روزِ بارانی, غربتِ تمامیِ اوقاتِ گمگشتۀ منست...
خودم را,سکّۀ جوانیم را در پشتِ روزمرگیها و حسرتها گم کرده ام...
برگهای زردُ و افتادۀ کنارِ حیاط,مثلِ نفسهای زردِ من بوی کهنگی و نا گرفته اند...بویِ تلخِ همۀ ناکامیهایم را در زردی و رخوتِ تمامیشان احساس میکنم.
رطوبتِ خوشایندِ روزِ بارانی آذرماه, منرا به وسعتِ آرزوهائی میبرد که کسی ادراکشان نمیکند. من پر از حدیثِ ناگفته از تولّد هستم!
دیشب خوابهای پریشان آرامشم را مختل کرده بود!روزهای سرخوشی و بظاهر آرامم را خوابها خراب میکنند! من در خوابهایم بدنبالِ رهائی به همۀ دلخواسته هایم سرَک میکشم!
اینروزها کندتر از همیشه میگذرند! انگار که عقربکهای پُر کسالتِ ساعت مسیرشان را دیرتر از معمول میپیمایند!
من از سنّتها بیزارم! من از دربند زندگی کردن دلگیرم...من از فاصله ها زخمهای عمیق خورده ام! فاصله ها منرا به تشویش می اندازند! فاصله ها منرا بیادِ سرگشتگیهای گذشته می اندازند...من همیشه برای خراب کردنِ فاصله ها خودم را خراب کرده ام,شکسته ام...
روزها,ماهها و تمامیِ اوقاتم را تا رسیدن خاموش ماندم! رودخانه ام را بحالِ خودش واگذاشتم و خودم را به تو دلخوش کردم. در این زمان دستنوشته و الطافِ دوستان چشمانم را خیس میکرد. من در سکوتِ همیشگیِ اتاق, به سلامی دلخوش کردم. میدیدم,میگریستم اما بازهم چیزی نمیگفتم,نمی نوشتم و این احساساتِ تلمبار شده منرا آزار میدادند!
امروز همچنان اسیرِ فاصله ها هستم. فاصله هائیکه با تمامیِ وجودم آنها را کوتاه کردم! جاده ها را به مقصدِ زندگی طی کردم...با حرفهای دُرشت و آزار دهنده کنار آمدم. شکستم اما به کسی نگفتم. من تمامیِ حسرتهایم را بخاطرِ روزهای باهم بودن در کوله باری ریختم و با چشمهای مبهوت ساکم را بستم و فرسنگها راه را برای دلم سفر کردم!
من با زندگی پیمان بستم. من دستهای کسی را در دستم فشردم. من به چشمهای کسی خیره خیره نگاه کردم...من اورا دوباره تا فرسنگها فاصله همراهی کردم. و خیره خیره رفتنش را دوباره به تماشا نشستم...
تلفن خاموش و بیصدا شده است...صدای دردم را انگار کسی نمیشنود! کسیکه باید باشد,در فاصله های دور نشسته است...من مثلِ اسفند بالا و پائین میشوم! من از سنّت بیزارم. از اینکه مانعها در برابرِ خواستنم قرار بگیرند. من تنها به لحظه های هم آغوشی فکر میکنم. من به بوسه های پراکنده و چشمهای خیره می اندیشم. من به خلوتِ اتاق که شاهدِ هم آغوشیمان بود می اندیشم. من به خنده های مشترک و اشکهای خاموش به هنگامِ رفتن فکر میکنم...من از فاصله ها بیزارم و آنها را به هر قیمتی باشد خراب میکنم. من طاقتِ این تنها نشستنها و سوختنها را دیگر ندارم. و تو باید بدانی که مَردت بخاطرِ این رسیدن, از هزار کوچۀ بن بست به یک خیابانِ باز پُل زده است...و تو گاهی یادت میرود که من مثلِ کسی نیستم. همۀ مهربانیم را یک خوابِ آشفته خراب میکند و وقتی طغیان میکنم,دوباره بسوی ویرانی قدم بر میدارم...و تو تنها کسی هستی که میتوانی عصیانم را مهار بزنی و آرامشِ رفته ام را بازگردانی. و تو وقتی خاموشی و از من کمتر یاد میکنی,من بیادِ همۀ ناکامیهائی می افتم که بالِ پروازم را شکستند...یادت باشد که بینِ ما عاشقی حکم کرد و من بخاطرِ عشق بود که دوباره به زندگی بازگشتم و اینروزها دوباره سردرگریبانم. از فردا کسی خبر ندارد! تا میتوانی یادم کن. تا میتوانی تلفنم را بصدا در بیاور. تا میتوانی با مرهمِ عاطفه زخمهایم را التیام ببخش. من از بیتفاوتی,من از سنّت, من از محدودیّت بیزارم.کاش واژه ها میتوانستند عصیان و آشفتگیم را نشانت دهند. کاش میفهمیدی که قلبِ یک عاشق بیقرارتر از این فاصله های عذاب آورست. توئیکه ادعا به فهمیدنم کردی, منرا درک کن. من اگر به سراشیبی شک و ویرانی بروم, نجاتم نا ممکن خواهد بود. دوباره صدایم کن. بیشتر از دیروزها صدایم بزن. مردِ تو بیقرار و آشفته تر از همیشه است...یادت باشد که اگر خاموشیِ مرگ بیاید,دیگر هیچ صدا و دستی به کمک نخواهد شتافت. تا نفس میکشم یادم کن. من آشفته و بیقرار تر شده ام. صدا بزن...نامم را صدا کن. من از همیشه محتاجترم. و هرچیزی در مقابلم باشد را خراب میکنم. من سنتها و حرفهای نا حساب را از مقابلم برمیدارم. بینِ ما عشق حکم میکند. من نمیگذارم که فاصله,عشقم را به شکلِ مردمِ عادیِ کوچه بازار در بیاورد و احساسِ نابش را کم کند. اگر صدای اعتراضم را نمیشنوی,من فریاد میزنم...فریاد میزنم...و اگر گوشَت را بگیری خودم را ویران میکنم...
سه قطعۀ کوتاه بخاطرِ سکوتِ این چند ماه که همچنان در هنجره ام باقیست...تمامِ این شعرگونه ها را به بادِ ولگرد میسپارم. با سپاسِ فراوان از رفقائیکه در این مدتِ خاموشی منرا از یادشان نبردند.( جناب آقا ولائی سرورم,احمدِ نازنینم, فرشته خانمِ بزرگوار, آبی آسمانی بزرگوار,و رفقای تازه که کامنتهایشان ارزشمند و سخاوتمندانه بود و همچنین رفقائیکه از سرگشتگی من شاد میشدند و بدشان نمیامد خفه بمانم...و هرکه هستید دنیا به کامتان باشد و همیشه خودتان بمانید. فارغ از حرفِ دیگران و سلایقشان همیشه متّکی به خود باشید و حتی اگر بدترین هستید,یقین داشته باشید که بهترین هستید. چیزی بهتر از آزادی عقیده و بیان نیست و انسانِ واقعی آزاد و فارغ از هر بندیست. رها باشید که زندگی کوتاهست. و همینجا یادِ رضا پور آذر رفیقی که در غربت(سوئد) در گذشت را زنده نگاه میدارم. مردیکه بیست و هشت سال با نامه هایش به ریشه متصل بود,به خاک و دوستانش. رضای نازنینم, کاش من جای تو مرده بودم. روحت شاد مردِ کوهستان و بزرگ. شب پُر از هجومِِ تلخِ جایِ خالیِ ستارست...روحت شاد رفیق
. شمع روشنی در خاطرات ما...)
انزوایِ خیس
باران به شاخه هایِ خُشکیدۀ درخت میزند!
برگهای زرد...برگهای زرد...
باران به گونه های خیالاتیِ من میخورد!
چشم در چشمِ باران,سکوتِ کرده ام...
احساسِ بی کسی...احساسِ بی کسی...
سکوت بر فضایِ خانه حُکم میکند!
سکوت بر تارُ پودِ من خانه میکند!
سکوت بر لبهایِ من مُهر میزند!
سکوت چشمم را خیره میکند...
سکوت شک را دوباره زنده میکند!
سکوت شهوتِ فریاد کشیدن را به هنجره تزریق میکند...
سکوت آتشِ سیگار را بی وقفه میکند!
سکوت عینِ مُردنست...
سکوت مثلِ رفتنست...
سکوت ترس ِ بودنست...
سکوت مرگِ باورست...
سکوت شکلِ ماتمست...
سکوت حرفِ آخرست...
فریاد میزنم...فریاد میزنم...
باران به سقفِ خانه میزند...
باران...برگهای زرد...
من در انزوایِ خیس گیر کرده ام...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق
نیمکت,
جایِ خوبی برای لانۀ قمریها نیست!
تعدادی تاریخُ دستنوشته از مسافران,
سهمِ نیمکتِ خالیِ شد...
عشق رویِ چوبهای پوسیدۀ نیمکت,
در ابعادِ یک قلبِ کنده کاری شده,
تنها ماند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تکرار
یک برگِ زرد
وسطِ جویِ پر کثافتِ روز
چقدر خاطرۀ سیاه,
از جوانه زدن دارد!
درختِ بی منظرۀ کنار خیابان,
هر روز در کنارِ قدمهای عابران,
تکیده تر,خشکتر, بی بهانه تر...
خیالِ جنگل شدن,
فکرِ محالیست...
اینجا هر درخت,
در تنهائی یک کوچه
زمزمه با باد میکند...
خیالِ لانۀ قمریها
فکر محالیست...
حمید
دیوارِ حیاط در روزِ پائیزی و بارانی آذرماه در پشتِ میله ها
من در گوشۀ تنهای تراس, آذرماهِ بارانی