
دلم میخواهد که غبارِ پنجرۀ اتاق, با رطوبتِ زندگی بخشِ باران آشنا شود. دلم میخواهد که صدای زندگی بخش تو, خلوت این شبهای طولانی را پُر کند
فهم تنهائی من کارِ آسانی نبود, چشمِ تو از جنسِ من بود. از جنسِ گریه,نگاه,غم,سادگی,پرواز...
در خلسۀ شبُ گریه به اسمِ تو رسیدم. دلم میخواست اینجا بودی,دلت میخواهد اینجا باشی...دو صندلی مقابلِ ماهیها گذاشتم. بتو و خود نگریستم و چشمم را در این باور بستم...باران گرفت...
آبی
به اسمِ نجیبِ تو رسیدم.
یک قطره اشک
روی کاغذم افتاد...
جوهر بروی کاغذ دوید...
همه جا آبی شد
حمید
بنامِ دل...بنام تو
خلوت اتاق...دو صندلی
